درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ





 

 
ساعت۳۰/۱۰ شب بود و خاموشی را زده بودند. خاموشی که چه عرض کنم تمام برق های آسایشگاه و داخل محوطه همه روشن بود ولی قانون بود که از ساعت ۹ شب همه دراز کشیده و خواب باشند.
به هر حال تمامی بچه ها خواب بودند. من دراز کشیده کامل نبودم پاهایم دراز بود ولی تنه ام را روی دست چپم انداخته بودم.  من در حال فکر ایران و خانواده ام بودم وهمانطور که در حال فکر بودم جسمم در اردوگاه بود ولی فکرم در ایران و خانواده. همانطور که در عالم خودم بودم سرباز عراقی که اسمش {سید عبدالله } بود. چون مسئول برق بود ما بهش{ ادیسون} می گفتیم.
ادیسون از پشت پنجره خطاب به من گفت: ساعت چند است؟ گفتم:ساعت ده و نیم. گفت: ساعت چند خاموشی است؟ گفتم: ساعت ۹. گفت پس چرا نخوابیدی؟ گفتم:خوابم نبرد.گفت:بیا بیا جلوی پنجره.
اول نمی خواستم بروم ولی به خود گفتم بهتراست بروم تا فردا جلوی همه تنبیه نشوم و به سجین {بازداشگاه در اردوگام} هم نروم. رفتم جلوی پنجره. گفت:سرت را بیاور جلو. سرم راجلو بردم .
ادیسون با دست چپش از داخل حفاظ پنجره گوش راستم را گرفت و دست راستش را همزمان عقب برد که در گوشم بخواباند. درست هنگام خواباندن سیلی به گوشم برق تمام اردوگاه قطع شد.
فوری مرا ول کرد و گفت برو بخواب ورفت که برقها را درست کند.
روز بعد مرا داخل محوطه اردوگاه دید گفت: دیشب برق اردوگاه، به داد ت رسید.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic