درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




download



روحانی، پاسدار و بسیجی.

گاهی بچه ها را می بردند تا به حضرت امام توهین کنند. وقت و بی وقت نداشت. بیشتر به آدم هایی گیر می دادند که چهره معنوی تری داشتند. وقتی در عملیاتی شکست می خوردند و سرخورده می شدند، شروع به کتک کاری و اذیت و آزار می کردند. علاوه بر تنبیه های روحی، غذا هم داستان خودش را داشت. صبحانه، یک روز در میان، به صورت زوج و فرد بود. روزهای زوج، یک لیوان معمولی چای می دادند که چهار قسمت می شد.

سهم هر نفر، یک چهارم لیوان بود و همراه آن، تکه ای نان سمون خیلی خشک. روزهای فرد، آش شوربا می دادند. نهار هم مقداری برنج که خورشتش، آب پیاز و آب کدو و بادمجان بود. این طور نبود که برای هر نفر یک بشقاب باشد؛ نه، یک دیگ یا یک تشت کهنه و که هر پانزده نفر، مشترک با هم در آن غذا می خوردند؛ بدون قاشق. به هر نفر بیش از سه لقمه نمی رسید. ایثار و گذشت در اوج سختی، طوری بود که همیشه ته تشت، غذا می ماند و همه دعای شکرانه به جا می آوردند و خود را سیر نشان می دادند. غذایی که می دادند، نه نمک داشت، نه ادویه. بیش تر روزها را روزه بودیم. حتی آن ها هم که روزه نبودند، جلوی بچه های دیگر چیزی نمی خوردند. زیر پتو بودند که دیگران متوجه نشوند.

روزه که بودیم، نوعی صرفه جویی هم می شد. صبحانه و نهار را نگاه می داشتیم و با غذای شب همه را دو قسمت می کردیم؛ قسمتی را وقت افطار و قسمتی دیگر را برای سحری استفاده می کردیم. با هر لقمه غذا بیش از پنج لیوان آب می خوردم تا شکمم پر شود؛ آن هم نه آب تازه و سرد؛ آبی گرم که انگار راکد مانده بود و گاهی دچار دل درد و تهوع می شدم.

سبزه هایی که اسرا جلوی آسایشگاه کاشته بودند را یواشکی از زمین می کندیم؛ جوری که از ریشه در نیاید و نخشکد. وای به روزگارمان اگر عراقی ها می فهمیدند سبزه ها را خورده ایم. بعضی وقت ها برای سبزه ها نگهبان می گذاشتند.

شش ماه تابستان و پاییز تب دار و دردمند به زمین چسبیده بودم. دیگر زمستان رسیده بود و من کم کم از زمین کنده می شدم و می توانستم بدون اینکه سید زیر بغلم را بگیرد، بلند شوم و راه بروم. سرگیجه ها کم شده بود. تهوع هم همین طور. دیگر تنبیه و کتک کاری سربازان اردوگاه، ما را از کسالت و کرختی و یک نواختی زندگی در اسارت رها می کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دوشنبه 5 تیر 1396 02:39 ق.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که
صدایی مناسب ابتدا آیا نه کار کاملا با من پس از
برخی از زمان. جایی درون جملات شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای while.
من با این حال مشکل خود را با جهش
در منطق و شما ممکن است را خوب
به پر همه کسانی معافیت. اگر
شما که می توانید انجام
من خواهد بدون شک تا پایان مجذوب.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو