درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




چند روز گذشت. در یکی از روزها پس از برنامه آمارگیری، در محوطه اردوگاه، شروع به شستن لباس‌های چرک خود شدم. در این میان ناگهان پخش صدایی توجه همه‌ی اسرا را به خود جلب کرد. صدای موسیقی از بلندگویی که در کنار برجک دیده‌بانی نگهبان عراقی نصب شده بود، به تدریج بلند و بلندتر می‌شد.

صدای یکی از خواننده‌های زن ایرانی در دوران طاغوت، آن هم در این شرایط که ما هنوز داغدار همرزمان شهیدمان در عملیات بودیم، بسیار دردناک و غیرقابل تحمل بود.

در یک حرکت منسجم و شور انقلابی با برو و بچه‌ها به طرف بلندگو آمده و قصد داشتیم به هر طریق ممکن آن صدا را در نطفه خفه کنیم.

نگهبان عراقی با اسلحه مراقب اوضاع بود یکی از برادران گفت: من الآن این بلندگو را می‌شکنم.

دیگری گفت: چطوری؟

گفت: کنار دیوار بایست و دستت را گره کن تا من بالا بروم

-       آخه مگه نمی بینی سرباز عراقی اون بالا با اسلحه ایستاده!

-       ایستاده باشه من باید این صدای ترانه را خفه کنم

-       باشه بیا برو بالا

او دست‌هایش را قفل کرد و آن برادر از روی شانه‌اش بالا رفت نگهبان عراقی جلو آمد و بلافاصله اسلحه‌اش را به طرف برادرمان نشانه رفت و گلنگدن را کشید و  با تهدید فریاد زد: برو پایین و گرنه شلیک می‌کنم

اما آن برادر دست بردار نبود و به طرف بلندگو رفت

نگهبان عراقی گلنگدن را کشید و تهدید او شکل جدی به خود گرفت. در این میان صدای سوت مشعل و دار و دسته‌اش به گوش رسید و دوان دوان تعداد زیادی از سربازان در حالی که مشعل جلودار آنان بود، به طرف ما آمدند.

عبد الله فریاد زد : یا الله همگی داخل آسایشگاه شوید

همه‌ی ما را داخل آسایشگاه کردند و در صفوف پنج نفره نشانده و پس از آمارگیری و داد و فریاد و فحش و ناسزا،عبدالله فریاد زد: شما به چه حقی قصد تعرض به بلندگو را داشته‌ای؟  این کار یک جرم تلقی شده و عواقب بدی در انتظار مخالفین ما می‌باشد. اینجا کسی حق اعتراض  ندارد و کسی نمی‌تواند به بگوید چرا ترانه گذاشته‌ای؟ متوجه شدید؟

او با تهدید ادامه داد: والله من کسانی راکه با قوانین و مقررات ما  مخالفت نمایند، آنها را پنج نفر پنج نفر به جوخه‌های اعدام می‌فرستم.

او پس از این صحبت‌ها به سربازان عراقی اشاره کرد و از آسایشگاه ما خارج شد.

بعثی‌ها درب آسایشگاه را تا روز بعد باز نکردند تا به قول خودشان زهر چشمی از ما گرفته باشند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دوشنبه 20 بهمن 1393 10:01 ب.ظ
جالب بود!!!!!
شنبه 4 بهمن 1393 10:35 ب.ظ
سلام کاش مسولین دقث میکردند وهمین نوشته های شما را می خواندند امید وارم خداوند مهربان مجاهدتهای شما را اجر دهد انشالله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic