درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




تراكم شدیدجمعیت فضای كم استراحت و خواب و استقرار 135 نفر و حتی تا 160 نفر در یك اتاق و سالن 12 در 24 متری فشار مضاعفی ععلاوه بر دیگر سختی های اسارت بود. عدم آرامش و سر و صدا می توانست به اهداف وحشیانه دشمن در جهت عصبی كردن اسرا كمك كند. دشمن به خوبی می دانست اگر در گرمای مرداد یا تیر ماه به بهانه خلاف جزئی یكی از اسرا آب یا برق اردوگاه یا آسایشگاه را قطع كند فشار سختی به اسرا وارد كرده و علاوه بر آن فرد به اصطلاح متخلف نیز به شدت مورد طعن و سرزنش دوستان خود قرار می گیردو. از این رو از این حربه نهایت استفاده را می كرد.
با قطع برق پنكه ی سقفی لامپ روشنایی و هواكش كه عامل ممهم جریان هوا بودند خاموش می شدند و گرمای كشنده و هوا مردگی دمق را از تن می گرفت. در این لحظات پیكر نحیف و كم جان اسیر به حالتی شبیه اغما در می آمد.
نیاز شدید به آب برای استحمام و نظافت وضو و ظرف شویی یك نیاز حیاتی بود و چیزی جای آن را پر نمی كرد. قطع آب اگر چه انجام فرائض آرام بخش نماز و قرائت قرآن را به كلی قطع نمی كرد ولی در انجام شایسته ِ آن اختلال ایجاد می كرد. از این رو دشمن از این شلاق بی صدا و تازیانه ی مهلك به راحتی استفاده می كرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
آنگاه كه درهاى آهنى آسایشگاه بسته مى شد و ما خود را در پشت میله هایى كه از خانه هاى مربّعى شكل پنجره هایش ، فقط یك دست ، حق عبور داشت ، مى یافتیم ، ناخودآگاه غم و اندوه بر دلهایمان مى نشست و تبدیل شدن آسایشگاه به اضطرابگاهى از سوى عراقیها، این حُزن و اندوه را مضاعف مى نمود.
آنان با ظاهر شدن ناگهانى خود در پشت پنجره ، همراه با نگاههایى كه در جستجوى یك بهانه و در نتیجه آزار و اذیّت كردن آزادگان بودند، آسایش را از هر اسیرى مى ربودند.
هرگز فراموش نمى كنم آن هنگام را كه صداى باز شدن ناگهانىِ در، بچّه ها را از جا تكان مى داد و سكوت بر آسایشگاه پر سروصدا، حاكم مى شد، سرانجام در باز مى شد و چهره خشن سرباز عراقی به نام((عبداللّه )) با هیكل بزرگ و چشمهاى تیزش ، نمایان مى شد. در این هنگام ، چشمهاى نگران ، منتظر آن بود كه این بار، قرعه به نام كدامیك از آنان اصابت مى كند، تا اینكه در نهایت ، یكى - دو تا از برادران فعّال و مؤ من را مى بردند و پس از مدّت كوتاهى ، آنان را با سروصورت كبود شده بر مى گرداند.
در این لحظات دلگیر، تنها چیزى كه برایمان تسكین دهنده این همه ناملایمات روحى و امید بخش بود، ذكر و یاد خداوند متعال ، اداى نمازهاى واجب ، نافله ها و سجده هاى طولانىِ توأ م با اشك و ناله بعضى از دوستان بود.
یكى از روزها كه بسیار احساس خستگى مى كردم و تقریباً ابرهاى سیاه و شوم ناامیدى بر آسمان دلم در حركت بود. بعد از ظهر هم كه براى آزادباش ، در را باز كردند، به ((آسایشگاه شماره یك )) كه یكى از دوستانم به نام آقا صفر آنجا بود، رفتم . وى مشغول نماز عصر بود، مقدارى نشستم و تنها به حالات او نگاه مى كردم . مثل اینكه در این وادى نبود و قلب و زبانش یكدل و همصدا، ذكر خدا مى گفتند.
این حالت كه جامى از رجا و امید بر وجود انسان مى ریخت ، سبب شد كه سایه هاى شوم و ابرهاى تیره ناامیدى از اطرافم پراكنده شوند و آرامشى نیكو، وجودم را در بر گیرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

با سلام به همه خوانندگان محترم

در اسارت از همان ابتدا موضوع علم آموزی وجود داشت اما اولویتها و موضوعات را شرایط زمان و مکان و قضا و قدر  تعیین میکرد .

مثلا اولین نیاز  آشنایی بزبان عربی لازم بود که از کلام خود عراقیها و لحن آنها و ترجمه شکسته برخی ایرانی ها که آشناتر به عربی بودند ضرورت آشنایی یه لغت عربی و کلاس عربی احساس شد و همه به فراخور استعداد یاد گرفتند

معمولا ابتدا فحش عربی به ما آموزش داده می شد مثلا  اضمال که همان  کلمه حمار یعنی خر  است که با تلفظ عراقی اینچنین می گفتند

یا اجلس = بشین

انهاض = برپا

گم =  بلند شو

اگد = بشین یا بتمرگ

باچر  = فردا

امس = دیروز

شینو = چی تونه ؟

لش= برای چه ؟

دجال = حیله گر

علی بابا = دزد

و....

هر کسی متوجه نمی شد بقیه یادش می دادند

به این ترتیب به ضرورت همه مجبور به یادگیری زبان شدیم

اما برخی خیلی زود تر و برخی  خیلی گیج تر

این مطلب به ترتیب بنای برگزاری کلاس عربی شد که بعدها شامل صرف و نحو - مکالمه - ترجمه روزنامه ها  شد و کلاسهای متعددی توسط بچه های باسواد تر  برای بقیه برگزار شد ضمن اینکه این کلاس حساسیت عراقیها را در بر نداشت

زیرا فخر میکردند

 کلاس درس در اسارت ویژگی های خاص خود را داشت

- اولا طبق دستور عراقیها هر گونه کلاس و تدریس ممنوع بود زیرا اجتماع بیش از ۵ نفر را گیر می دادند و تنبیه می کردند

- برای کلاس درس لوازم آموزشی نداشتیم

- منبع درسی و اطلاعات لازم و مطالعه نبود

- با هول و هراس و تنبیه امکان درس آموزی چگونه بود ؟

- برای معلم پاداش و درآمدی نبود جز تشکر خشک و خالی و اگر معلم لو می رفت بیش از همه مورد شکنجه واقع میشد .( اینهم مزد !)

- دانش آموزان هیچ امکان تمرین نداشتند و فقط هر چه از زبان معلم یاد می گرفتند باید تکرار و مرور می شد

و....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 و اما  مقدار جیره ی  میوه   برای  اسرا  خیلی جالب بود  ( توی اردوگاه ما اینجوری بود  لا اقل ) :

اگر   میوه  آلو   بود که  تقریبا هر نفر یک عدد میرسید 

اگر سیب یا  پرتقال  بود  هر  دو سه نفر اسیر  یک عدد  میل میفرمودند

اگر  خرما بود  نیز  به  عده ای  یک عدد   خرما و  به تعدادی  دو عدد  میرسید

و  اگر  انگور  بود هر نفر  چند دانه !!!   نه  چند  خوشه

ضمن اینکه همه میوه ها را با هم  سرو  نمی فرمودند بلکه  یک ماه مثلا یه سینی سیب میاوردند

بعنوان سهم میوه این آسایشگاه 

و ماه بعد یه ظرف خرما  و  ماه بعدش  یه سینی پرتقال  و  هکذا  ... شاید قصد دشمن  این بود  که با  اینطور میوه دادن  ٬

مقاومت بدن  ما را  در برابر  کمبود ها بالا ببرد  !!!  شاید

و خداوند متعال تا وقتی جون داشتیم کمکمون  میکرد  تا زنده بمونیم و خب از سختی کشیدن ما هم خوشش میاد دیگه

اصلا خدا خوشش میاد بنده هاشو  بجزونه  تا ببینه کدومشون  ایمانشون بخدا محکمتره - دستش درد نکنه 

حالا نمیدونم چند نفر از ما نمره قبولی گرفتیم ؟؟؟     نگاه ما  به  کرمش هست و بس

 ضمنا باید گفت  کیفیت نوع میوه ها  هم خیلی پایین بود  - خب مهمون هم نباید خیلی طمع داشته باشه

مخصوصا ما که ناخوانده هم بودیم

بقصد قربت میخوردیم و مطمئن بودیم  فقط سلولهای روی زبان  دعایمان میکنند

 و بقیه سلولهای بدن  اصلا خبردار هم نشدند که   چی بود    و     کی بود    و    چی شد   و    کی خورد   ؟؟؟ 

 

 نکته دیگه  اینکه  عراق  کشور  مطرح در  محصول خرما  بود  والان هم هست

و  عجیب بود  این خرماهای  مونده و  پژمرده  و  خشکیده  را بما میدادند  -   بچه های بوشهر که  نخلستان  داشتند

میگفتند  ما به زبان محلی میگیم  (زیادی )   یعنی این خرماها  زیادی است و جلوی گاو  میریختیم  و حالا بما میدن -

منم به  شوخی میگفتم شما  اون ناشکری ها را کردین که حالا همه ما گرفتار شدیم ( بخنده )

 خلاصه

میوه هایی که بما میدادند  از نازلترین  نوع میوه ها  بود  و  چه بسا   مسئولین اردوگاه  در همین قضیه هم

طمع میکردند و  بودجه را بالا میکشیدند ! ( یا بقول خودمون دزدی میکردند )

.......  بعدها  که در محوطه اردوگاه  باغچه   درست کردیم   فرصتی بود  تا  تعدادی از   انواع  میوه  و سبزی  را بکاریم 

که معمولا  خیار و  گوجه فرنگی و  آفتابگردان  و  هندوانه و  خربزه  و  طالبی  و  برخی سبزی ها   را  شامل می شد 

 

خداییش خیلی مزه داشت  و سرگرمی خوبی بود  و  نوعی آباد کردن زمین محسوب میشد

 و از همه جالب تر

خوردنش بود     !       گرچه  اندک بود  

ولی حاصل دسترنج  خود را خوردن  و  منت بیگانه  را  نکشیدن  خیلی مزه  داشت

هرچند که به همین باغچه های  اسرا   هم  مامورین شکم شل  عراقی  دستبرد میزدند 

و  هر دفعه  یکی دوتا از  میوه های

مارا  میدزدیدند  و میخوردند

بچه ها   هم  کم کم  زرنگ شده  و   عصرها  موقع   آمدن  به  داخل آسایشگاه  چاله ای زیر هر میوه درست کرده  و آنهارا

پنهان میکردند  و  روز ها  که می آمدیم بیرون ٬  باز  آن میوه ها را از چاله بیرون  کشیده   تا  بتوانند در  زیر  نور خورشید

رشد کنند  و  وقتی  به  وزن خوبی میرسید ند  آنها   را  می چیدیم

و به نویت در اختیار بچه های آسایشگاه  قرار داده میشد  تا  تناول  کنند و شکر خدا را گویند  ( الحمد لله ) 

شاید این  میوه ها هم از اینکه به بندگان خوب خدا نمیرسند و یا توسط تناول کنندگان حیف و میل میشوند ناراضی اند
منظورم خودمون نبود بلکه  این یک اصل کلی است که نعمتهای پروردگار  شایسته ی بندگان شکر گزار است
حال بنگریم آیا ما شکر خدا را میگوئیم یا کفران نعمت ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

یک روز در سال اول که در اردوگاه ۱۲ بودیم بعد از خوردن شام شبانه کم کم صدای درد دل بچه ها در آمد و هر کس را که میدیدی نگاه  خاصی داشت که حکایت از یک التهاب درونی بود !!

خب پس از ساعتی تقریبا همه بچه ها یا لااقل چهار پنجم افراد اردوگاه دچار مسمومیت غذایی شدند.

کم کم سرو صدا از سایر آسایشگاهها بگوش می رسید که ماموران عراقی را صدا میزدند

نگهبانان متوجه این مشکل شدند ولی هیچ اختیاری نداشتند تا اینکه رییس اردوگاه مطلع شد و اجازه داد  درب آسایشگاهها یک به یک باز شود و بچه ها  ده تا ده تا بیایند بیرون و به دستشویی بروند !

شب جالبی بود زیرا بعد از چندین ماه برای اولین بار میتوانستیم برای دقیقه ای آسمان پرستاره ی اسارت را ببینیم

آسمانی که قبلا هم میدیدیم ولی نمی فهمیدیم که در نقطه ای ازین کره خاکی کسانی دربند هستند و نیازمند دعایی تاپرستوی آزادی را در آغوش بکشند !

البته ناگفته  نماند  که در همین چهار پنج  ساعتی که  داخل آسایشگاه بودیم  تا فرمانده اردوگاه  به عقلش بیاید و راه دستشوئی را باز کند  خیلی حوادث خنده دار رخ میداد

مثلا داشتیم با دوستمان صحبت میکردیم که یکباره جیغ میکشید و بلند میشد بطرف درب آسایشگاه !!!

زیرا در اونجا یک قوطی بود که هر شب اجازه میدادند بداخل آسایشگاه ببریم برای کسانی که کنترل  ادرار ندارند

و این قوطی در همان  ده دقیقه اول بعد از شام پر شد !!!

کاری هم نمیشد کرد و عده ای  هم کنترل نداشتند و.... !!!

بدستور مسئول آسایشگاه تقریبا نیمی از پتوها را جمع کردیم و همه در انتهای آسایشگاه تجمع داشتیم تا آنهایی که میخواهند  نزدیک قوطی بشوند  در یک صف ... باشند

خلاصه شبی استثنایی بود !!!

بوی نامطبوع فضا را کاملا غیر قابل تحمل می کرد .

بالاخره نگهبانان عراقی برای تمام اسرا کپسول تتراسیکلین اوردند تا جلوی مسمومیت ها گرفته شود و البته موثر هم بود زیرا اکثرا بهبود یافتند ولی هنوز عده ای مانده بودند که روز بعد مریضی اسهال خونی گرفتند و به درمانگاه برده شدند

حالا وقتی بررسی شد  گفتند برای شام شب از مواد غذایی  فاسد استفاده شده بوده و این مشکل بوجود آمد

قسمت خنده دار دیگرش هم این بود که نیمی از نگهبانان هم دچار چنین مشکل شده بودند  و آمار روز بعد با تاخیر برگزار شد

بعبارتی رمقی نمانده بود که بچه ها شیطونی کنند  تا نگهبانان بخواهند تنبیه کنند !!!

مسئله مسمومیت غذایی چند بار دیگر هم اتفاق افتاد و هر کدام داستان خاص خود را دارد

در اینجا فهمیدیم که واقعا از سلامتی نعمتی بهتر نیست

زیرا با اسارت خوگرفته بودیم ولی با مسمومیت و مشکلات بعدش نه !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

بیش از دوسالی که درعراق بودم شب ها همیشه چراغ آسایشگاه روشن بود بافت اتاق ها طوری بود که طلوع وغروب آفتاب را نمی توانستیم ببینیم. هرشب تاصبح بایدچراغ های آسایشگاه روشن می بود.پنجره های کوچک آسایشگاه ها یا درارتفاع بلند بود یا مانع وبالکنی درجلوآن بودکه آسمان دیده نشود. به همین دلیل دیدن ستاره هاوآسمان برایمان یک رویا شده بود.

شبی که قرارشدمبادله شویم یعنی به اردوگاه تکریت برویم همه به آسمان خیره شد ه بودیم به ماه و ستارگان نگاه می کردیم . اکثراسرا شب کوری گرفته بودند.یادم میاد که ناخودآگاه به چپ وراست می رفتم وازصف خارج می شدم البته اکثربچه ها همین طور بودند.نگهبان عراقی سرو صدا می کرد و با هل به طرف صف هدایتم میکرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
در بغداد شبی به این فکر فرو رفتم که همه کتابهای درسی دروغ است ! در کتابها نوشته شده است بشر می تواند جز برای ساعت محدودی بی خواب بماند ولی این کاملا دروغ است چون من این تجربه را حس کردم؛نخستین شبی که وارد اتاقهای اردوگاه بغداد شدیم ،بر بستری خوابیدیم که در سه ردیف 8 الی 9 نفری در داخل اتاقی حدودا 3در 4 متر بود که سهمیه آن اتاق 35 نفر بود . در هر ردیف 9 نفر کتابی بر کف زمین می خوابیدیم (به پهلو )؛پاهای طرف مقابل در جلو سینه ام قرار می گرفت و پاهای من هم همینطور . تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم ولی بعد از دست هایمان برای زیر سری استفاده می کردیم . با همه این شرایط خوابمان می برد و برای چند ساعتی به عالم فراموشی می رفتیم واز درد ورنج رها می شدیم . مدت سه ماه در زندان الرشید بغداد بودم وبعد به اردوگاه تکریت زادگاه صدام انتقال یافتیم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

داری وسط اردوگاه، زیر آفتاب گرم تابستان قدم می‌زنی كه یك دفعه بلندگو اعلام می‌كند: <ایها العراقیون الاماجد! سنزیع لكم بعد قلیل، بیاناً، رسمیاًّ، مهماًّ .....>

هر جا هستی میخكوب می‌شوی. دلت می‌ریزد پایین، با خود می‌گویی: <راستی چیست این بیانیه مهم و رسمی كه به زودی پخش می‌شود؟!> رادیو آهنگ عربی می‌گذارد و تو به راهت ادامه می‌دهی. اما هنوز به انتهای خیابان كم عرض میان اردوگاه  كه در آن ساعت گرم، خلوت است  نرسیده‌ای كه رادیو برنامه‌اش را قطع می‌كند و دوباره وعده می‌دهد كه به زودی بیانیه‌ای رسمی از سوی فرمانده نیروهای مسلح كه صدام حسین باشد قرائت خواهد شد. ذهنت آشفته‌تر می‌شود، وهم بَرَت می‌دارد كه نكند عراقی‌ها از وضعیت پیش آمده بعد از قبول قرارداد، استفاده كرده اند و توانسته اند با یك حمله، بخشی از خاك وطنمان را تصرف كنند!

می‌پیچی به سمت شلوغی اردوگاه، جایی كه اسرای دیگر زیر بلندگوهای داخل راهروها تجمع كرده‌اند و با دلهره در انتظار شنیدن بیانیه صدام هستند. رادیو یك بار دیگر برنامه‌های عادی‌اش را قطع می‌كند و بالاخره آن بیانیه مهم و رسمی را قرائت می‌كند.

صدام، پایان جنگ را قبول می‌كند و وعده می‌دهد كه از سه روز دیگر، مبادله اسراء را شروع خواهد كرد.

بیانیه تمام می‌شود. اسراء همچنان زیر بلندگوها ایستاده‌اند. بوی دل انگیز آزادی با امواج رادیویی آمده و در جان اسراء نشسته، اما عجیب است كه آنها نه می‌خندند و نه از شادی به هوا می‌پرند! ایستاده‌اند و روزهای اول جنگ، عملیات‌ها، همرزمان شهید و چهره معصوم امام از جلو چشم ذهنشان عبور می‌كند.

راه می‌افتی به سمت آسایشگاه، آنجا هم خبری از پایكوبی نیست. تو گویی به هیچ كدام از این آدم‌ها كه سالها میان این چهار دیواری به حبس بوده‌اند و شكنجه دیده‌اند، خبر آزادی نداده‌اند!

جلوتر می‌روی، دوستی دست بر شانه‌ات می‌گذارد. می‌ایستی. می‌گویی: <علی! ما آزاد شدیم.> اشك می‌دود روی گونه‌هایش. شانه‌اش را می‌فشاری و دوباره می‌گویی: <علی! تمام شد! سه روز دیگر باید اینجا را ترك كنیم.>

علی به گریه می‌افتد. شانه‌ات را محكم‌تر می‌فشارد و می‌گوید: <بله برادر، آزاد شدیم. همه چیز تمام شد ولی من دارم از غصّه می‌تركم. من چطور به خانه برگردم. در حالی كه این همه شهید داده‌ایم و صدام هنوز رئیس جمهور عراق است! رضا به خدا قسم من از شرمندگی، روی رفتن به وطن را ندارم. من نمی‌توانم توی چشم‌های اشكبارمادر شهدا زل بزنم و بگویم من سالم و قبراق برگشته‌ام.>

علی مثل مادر فرزند گم كرده ناله می‌كند و ادامه می‌دهد:رضا!گیرم كه خجالت از شهداء را یك جوری توجیه كنیم كه چرا نتوانستیم جنگ را با پیروزی تمام كنیم. گیرم آنقدر پُر رو بودیم كه نگاه اشكبار مادران شهداء را هم تحمل كنیم تو بگو .... علی می‌زند زیر گریه و میان هق هق گریه، كلماتش شكسته و حزن آور از گلوی بغض آگینش بیرون می‌آید. می‌گوید: تو بگو، جای خالی امام را چطور تاب بیاوریم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد


بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و ریشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمیشد نشسته بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند
 و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.

خجالت را باید کسانی‌ بکشند
 که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
 و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
علی رغم همه ی شكنجه ها و روزهای تلخ و درد ناك، تلخ ترین روز اسارت از راه رسید و تلخی جانگدازی را بر كام تمامی اسرا چشانید. ای كاش آن روز آفتاب طلوع نمی كرد! از چند روز قبل روزنامه های عراق، خبر بیماری و بستری شدن امام را چاپ می كردند. با شنیدن این اخبار تمام بچه ها در غم و ماتم فرو رفته ، وبسیار نگران حال امام بودند. تنها كاری كه از دست ما بر می آمد، دعا برای امام بود. در نمازها و بعد از نماز برای سلامتی اما، دعا می كردیم. جلسه ی ختم قرآن ، فرستادن صلوات، مجالس دعای كمیل، زیارت عاشورا و دعای توسل، برای سلامتی امام برگزار می شد. بچه ها آنقدر نگران حال اما بودند كه اكثر كلاسها تعطیل شده بود و تنها فكر و ذكرشان این بود تا خبری از چگونگی حال امام به دست آوردند.
تیتر بزرگ روزنامه های عراق در ان ایام اختصاص به بستری شدن امام داشت. بیشترین سوژه و مطالب خود را به امام و آینده ی جمهوری اسلامی اختصاص داده بودند. با شنیدن این حرفها نمكی بر روی جراحتهای دل بچه ها پاشیده می شد كه نگو و نپرس! چون هرگز تصور نمی كردیم به این زودیها امام از جمع ما رخت بر بندد.
صبح روز سیزده خرداد، هنگامی كه برای نماز صبح بیدار شدیم، قبل از اذان و نماز ، آقای كه پنجاه سال سن داشت و آدم وارسته ای بود رو به من كرد و گفت: « دیشب خواب اما را دیدم » و ادامه داد: « حضرت امام در حالی كه خنده بر لبان مباركش بود، بر روی صندلی نشسته، مرا نگاه می كرد. بی اختیار چشمانم پر از اشك شد و به ایشان گفتم:امام! خیلی پیر و شكسته شدی. در همین حین دیدم كه كمی ناراحت شدند و احساس كردم كه صندلی همراه امام كم كم رو به آسمان حركت كرد و آنقدر بالا رفت كه دیگر او را ندیدم و در آسمان ناپدید شد. »او گفت:« نكند خدای نكرده اتفاقی برای امام بیفتد وهمه ما یتیم و بی پدر شویم.» این را گفت و اشكهایش سرازیر شد.
بالاخره صبح روز چهارده خرداد، آن صبح شوم فرا رسید. خبر رحلت جانگداز حضرت امام در سراسر اردوگاه های عراق پیچید و مانند انفجار بمبی ، سراسر دنیا را لرزاند . كوهی از حزن و اندوه را بر قلب دل شكستگان و عاشقان و یاوران خود گذاشت و داغ حسرت دیدار امام بر دل همه ی اسرا تا به ابد حك شد؛ صبحی بسیار حزن انگیز و تلخ بود. با اینكه بچه ها از طریق رادیو و تلویزیون و روزنامه های عراق خبر رحلت امام را شنیده و حتی نگهابانهای عراقی این خبر را تأیید كرده بودند، اما برای بچه ها غیر قابل قبول بود كه امام به راستی از میانشان رفته باشد. بغض گلویشان را می فشرد و دوست داشتند كه در خلوتی ساكت، عقده سالیان دراز اسارت را از دلشان خالی كنند. تعدادی با قرائت قرآن عقده دلشان را خالی می كردند؛ بعضی در كنار سیم خاردار؛ تعدای در گوشه و كنار اردوگاه؛ چند نفری در اسایشگاه و بقیه هم در محوطه ی اردوگاه و در تنهایی به یاد امام بودند .
برنامه های رادیو عراق در اردوگاه كاملاً قطع شده بود. و تعدادی از دوستان كه كنار آسایشگاه نشسته بودیم،نگهبانی را دیدیم كه چهره اش گرفته و در حال قدم زدن بود بالای سر یكی از بچه ها كه سرش را به زانو گرفته بود و شانه هایش دراثر گریه كردن تكان می خورد، ایستاد. چند دقیقه ای به او خیره شدو در نهایت گفت: «قبلاً كه از امام صحبت می كردید و همه چیزتان را از امام می دانستید و از او حمایت می كردید، تصورم این گونه بود كه تنها یك شعار بیش نیست،؛ اما الان درك می كنم و می فهمم كه چقدر امام را دوست دارید.»صدای گریه اردوگاه را پر كرده بود و دیگر كنترل خود را از دست داده بودیم.
در همان روز ، سرگرد عراقی برادران ارشد اردوگاهها را جمع كردو گفت:«می دانم همه ی شما عزادار و ناراحت هستید. در انجام عزاداری هستید؛ ولی باید به تنهایی و هر كس برای خودش عزاداری كند وتجمع اكیداً ممنوع است.»
در چنین حالتی چه كسی می توانست خود را كنترل كند. لذا در طول چندین شب حتی یك نگهبان هم پشت پنجره ظاهر نشدو آن طور كه شایسته ی حضرت امام بود ،عزاداری كردیم .
بعد از ظهر روز چهارده خرداد كه وارد آسایشگاه شدیم ، عزاداری شروع شد. بعداز اقامه ی نماز نیز مجلس عزاداری و نوحه سرایی ادامه یافت. همه ی بچه ها به نشانه ی عزاداری ، لباسهای تیره پوشیده بودند.
همین كه نام مبارك حضرت امام در مجلس برده می شد، بعضی از بچه ها به عشق او سرهایشان را به زمین می كوبیدند و توانایی تحمل این مصیبت بزرگ را نداشتند. روز بعد،مجلس بزرگی در قاطع شماره سه آسایشگاه بیست و چهار برگزار گردید. در این مجلس ، ابتدا ختم قرآن گرفته شد و در خاتمه ، با مراسم عزاداری و نوحه سرایی، این مراسم به پایان رسید.
چهل روز در عزای امام به سوگ نشسته بودیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟
حاجی دیگر نمیخندی ...!
چه شده آن لبخندهای دائمت؟




حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...

سرت را بالا بگیر...

به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...
 

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند

شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟

خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی،

بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر

و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند

و جشن های آنچنانی؟
 
رفتی که پسرا با یه دکمه ی چت روم عاشق دختری بشن ؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند

دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

حاجی جان ؛

جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره

و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را 
تی شرت های مارک دار گرفته

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ،

پاساژها شده اند سالن مد ! و دوست من میشی ؟!

حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت

و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و

دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که

زیبا شوند ... !!!اینجا به کسی بگویی :

خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود وبهت می پرد

که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟

ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،

حرمت نگه دارید.

تو را زنده زنده میخورند...به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،

تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...
 
اینجا مانتوهایی اومده کلا جلو ندارند و ساپورت هایی که جای شلوار را گرفته اند

به همین سادگی

داغ بر دلم مانده ...

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت

که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند

به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک !

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد

بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند:

زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده

با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!

اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند :

صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند !

به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ...

راستی فرمانده ... از این سایت کذایی خبر داری ؟
 
همان فیسبوک را میگویم
 
تو این سایت مردان غیرت را تمام کرده اند !!
 
شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر !
عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند

شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی

اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ...

زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ...

فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!

این هم به نام آزادی !!! ...

این نظام را اعتقاد نگاه داشته...

به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ...

زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری
 
همه چیز اینجوری طبقه بندی میشود
 
ایران جهنم است و همه جای دنیا حتی مثلث برمودا! بهشت

ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ...

آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...

(هرزه بودن هنر است !)

خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز ...آتش بگیر...

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...
 
کار ما سختتر از جنگ با عراق شده
 
اینجا همه میجنگند خودی و اجنبی

یا صاحب الزمان :

دلت خون است آقا ... می دانم اما ...!

اینجایی ها فعلا کار مهم تری به جز تو دارند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 10 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
فصل زمستان فرا رسید و کم‌کم هوا سرد شد. شرایط جدید همچنان برای ما سخت و دشوار بود زیرا فرصتی که عراقی‌ها برای خارج شدن ما از آسایشگاه تعیین کرده بودند، بسیار محدود بود و امکان استفاده از دستشویی برای همه فراهم نمی‌شد. از طرف دیگر بدن و لباس‌هایمان در طول این مدت بسیار کثیف و بدبو شده بودند. به دلیل نداشتن آب گرم در حمام‌ها مجبور بودیم با آب سرد خودمان را شست و شو دهیم. حتی برخی اوقات همین چند قطره آب سرد هم قطع بود و ما مجبور می‌شدیم برای انجام غسل، نظافت و شست‌و‌شوی خود در هوای سرد زمستان از تنها شیر آب كه در میان حیاط اردوگاه قرار داشت، استفاده كنیم. در چنین شرایطی زمینه برای رشد و لانه کردن شپش‌ها فراهم شد. این جانوران مرموز و ریز در لباس‌های زیر ما لانه کرده بودند و روز به روز تعدادشان بیشتر می‌شد. این موجودات موذی كه ما اصطلاح «تانك چیفتن‌» را برای آنها بكار می‌بردیم،آرامش و آسایش را از همه‌ی ما گرفته بودند. هنگام خواب برای در امان بودن از سوز سرما، خود را زیر پتوها مخفی می‌کردیم. بعد از نیم ساعت به تدریج بدنمان گرم می‌شد. هنوز لذت خواب را نچشیده بودیم که ناگهان شپش‌ها به جنب و جوش می‌افتاده و شروع به مکیدن خون بدنمان می‌کردند. با خارش شدید بدن همه از خواب می‌پریدیم. در این میان برخی از برادران به بیماری‌های پوستی مانند گال و... مبتلا شده بودند.در این میان تعداد انگشت شماری از اسرا بودند که به دلیل سرد بودن هوا و غیره... آنطور که باید و شاید به نظافت شخصی خود نمی‌رسیدند و این امر باعث می‌شد تا به سرعت شپش‌ها تکثیر شده و سایر برادران اسیر نیز به پای آنان بسوزند.در یکی از روزها شاهد بودم پتوی یکی از اسرا بقدری پر از شپش شده بود که دوستان آن اسیر مجبور شدند پتوی مزبور را به محوطه اردوگاه منتقل و در زیر نور آفتاب پهن کرده تا شپش‌ها از داخل آن پراکنده شوند.رنج گرسنگی از یک طرف و خارش بدن از سوی دیگر طاقت ما طاق کرده بود لذا بنابه پیشنهاد یکی از برادران اسیر، ساعت 10 شب برای كشتن شپش‌ها تعیین شده بود و ما زیرپوش‌های خود را از تن درآورده و به كشتن آنها مشغول  می‌شدیم. این موجودات بقدری زیاد بودند كه انگشتانمان با خون شپش‌ها قرمز رنگ می‌شد. این کار باعث می‌شد تا از تعداد شپش‌ها کاسته شده و لااقل کمی استراحت داشته باشیم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
  این ایام مصادف با دهه فاطمیه است. ضمن عرض تسلیت شهادت بی بی دو عالم به همین مناسبت خاطره ای از عملیات کربلای 5 که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد را به رشته تحریر در می آوریم. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه  به طول انجامید.

در پاییز سال 65 اعزام به جبهه ها در قالب سپاهیان محمد(ص) انجام می گرفت. به مرور جوان ها به جبهه ها اعزام و سازماندهی می شدند. با شناسایی منطقه و به مرور با آماده شدن گردان ها عملیاتی در منطقه ابوالخضیب(جنوب خرمشهر) طراحی شد. لشکر امام حسین نیز تعدادی از گردان های خود را برای انجام عملیات به اروند رود برد. گردان ما نیز به عنوان گردانی که باید در شب دوم عملیات وارد می شدیم به نخلستان های مجاور اروند در جنوب خرمشهر رفتیم. این عملیات با نام کربلای 4 در تاریخ 3/10/65 شروع شد.

 قرار بر این بود که گردان یونس لشکر 14 امام حسین(گردان غواصان ) پس از عبور از اروند رود و شکستن خط اول دشمن، گردان های عمل کننده ی  بعدی با قایق به آن سوی آب منتقل شوند و در منطقه جزیره ام الرصاص عملیات ادامه یابد. در همان لحظه شروع عملیات خبر رسید که عملیات توسط منافقین لو رفته و ما متحمل خسارات زیادی شده ایم و تعداد زیادی از رزمندگان لشکر در گردان های دیگر به شهادت رسیده بودند.. هر چند  عملیات لو رفته بود و دشمن کاملاً از نحوه عملیات آگاه بود ولی با این وجود خط دشمن شکسته شد و گردان های خط شکن در آن سوی اروند مستقر شدند.

در همان روز اول ارسال آذوغه و مهمات با مشکلات زیادی مواجه و تقریباً غیر ممکن بود. برآوردها حاکی از آن بود که در صورت ادامه عملیات با تلفات زیادی مواجه خواهیم بود. به همین دلیل برای جلوگیری از افزایش تلفات و هزینه های جانبی در رده های فرماندهی ارشد جنگ تصمیم گرفته شد عملیات متوقف شود.

گردان ما نیز بدون این که وارد عمل شود به مقر اصلی لشکر برگشت. حال بچه ها به شدت گرفته شده بود و غم سنگینی بر اردوگاه شهید عرب(یکی از مقرهای لشگرحاکم بود. با این حال و روز بچه ها اگر موفق به انجام عملیاتی نمی شدیم باید تعداد زیادی از نیروها به مرخصی فرستاده می شدند. به همین دلیل فرماندهان ارشد جنگ تصمیم به انجام عملیات جدیدی گرفتند و این موضوع در سخنرانی فرمانده لشکر (شهید خرازی) اعلام شد.


این روند نیز طبیعی بود چون که حدود 100 هزار نفر بسیجی تحت نام سپاهیان محمد به جبهه آمده بودند. لذا عملیات کربلای 5 به فاصله 15 روز طرح ریزی و در تاریخ 19 دی در منطقه شلمچه و شرق بصره شروع شد. ذکر این نکته ضروری است که از اوایل سال ١٣۶۴ ایران تصمیم به انجام عملیاتی در شرق بصره داشت. و برنامه ریزی و شناسایی منطقه از قبل در دستور کار بود. در این فاصله 15 روز میان عملیات کربلای 4 و کربلای 5 بر اساس یک تاکتیک مشخص تعدادی از لشکرها برای انحراف دشمن به غرب فرستاده شدند و چند عملیات محدود نیز انجام دادند. به همین دلیل دشمن به شدت سرگردان شده بود. در منطقه ای که عملیات باید انجام می شد دشمن در فاصله میان خط ما و خط خودش آب انداخته بود و موانع زیادی مانند مین های خورشیدی و سنگرها و کانال های  بتنی محکمی ساخته بود . واقعاً عبور از آن ها بسیار سخت بود. این منطقه نزدیک ترین منطقه به بصره بود و دشمن برای آن اهمیت زیادی قائل بود.

قرار بر این بود که گردان ما پس از ورود غواصان و گردان امیرالمومنین(ع) با استفاده از قایق در همان شب نوزدهم دی وارد شود. ما عصر روز 18 دی در خط اول خودی که یک خاکریز بلند که به اصطلاح به آن دژ گفته می شد مستقر شدیم و کاملاً آماده اجرای دستورات بودیم. همان شب اول گردان های خط شکن کارخود را به خوبی انجام و خط دشمن در همان ساعات اول شکسته شد. وظیفه ای که به عهده گردان ما بود توسط گردان های خط شکن انجام شد و به همین دلیل گردان ما وارد عملیات نشد.

ما تا ظهر روز بعد در همان دژ مستقر بودیم. در روز اول تعداد اسرای عراقی آنقدر زیاد بود که انتقال آن ها به عقب با مشکلات جدی مواجه شده بود. ظهر روز اول عملیات  که خط اول دشمن کاملاً تصرف شده بود ما با قایق به آن طرف رفتیم. سنگرهای خط اول دشمن با کانل های بتنی به هم وصل بود. ارتفاع این کانال ها حدود 2 متر بود. و انواع و اقسام خوردنی و مهمات در سنگرها وجود داشت. موانع و استحکامات دشمن به حدی بود که ما به شدت از این که این موانع در کمترین زمان فرو ریخته متعجب شده بودیم.

بعد از ظهر فرمانده رده های مختلف در یکی از سنگرهای تصرف شده فرماندهی دشمن جمع شدیم و نقشه را فرمانده گردان برایمان تشریح کرد. بنا بود همان شب خط دوم دشمن را تصرف کنیم. بر اساس شناسایی که انجام شده بود، دشمن در خط دوم نیروی زیادی در سنگرها و کانال های ارتباطی آن مستقر کرده و تصمیم داشت پاتک سنگینی انجام دهد. برنامه عملیات این بود که قبل از پاتک دشمن، ما باید آن ها را غافلگیر می کردیم و به خط آنها می زدیم. نقشه عملیات گردان ما این بود که در یک محدوده مشخصی دو گروهان از دو طرف راه  دشمن را بسته و گروهان سوم که گروهان ما بود اقدام به پاکسازی خط دوم(کانال ها و سنگرهای بتنی و خاکریزهای نونی شکل ساخته شده در پشت کانال های بتنی) نماید.

در سمت راست گردان ما نیز گردان امام حسن و در سمت چپ ما یکی از گردان های لشکر عاشورا( استان آذربایجان شرقی و غربی و زنجان) عمل نمایند. یادم است در آن شب ماه حدود ساعت 1 نیمه شب غروب می کرد و ما نیز باید عملیات را پس از غروب ماه شروع می کردیم.. پس از توجیه تیم های تحت امر و خواندن نماز مغرب و عشا در یک ستون حرکت کردیم. در کنار یکی از خاکریز ها که حدود 300 متر با کانال های دشمن فاصله داشت پناه گرفتیم. تمام پچه ها در حال راز و نیاز بودند. واقعاً زیر نور ماه چه چهره های مصمم و نورانی را می دیدم که واقعاً از توصیف آن ها عاجزم. حدود ساعت 12 شب صدای هلهله و صحبت کردن عراقی ها توجه ما را به خود جلب کرد.

اطلاعات حاصل از آرایش دشمن نشان می داد که چند گردان از سپاه هفتم عراق به صورت فشرده در کانال ها مستقر شده و تصمیم داشتند که به لشکر عاشورا پاتک بزنند. پس از مشورت فرماندهان تصمیم گرفته شد در همان ساعت 12 ما عملیات را شروع کنیم. سریع 3 گروهان از هم جدا شده و در 3 ستون اقدام به حرکت به سمت کانال ها کردیم و با بستن کانال ها شروع به پرتاب نارنجک به داخل کانال های دشمن نمودیم. جنگ تن به تن سختی بین ما و دشمن شروع شده بود. رشادت بچه های گردان باعث شده بود،  هیچ راه فراری برای دشمن باقی نمانده باشد.

 افرادی از دشمن که که موفق به بالا آمدن از کانال می شدند، توسط رزمندگان هدف قرار می گرفتند و به هلاکت می رسیدند. البته تعدادی از نیروهای خودی نیز مانند فرمانده گروهان به شهادت رسیدند. تلفات دشمن در داخل کانال به حدی بود که صبح که ما برای در امان ماندن از آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال برویم، داخل کانال مملو از اجساد عراقی ها بود به طوری که هنگام حرکت در داخل کانال تمام قسمت های لباس هایمان خونی شده بود و باید از روی جنازه ها می گذشتیم. پس از تصرف کامل خط دوم و خاکریزهای نونی شکل پشت آن ساعت 10 صبح گردان ما را به عقب منتقل کردند. خاکریزهای نونی شکل برای این طراحی شده بود که دشمن تصمیم داشت پس از تصرف کانال ها توسط ایرانی ها، از طریق این خاکریزها ما را غافلگیر کند. ولی عملاً دشمن موفق نشد از این خاکریزها که گفته می شد طراحی آن توسط کارشناسان اسرائیلی انجام شده است، استفاده کند.

ذکر این نکته ضروری است که در لحظه لحظه هشت سال دفاع مقدس لطف خدا و امدادهای غیبی همیشه شامل حال رزمندگان بود. در این جنگ نابرابر ما با دشمنی مواجه بودیم که تا دندان مصلح بود و کشورهای غرب همه جانبه از آن حمایت می کردند و در طرف مقابل ما با نیروهای بسیجی به قول اصفهانی ها گتره ای(غیر قابل کنترل) و ارتشی مواجه بودیم که بعد از انقلاب نیاز به سازماندهی مجدد داشت. البته اگر چه ما از نظر توان نظامی با دشمن قابل مقایسه نبودیم ولی مدیریت حضرت امام(ره) و ایمان و صفا و صمیمیت رزمندگان بی نظیر بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
با گذشت یکی دوهفته فرمانده اردوگاه نقیب جمال به نگهبانان داخل محوطه دستور داد که تمامی اسرا بایستی سنگ ها ی حیاط را جمع کنند  صبح که از خواب بیدار می شدیم  پس از آمار یک ساعت وقت می دادند دستشویی برویم و صبحانه بخوردیم  بعد از صبحانه همه اسرا ( چه مریض وچه مجروح جنگی )  بایستی مشغول کار می شدیم با دست سنگ ها را در یک جا دپو می کردیم و از آنجا در جای دیگر دپو می کردیم و این کار هر روزه ما بود  این کار حدود یک ماه ادامه داشت و اما سنگ هایی که  با دست نمی شد جمع كرد نگهبانان دستور دادند سنگی بزرگتر بگیریم و با زدن روی سنگهاى چسبیده به زمین آنها را در بیاوریم حدود 20 روز این کار ادامه داشت تا اینکه سنگ ها در جاهای زیادی دپو شده تا اینکه  دستور دادند سنگ ها را به بیرون محوطه ببریم  اینکار را با دست نمی شد انجام دهیم عراقیها دستور دادند با پتوهایی که می خوابید و پتوهایی که خودشان آوردند به بیرون از اردوگاه ببریم چون از فرار کردن اسرا بسیار می ترسیدند چند تا ایفا به داخل درب دژبانی آوردند و ما همه سنگ ها را که فاصله حدود 150 متر بود به داخل ماشین می ریختیم  آن هم نزدیک درب اصلی قسمت داخل اردوگاه و آنها را پر می کردیم و می بردند در حین كاركردن عراقیها  ما را می زدند ، مثل برده ها و یا زندانیانی که  در زندان با اعمال شاغه کار می کردند وتوی فیلم ها نگهبانها آنها را می زدند ، هر کسی کم کار می کرد و یا حرف می زد نگهبان بالای سرش می آمدند  و اسیر را با کابل و مشت و لگد می گرفتند  کار جمع کردن سنگ به پایان رسید مجددا ما بیکار شدیم  مدتی که گذشت تعدادی از نگهبانان عوض شدند و ما نحوه برخورد با آنان را یاد گرفتیم اما شدت ضرب و شتم  عراقیا کم نمی شد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    ...   4   5   6   7   8   9   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو