تبلیغات
خاطرات جنگ - خاطره ای از ماه های اول اسارت
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




هر روز قبل از آمار صبح مسئولین غذا یک ربع زودتر از دیگر بچه ها آزاد می شدند تا ظرفها را قبل از اینکه آزاد باش بدهند و سرویس های بهداشتی شلوغ بشود بشورند.

آنروز که من و یکی از دیگر بچه ها از آسایشگاه 4 مسئول غذا بودیم مسئولین غذا را قبل از آمار آزاد نکردند و ما هم ، هم زمان با دیگران آزاد شدیم به همین خاطر سرویس های بهداشتی شلوغ شد. جلوی شیرهای آب یکی دست و صورت می شست یکی سر می شست یکی پا می شست و تعداد بیشتری هم یغلبی های شخصی خود را می شستند. از طرفی هم هر مسئول غذایی دیرتر از موعد تعیین شده خودش را به آشپزخانه می رساند، کل آسایشگاه صبحانه نداشتند. با هر زحمتی بود خودم را به جلوی یکی از شیرها رساندم و شروع کردم به شستن ، یکی از درجه داران ارتش هم یغلبی شخصی خود را می شست و برای من مزاحمت ایجاد می کرد.

چند مرتبه به ایشان گفتم برای آشپزخانه دیر می شود بزار من زودتر بشورم و بروم ایشان با بی ادبی گفت مشکل تو است. سرهمین موضوع با همدیگر درگیر شدیم و مقداری همدیگر را کتک کاری کردیم. دو نفر دیگر هم به حمایت از من وارد معرکه شدند. سرباز های عراقی خبر دار شدند و هرچهار نفر مارا بردند به اطاقی که کنار سرویس های بهداشتی بود. یکی از بچه های عرب آبادانی را که با سربازان عراقی همکاری می کرد آوردند که حرفهای مارا ترجمه کند. یک مقداری سوال و جواب کردند. سرباز عراقی شروع کرد به شکنجه . یک لوله پلیکای شماره 2 آب آورد و از درجه دار ارتش شروع کرد به شکنجه کردن. آن سه نفر را که شکنجه  کرد نوبت من شد به من گفت تو باید بیشتر کتک کاری بشی. مقصر تو هستی و ظرفها را باید زودتر می بردی برای شستن.

با همان لوله پلیکا شروع کرد کف دستهایم را پذیرایی کردند. (درد و سوزش شکنجه با لوله پلیکا چون تو خالی و خشک است به مراتب بیشتر از کابل و چوب و امثال اینها است.) یک مقداری که به کف دستهایم زد کف دستهایم قرمز شد و تحمل نداشتم. خودم قسمت های بالاتر از ساعد را می آوردم تا آن لوله لعنتی به آنجا فرود بیاید. آنجا هم که قرمز شد گفت به پشت بخواب و پاها را بالا بکن. به یک نفر گفت که پاهای مرا گرفت و شروع کرد به زدن به کف پاهایم مقداری که زد تحملم کم شده بود و صدای جیغ و فریادم بالا گرفت.

به مترجم گفت یکی از قندره هایت (کفش هایت) را در بیاور و داخل دهانش بگذار. با گذاشتن کفش داخل دهانم صدای من خفه شد و هنگام فرود آمدن لوله به کف پاهایم من کفش ورزشی را محکم گاز می گرفتم.

از شکنجه کردن که خسته شد گفت بروید داخل محوطه بایستید تا درجه دار کمپ بیاید.

هرچهار نفر آمدیم داخل محوطه ایستادیم بعد از چند دقیقه سید عبد الله ، درجه دار کمپ آمد موضوع را به آن گفت. درجه دار که همیشه مثل یک گاو چران یک کابل برق همراهش بود. به درجه دار ارتش گفت تو برو آزادی و ما سه نفر که بسیجی بودیم را برد وسط میدان اردوگاه و اسرای دیگر را هم جمع کرد و خطاب به آنها گفت: این 3 نفر نظم اردوگاه را بهم زدند باید در محوطه تنبیه شوند. شروع کرد با کابل زدن به گوش و پشت گوشها. آنقدر به گوشهایمان زد که حجم گوشهایمان چند برابر شد.

حدود ساعت 10 بود من از شدت درد داخل آسایشگاه دراز کشیده بودم که دو تا از سربازان اردوگاه آمدند من و آن دو نفر را به داخل اتاقی که درست مقابل آسایشگاه بود بردند. آن دو نفر را با مشت و لگد مقداری پذیرایی کردند و از اتاق بیرونشان کردند. هردو سرباز با مشت و لگد به من حمله کردند یکی با مشت می کوبید به بدنم و مرا پرت میکرد برای دیگری و این کار ادامه داشت .

 دونفر از بچه ها داشتند مرا از زمین بلند میکردند که فرمانده اردوگاه و چند درجه دارعراقی رسیدند.عبد الله گفت: ایرانی ها اسرای ما را پشت ماشین می بندند و می کشند تا زمانی که شقه شقه شوند. منظور فرمانده عراقی اشاره به فیلمی که در زمان جنگ در یکی از کشورهای غربی بر علیه ایران ساخته بودند بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر