تبلیغات
خاطرات جنگ - عطر سیاه (طنز جبهه)
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




یک شب چهارشنبه ای در خط مقدم بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند. توی سنگرها برق نبود. بچه ها با فانوس و چراغ زنبوری سنگر را روشن می­کردند. موقع دعا خواندن فیتیلۀ چراغ ها را پایین می کشیدند که سنگر تاریک شود. دعا خوان­ها هم معمولاً یا دعا را حفظ بودند، یا با همان نور کم از روی مفاتیح می­خواندند.

دعا که شروع شد، یکی از رزمنده ها بلند شد. یک شیشه عطر در دستش بود. کف دست رزمنده ها عطر می­ریخت و می گفت: «برادر التماس دعا». بچه­ها همانطور که "یا وجیهاً عندا.." می گفتند، دستها را به هم می­مالیدند و به صورت خود می­کشیدند. درون سنگر خاکی معطر شده بود. صدای زمزمۀ دعا با صدای زوزۀ خمپاره ها در هم آمیخته بود. بعید نبود خمپاره ای در دهانۀ سنگر فرود آید و دعای دعاگویان مستجاب شود و همه با هم پرواز کنند. با اینکه مداح چندان هم وارد نبود؛ اما بچه­ها از یک دقیقۀ دیگر خود هم خبر نداشتند، دنبال بهانه می­گشتند که گریه کنند.

دعا تمام شد. سرهایی که از خوف خدا به زانوها هدیه شده بود، بلند شد. اشکها با آستین­ها پاک شد. بچه­ها از لحاظ روحی شارژ شدند. صورتها از گریه تر ولی خندان بود. طبیعی است که بعد از هر دعایی و هر گریه­ای برای خدا و در مصائب اباعبدا..(ع)، آرامش خاصی نصیب انسان شود. فتیلۀ فانوس­ها را بالا کشیدند. رزمنده ای به دوستش گفت: «تو چرا صورتت سیاه شده؟!» دوستش گفت: «صورت خودتم سیاهه!»وقتی دقت کردند، دیدند سر و صورت و لباس همه سیاه شده است. آن رزمندۀ خوش ذوق، توی شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود. چون فضای سنگر تاریک بود، بچه­ها فقط بوی عطر را متوجه می­شدند و سیاهی صورتها را نمی­دیدند.

بچه ها حسابی به آن رزمنده­ای که به بقیه عطر داده بود، کتک مفصلی زنند و برایش جشن پتو گرفتند. وقتی بچه­ها آرام شدند، رزمندۀ عطار گفت: «بچه­ها بیایید، باهاتون حرف دارم. حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا می­مونه. دیدید چه طوری با دست خودتون، صورتتونو سیاه کردین؟ دنیا، هم تاریکه هم نورش کمه. تباهی و زشتی زیاد داره. شیاطین هم گناهها و سیاهی­ها را با یه عطری خوشبو می­کنن. ما خیال می­کنیم داریم عطر می­زنیم، غافل از این که صورت و دلمون را سیاه می­کنیم. وقتی می­فهمیم چه کرده­ایم، که قیامت می­شه و چراغها را روشن می کنند. اونوقت متوجه می­شیم که چه بلایی سرمون اومده ...»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:11 ب.ظ
Excellent post. I used to be checking constantly this blog and I am inspired!
Extremely useful information particularly the last section :)
I care for such information much. I used to be looking for this
particular info for a very long time. Thank you and best of luck.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:06 ق.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any suggestions?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر