درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




  سال هاست که حرفی در گوشه اتاق دلم مانده و قطره اشکی در گوشه چشمش... هر چند الان هم نمی گویم که شناخته شوم بلکه این بغض است که امانم را بریده و طاقتم را برده...!

سال هاست که هم خودم در کنج خانه ام غریبم ... و هم دلتنگی هایم در کنج این سینه ام!

هیچ کس مرا نشناخت ... حتی تو!

تو که در اطرافم بودی...  بستگانم... همسایه ام... همراهم... هم سفرم... هم شهری ام ... یا هم وطنم!

وقتی با سن کم و با وجود اشک های پدر و مادرم، زندگیم را رها کردم و برای دفاع از شهرم و دینم غیرت به خرج دادم، تویی که با خیال راحت درس می خواندی مرا نشناختی و ...

وقتی ازاسارت برگشتم نفس نداشتم ...آرامش و اعصاب نداشتم ... !

وقتی خاطراتم و صحنه های دلخراش مجروحیت هم رزمانم...جان دادن برادرانم... خواب را از چشمم گرفت...

وقتی پس از سال ها به خانواده برگشتم، چهره دگرگون و متحیر و حیران و آشفته کسی که می بایست مرا تا آخر این مسیر همراهی کند...


وقتی در مهمانی ها و جمع ها ، طعنه های رسیدگی و سهمیه و امکانات و... بر سرم خورد و درد ضربه چوب ها و شلاق های بعثی ها را به یادم آورد...

وقتی نفسم در خانه گرفت و سرفه تا دیدار یارانم و تا دم درب بهشت مرا برد و تو که همسایه ام بودی با خیالی آسوده خوابیدی...

وقتی فرزندم از پدر و همسرم از همسر جز یک جسم بیمار و رنجور چیزی نفهمید...

وقتی من پرپر شدن کسانی را که به آنها همچون برادر اُنس داشتم، به یاد می آورم و خون هایی ذره ذره و با زجر از تن پاکشان رفت ... و تو به آرامی با بدحجابی، بی اعتقادی و فراموشی و انکار من و هم رزمانم بر روی خون های مظلوم آنان قدم گذاشتی...


وقتی بغض تنهایی همسرم، فرزندم... غریبانه در سکوت شب،  تبدیل به اشک شد... و صدای گریه هایم عرش را لرزاند...

وقتی ندانستی در روزهای اسارت چه کشیدم از غریبی و مظلومیت و کتک و شکنجه و فشار و تنهایی و ...

وقتی حالم را نمی دانی ...

وقتی خواستند کتاب خاطراتم را چاپ کنم ، مانع شدی...

وقتی با روزهای زجر من، تو بزرگ شدی و مسئول شدی و رئیس شدی و مهم شدی و ... و دستت می رسید ، کاری برایم نکردی ...

وقتی به فرزندت نگفتی که من برای چه و برای که به این حال و روز درآمده ام...

وقتی فرزندت با فرزند من به دنیا آمد اما در آرامش و رفاه و رسیدگی و چشیدن احساس پدر ...

وقتی به فرزندت از رشادت، جسارت، درایت، دیانت، غیرت، شهامت و شهادت روزهای عاشقیم نگفتی...

وقتی فرزند تو اصلا" راه مرا نمی داند و علت قدم گذاشتنم را در این مسیر ... و پس از تنها سه نسل بعد از جنگ مرا نمی شناسد...

وقتی در این عصر غریبی، تنهاترم کردی و مرا نشناختی...

تو هنوز هم نمی دانی من کیستم

هیچ کس نفهمید من کیستم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic