درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را  در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
 
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
.هر مانعى، فرصتى






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
قاضی: «چرا دستت را در جیب این آقا كردی؟» متهم: «جناب قاضی! خیال كردم جیب خودم است.» قاضی: «پس چرا پولهایش را برداشتی؟» متهم: «یعنی میفرمایید اختیار جیب خودم را هم ندارم!»

 

یکی تو خیابون میزنه ﺗﻮ ﮔﻮﺵِیکی دیگه
طرف ﻣﻴﮕﻪ : عمدی زدی؟
یارو ﻣﻴﮕﻪ : ﺁﺭﻩ
طرف ﻣﻴﮕﻪ : شانس آوردی
ً چون من با کسی شوخی ندارم!! 

 

 از یارو می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر احتیاجه می گه 3 نفر می گن چرا 3 نفر ؟ میگه: یه نفر میره بالا
نردبون ، لامپ رو میگیره .. دو نفر هم از پایین، نردبون رو میچرخونن

 

  واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت و از جهنم حرفی نمی زد.یکی از حاضرین پای منبر خواست مزه ای بیندازد گفت:ای آقا،شما همیشه از بهشت تعریف می کنید،یک بار هم از جهنم بگویید.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان می روید و می بینید.بهشت است که چون نمی روید لااقل باید وصفش را بشنوید!

 

 هدف من از نوشتن این جوک ها که بعضاً تکراری هم هستند،
فقط یادآوری این نکته بود که: میشه بدون مسخره کردن مقدسات و قومیت ها هم شاد بود؛ به عبارت دیگه:

می تونیم جوک ها و اس ام اس هایی رو که به دستمون میرسه پالایش کنیم،
اون دسته از جوکها که تمسخر مقدسات ما رو در لفاف خنده
نشونه رفته اند، بلافاصله و بی درنگ و برای رضای خدا و نشستن لبخند بر لبان مبارک مهدی فاطمه (س)
حذف کنیم.
و اون دسته از جوک ها که تمسخر قومیت ها هستند، کانورشن کنیم!
یعنی بجای کلمات “ترکه، لره، اصفهانیه و…” از کلمات “یکی، یارو، طرف، یه نفر و…”
استفاده کنیم
(مثل نمونه های بالا)
بدین ترتیب بدون اینکه به هم بخندیم، باهم می خندیم
و می خندیم بدون آنکه به ورطه ی گناه عظیم تمسخر بیفتیم
و فراموش نکنیم که:

امام هادی علیه السلام می فرماید:

مسخرگی تفریح ابلهان است.

 التماس دعا...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

خیلی ها از من می پرسند چرا رفتی جبهه و جنگ ؟؟؟ باید در جواب این عزیزان بگویم شاید احساس مسئولیت یا ناموس پرستی یا هر چی که شما دوست دارید اسمش رو بذارید اسمش مهم نیست .. مهم اینه که در زمان به من چه مربوط ها ما گفتیم به ما مربوط است .

در  قبالش هم من خودم شخصا هیچ منتی به این ملت و مردم ندارم به دیگران هم کاری ندارم

چرا که کسانی که باید جوابگوباشند تو پنت هوس هاشون لالا کردنو صدای امثال ما به گوششون نمی رسه

یه بار  یکی ازآشنایان به من گفت سهمیه داری از این حرفا تا مدتهاهروقت یادش میفتادم بغض گلوم رومیگرفت. بعضی ها که کلا فکر می کنند ما تو کاخ  زندگی می کنیم.. درسته یه درصدی  از حضورشون تو جبهه سواستفاده کردن ولی مطمئن باشید اینا درصد خیلی کم بودن که الان هم از کلی مزایا برخوردارند . بخاطراینها  همه رو زیر سوال بردن درست نیست..اگه ارزشی داریم بی ارزش نکنید.

 دفاع از وطن منت نداره؛ وظیفه بود بی چون و چرا.تاالانم با این سختی ها گذران کردم که اون هم منت و ترحم نداره...تا حالا سر کردم وبا تمام دردها و کابوسهای شبانه‌ام  سوختم وساختم، توقع هیچ چیز جزاحترام ندارم،غیرازاین هیچ توقعی نداشتم.

اگه این اشکها بذاره این چند سطرو ادامه بدم ـ اینو بگم که لااقل بهمون بی احترامی نکنین؛ نوکرتونم، من جهنم؛ عددی نیستم؛ روح جان‌باخته‌ها جنگ رو آزرده نکنین. باز هم جنگ باشه میرم بازم جون اگه قابل باشه میدم برای این مردم پاک که عاشقشون بودم و هستم... منت نداره هر کاری بگین براتون میکنم؛ منت دارتونم.امثال من کم نیستند ...ما رواز خودتون نرونین.

امدم تا عرفه معرفتم کمتر شد

خواستم پاک شوم پست شدم بدتر شد

امدم تا سر کویت به دو عالم ندهم

دادی ام دست خودم کار از این بدتر شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
به نام خدایی که صبرش بی پایان است
 
سپاس از همسرانی که نه تنها چند سال و چند ماه،
 
بلکه چندین سال پای عشقشان به همسرشان ماندند و
 
شیرزنانی شدند که عشقشان را با هیچ چیزی عوض نکردند.
 
همسرشان را پرستاری کردند و اوف نگفتند،
 
نیش و کنایه های دیگران را تحمل کردند و اوف نگفتند،
 
یک عمر سرفه و آه و درد شنیدند و اوف نگفتند،
 
 با یک عمر صبر و شکیبایی و مقاومت و عشق واقعی،
 
عشقشان را ثابت کردند.
 
با تمام مشکلات همسرشان را نگه داشتند،
 
کنار خودشان،کنار بچه ها،در زندگی،با عشق نگه داشتند و
 
اجازه ندادند هیچ گاه همسرشان احساس تنهایی کند.
 
علاوه بر این که همسرشان شدند،هم دردشان شدند،
 
هم شادیشان شدند،هم گریه شان شدند،هم لبخندشان شدند.
 
شدند همسرانی از جنس محبت،به اندازه ی آسمان و
 
به لطافت گل!شدند همسرانی که با عشق کنار همسرانشان
 
ماندند وهیچ گاه سلامتی همسرشان از دعایشان حذف نشد!
 
برای سلامتی چنین همسران ماهی،صلوات!
 
نه یک صلوات عادی،یک صلوات به ماهی خودشان بفرستید! ایثارگران واقعی اینها هستند وشایسته  تجلیل
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

حضرت شجاعت و کرامت...رستگار شدنتان مبارک!

و دلتان خشنودکه هنوزر کسانی هستندکه ول! نشده اند

در بی خیالی...در بی تفاوتی...هنوز با ترکش هایشان با گاز

خردل و سرفه هایشان با موج انفجارشان  در وسط معرکه هستند

با آهنگ دنیا نمی رقصند که هیچ...تازه دنیا را هم با آهنگشان

می رقصانند حضرت خیبر شکن...این ها در کارزار مسابقه 

از بعضی از همین آدم های سالم و لاف زن...!بیشتر مدال می آورند

حضرت صبر و مروت...این ها را ...به خاطر آن گفتم که اینان..

همان بچه خیبری های شما هستند که هم سوز دارند و هم دود!

شاگردهای اول کلاس شما معرفت ۲۰اخلاص ۲۰مردانگی ۲۰..

تمام درس هایی که به آنان دادید آموختند...و البته عمل کردند...

مثل بعضی ها مدرک افتخاری رو نکردنداز فلان دانشگاه خارجی!

که افتخاری هم اگر بودافتخار شاگردی در محضر شما بود

حضرت خانه نشین و ...خانه برانداز منافقان!

این روز و شب ها دلمان بد جورتنگ شده برای شما

نه برای نان و خرمایتان  که بیش از آنکه

گرسنه باشیم تشنه عدالتیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

تقدیم به زخم و سکوت و صبر مردان حقیقی جنگ ،

آنان که زخم های دیروز را امروز هم مرور می کنند

دیروز روز فدا شدن بود ، امروز روز فدایت شوم !

دیروز با هم به دشمن می زدیم ، امروز برای هم می زنیم !

دیروز برای دین روی مین می رفتیم ،

امروز برای کابین روی دین می رویم !

دیروز در اوج گمنامی پاتک می زدیم ،

امروز برای شهرت و مقام«ج .ف. ت. ک» !

دیروز جزیره ی مجنون را دیوانه کردیم ...اما..

 امروز مجنون جزیره ایم... !

آنجا برای شهادت سبقت می گرفتیم ، اینجا برای ریاست !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی

و می فرستادیم جبهه

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم

آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند

و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما

برایشان سوت می زدیم

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم

از ترس شکستن دیوار صوتی

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام

ما ویدیو نداشتیم ما ماهواره هم نداشتیم

مارارستوران نمی بردندکه بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم ها بود توی مجله های

قدیمی یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزشی

زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان

می کردند.

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن

به دنیا آورده اند.عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

ما خیلی قانع بودیم به خدا

ما بچه های زمان جنگ بودیم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
اردوگاه قسمت ما حمام با ده دوش داشت که فقط هشت تا لوله اب داشت ! آبگرمکن خرابی داشت که درتابستان کسی حمام نمی رفت زیرا دوش گرفتن با یک سطل آب درکنار محوطه با بستن پیراهن  دور کمر انجام می شد

ولی درپاییز وسرما سخت بود با آب سرد بدن راشستن ! 

آبگرمکن حمام سوراخ بود  و بچه های خدمات توانستند آنرا تعمیر کنند و بانفت روشن کردندقرارشد هر روز یک آسایشگاه برود حمام /

تعداد۱۵۰ نفر در مدت نیمساعت فقط وقت داشتند دوش بگیرند ! هر سه چهار نفر زیر یک دوش کلا ۳ دقیقه مهلت بود خود را بشویند

یعنی فرصت هر کدام یک دقیقه !!

 

ابتدابرای گروههای اول آب جوش بود واصلا شیر آب سرد نداشت 

 مستقیما آب داخل آبگرمکن از یک لوله وارد دوش می شد و سردوش هم که آب را افشان بپاشد نبود آب داغ مث میخ به فرق سر میخورد و از شدت گرما پوست بدن تاول می زد !!نفرات بعد حرارت آب کم می شد و خلاصه داستان ما موش آبکشیده بود و حمام یک دقیقه ای !!

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
این نام یک مدل سیگار بود که توتون و کاغذ ان بطور جدا داده می شد تا هرکسی به میل خود انرا بپیچد نخ سیگارش را درست کند . سیگار پیچستون مدل پایین ترین سیگاری بود که بعثیها بما میدادند .جالب این بود که سهمیه سیگار هرنفر ۵نخ بود در هفته ، ولی غیر ازسیگار چیزی نمیدادند و ما خیلی ها با این موضوع مخالف بودیم . چون بمرور زمان منجر باعتیاد افراد به سیگار میشد ،

ازهمه بدتر این بود که دود سیگار شبها محیط اسایشگاه را مانند یک قهوه خانه دودالود وتار می کرد ، کم کم کمپین های. داخل اردوگاه خودجوش ایجاد شد تا افراد سیگاری را به ترک تشویق کند و این تجربه خوبی بود.






 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

همت، همت ، مجنون...
حاجی صدای منو میشنوید...
همت ، همت ،  مجنون
مجنون جان بگوشم..
حاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر...
محاصره تنگ تر شده...
اسیرامون خیلی زیاد شدن اخوی..
خواهرا و برادرا رو دارن قیچی می کنن
اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنن
خیلی برادر به بچه ها تذکر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره..
عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمیده ، بوی گناه میده...
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جان
فکر نمی کنم حتی هنوز نیمه راهم باشیم...
حاجی اینجا به خواهرا همش میگیم پر چادرتون رو حایل کنید تا بوی گناه مشامتونو اذیت نکنه
ولی کو گوش شنوا....
حاجی برادرامون اوضاعشون خرابه..
همش میگیم برادر نگاهت برادر نگاهت...
حاجی این ترکش های گناه برادرا فقط قلبو میزنه
کمک می خوایم حاجی
به بچه های اونجا بگو کــــــــــــمــــــــــــــــــک برسونن.
داری صدارو حاجی...
همت همت مجنون...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

یک دلنوشته نه بهتر است بگویم خون نوشته من آنروز یک عشق داشتم ؛

پیروزی یا شهادت ، بعضی ها امروز هر ساعت ، عاشق و معشوق آدم های غریبه می شوند

و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ،

بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند

ودیگران راهم بسوزانند !

من آنروز در خط مقدم برادران غریبه زیادی را می دیدم و به همه می گفتم :

خدا قوت، نه خسته برادر! ، بعضی ها امروز برای طرح دوستی ،

فقط با عجله از همه می پرسند : ASL؟

من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ،

بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و

عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست ! چادر را تجربه نکرده ام ، قدیمی است... نه !

این قرارمان نبود ! ما به جبهه رفتیم تا شما نیز راهمان را ادامه دهید ، رفتیم تا امنیت امروز را به ارمغان بیاوریم و

تو بتوانی عفت و حجاب فاطمی را بر گزینی !

رفتیم تا دشمن ، نتواند حیای شما را به بی حیایی تبدیل کند ،

رفتیم تا اطاعت کنیم از قرآن و رسول و اولی الا مر ،

تو هم مراعات کن !

بر گرد و اندکی بیاندیش ؛ ... ما خون دلها خورده ایم !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

شهدا هنوز پشت خاکریز منتظر لبیک اند...

 

بیدار شو رفیق من.... شهدا  منتظرن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دعای زیبایی است آنقدر از این دعا خوشم اومد که نتونستم برای دوستان عزیزم ننویسم:



( خداوندا )

برگ در هنگام زوال می افتد و میوه به هنگام کمال اگر قرار بر رفتن است میوه ام گردان و بعد ببر

( بارالها )

زمین تنگ است و آسمان دلتنگ بر من خرده نگیر اگر نالانم...
من هنوز رسم عاشقی نمی دانم.

( خداوندا )

کمکم کن پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم و در طوفان های زندگی با خدا باشم نه ناخدا.

( بارالها )

به دل نگیر اگر گاهی زبانم از شکرت باز می ایستد تقصیری ندارد قاصر است کم می آورد در برابر بزرگی ات..
لکنت می گیرد وازه هایم در برابرت!
در دلم اما همیشه ذکر خیرت جاریست من برای بندگی تو هزار یک دلیل می خواهم ممنونم که بی چون و چرا برایم خدایی می کنی.
امکان ندارد که کسی چراغی برای دیگران روشن کند و خودش در تاریکی هابماند...


خدایا :پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن ندارم امیدم به توست پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزمرا ورق بزنی رحمتت را بر همه کسانیکه برایم عزیزند جاری کن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

وقتی مامور سرشماری نفوس ومسکن به در خانه ای می رود پیرزنی درب را باز می کند.
مادر :چند نفر هستید؟
پیرزن سرش را می اندازد پایین و می گوید :
میشه برید فردا بیایی ؟
آخه چرا مادر ؟مگه تعداد بچه هات رو نمی دونی؟
بعد از کمی مکث-اشک تو چشماش حلقه می زنه و...

آخه الان دقیق نمی‌دونم.
شاید فردا از پسرم خبری بشه.....
آخه هنوز چشم انتظار پسرم هستم.

مگه کجاست؟ گم شده؟ نکنه.....
بله مادر جان .پسرم شهید مفقوده..
شاید فردا که اومدی خبری از اون واسم بیاد.

یکدفعه مامور سرشماری زانوهاش سست میشه و......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

خدایا ، چقدر بدبختم! چقدر بیچاره ام!

چه روزگار تیره و تاری دارم! ای درد ،ای غم بیا و سراپای وجودم را پر کن .

ای امید، ای آرزو مرا برای همیشه ترک کن!

ای مرگ بیا و مرا در سایه ی رحمت خود آرامش ببخش!

چه فلک زده ام! چه روسیاهم ! چقدر مغرور و
خودخواهم! چقدر خود را بزرگ می شمرم!

چه انتظارات بی جایی دارم! چه آرزو های دور و دراز!

چه امید های بی اساس!

چه خواسته های غیر قابل تصور!

انسانی گناهکارو روسیاه ، ومغرور ...

اوه خدا چقدر بدبختم!

چقدر بیچاره ام!این خاک تیره بی مقدار که

برای دو روزی به حرکت افتاده است ،چه جسوراه و خودخواهانه زمین و آسمان و زمان را تیول خود می پندارد!

و چه مغرورانه همه ی وجود را برای خود می شمرد!و زندگی خود را ابدی تصور می کند!

هیهات که چه بیچاره و بدبخت است این انسان ، این انسان ضعیف و پست و گناهکار ، این انسان مغرور و زیاده طلب که جز خودخواهی و خود بینی چیزی کسب نکرده است!

خدایا مرا ببخش چقدر شرمنده ام ،

از پستی و بدبختی خود راه فراری نمی یابم!

خـــــــــدایا،ضعف و بدبختی خود را به درگاهت شفیع می آورم .

خــــــــدایا، دل شکسته ام را صادقانه تقدیمت می کنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو