درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ





به اسارت كه درآمدیم، همه‌مان را در یك جا جمع كردند. در همان حال توپ‌خانه‌ی ایران هم گاه گاهی بر سر عراقی‌ها گلوله‌های آتشین می‌ریخت و موجب هلاكت بعضیشان می‌شد. آن‌ها هم به تلافی به طرف اسرای ایرانی تیراندازی می‌كردند. یكی از رزمندگان اسیر كه در جبهه از خود شجاعت فراوانی نشان داده و تقریباً مسن‌ترین افراد در آن جبهه بود، احساس تشنگی كرد و از سرباز عراقی كمی « ماء » ( آب به زبان عربی ) خواست. عراقی‌ها در آن شرایط در به در دنبال ایرانی‌هایی می‌گشتند كه عرب‌زبان باشند تا بتوانند از منطقه‌ی عملیاتی رزمندگان اسلام اطلاعات كسب كنند. به همین سبب وقتی رزمنده‌ی پیر گفت ماء، عراقی‌ها دور او جمع شدند. یكی از آن‌ها كه چند كلمه فارسی می‌دانست، گفت: انت عربی دانست؟ پپیرمرد گفت: نه به خدا؛ تنها همین یك كلمه را دانست. بعد از كمی جر و بحث افسر عراقی دستور داد كمی آب برایش آوردند. وقتی پیرمرد آب را نوشید، رو به عراقی كرد و گفت: «رَحِمَ الله والِدَیْكَ » ( رحمت خدا بر پدر و مادرت ) این جمله را پیرمرد از مجالس فاتحه و روضه یاد گرفته بود. در این جا بود كه افسر عراقی با خشم فریاد زد: « والله انت عرب » ( به خدا تو عرب هستی ) پیرمرد دستپاچه جواب داد: باور كنید تنها همین را دانست. بعد حسابی او را كتك زدند تا اقرار كند. ولی وقتی با انكار پیرمرد روبه رو شدند، او را رها كردند. یكی از برادران به شوخی به او گفت: تو را به خدا تا همه‌ی ما را به كشتن نداده‌ای، این قدر عربی حرف نزن. پیرمرد كه حسابی از جریان پیش آمده و حرف برادرمان ناراحت شده بود، تا شهر العماره‌ی عراق كلامی نگفت.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات