تبلیغات
خاطرات جنگ - معنا و مفهوم اسارت:
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




لحظه اسارت یعنی اوج غافلگیری و بدترین خاطره دوران زندگی یک اسیر آن هم توأم با تجاوز ارتش بعثی به خاک میهن و تجاوز به انقلاب اسلامی. اسارت یعنی مواجه شدن با یک زندگی غیر قابل تصور و دور از انتظار، توأم با افکار رویاهای پوچ و رها نشدنی.

اسارت یعنی آه و حسرت، رنج و محنت، درد و مشقت، سختی و مصیبت، ناله و فریاد، ترس و اضطراب، کابوس و وحشت، کم‌خوابی و بی‌خوابی، تحمیل و تحقیر، محرومیت و محدودیت، بی‌حرمتی و اهانت، یأس و ناامیدی، سرنوشت نامعلوم و بی خبری از وطن و خانواده، فراقت و غربت، خبرهایی یک طرفه و مغرضانه همراه با شایعه، چشم انتظاری و بلاتکلیفی، آرزوهای دور و دراز اما دست نیافتنی، معاشرت اجباری با افراد مختلف با عقاید و سلیقه‌های گوناگون، آرزوی فرار و نجاتی غیر ممکن، راز خود را پنهان داشتن از ترس این که مبادا بغل دستی‌ات جاسوس باشد، یعنی‌روزها، ماه‌ها و سال‌های تکراری توأم با یک غم جانکاه، دیدن مکرر چهره‌های کریه جلادان کلاه قرمز بعثی کابل به‌دست، از سوی دیگر دیدن چهره‌های مظلوم و اندوهناک مردان و افراد کم سن و سال گرفتار در چنگال بعثیان دردمنش، ناله و فریاد دلخراش اسرای مریض در داخل آسایشگاه و....

مواقعی پیش می‌آمد که بچه‌ها شب را تا صبح از درد به خود می‌پیچیدند ولی فریادرسی نبود آنها در نهایت جان به جان آفرین تسلیم می‌کردند. من خودم شاهد بودم و دیدم یکی از بچه‌ها ، شب تا صبح ناله کرد و از درد به خود پیچید. هرچه فریاد می‌زدیم یک نفر در حال مرگ است هیچ گوشی شنوا نبود، تا این که بعد از نماز صبح در نهایت مظلومیت و غربت دار فانی را وداع گفت.

اسارت یعنی سوختن و ساختن، خون دل خوردن و مدارا کردن با کمترین امکانات، کنار آمدن با یک قالب صابون، یک لیوان پودر لباسشویی برای یک ماه شستن لباس و هم برای ظرف غذا. جیره غذای 24 ساعته مان دو قرص نان شبیه نان ساندویچی‌های قدیمی البته کوچکتر از آن بود. تازه آن‌ها را در کنار اردوگاه نگه می‌داشتند تا خشک و بیات شود. آن وقت به اسرا می‌دادند و می‌گفتند اسیر ایرانی نباید نان گرم بخورد. غذای هر نفر در 24 ساعت هم فقط چهار قاشق برنج نیم پخت بود. خورشت غذا خصوصاً در اوایل اسارت بیشتر مواقع پوست بادمجان، کمی رب گوجه فرنگی و کمی روغن با آب فراوان بود.

بعضی مواقع هم آبگوشت گوشت گاو کرم زده می‌دادند. سوخت زیر دیگ‌ها به وسیله لاستیک فرسوده تأمین می‌شد. بریدن لاستیک‌ها خودش شکنجه دیگری بود. اردوگاه را دود لاستیک فرا می‌گرفت. غذا کاملاً بوی دود می‌داد. خوابیدن در فضایی به عرض 60 سانتی‌متر و طول یک متر و بیست سانتی متر در طول سه سال آن هم به پهلو کار ساده‌ای نبود.

اسارت یعنی حمام کردن در سرمای زمستان با آب سرد. بعضی مواقع اسیر در اثر شدت سرما زیر آب دوش سرد سکته می‌کرد و قسمتی از بدنش فلج می‌شد. اسارت یعنی موقع استفاده از سرویس‌های بهداشتی و حمام یکباره فشار آب را به حدی کم می‌کردند که به ناچار با حوله، تن صابونی مان را تمیز می‌کردیم و از حمام بیرون می‌آمدیم. در سال‌های اول اسارت صد نفر از دو عدد دوش حمام آن هم بصورت عمومی استفاده می‌کردند و اینکه چگونه استفاده می‌کردیم خود داستان دیگری است.

اسارت یعنی عدم امکان رعایت نظافت و بهداشت طوری که اوایل اسارت سرویس‌های بهداشتی اردوگاه پر از لجن و کثافت می‌شد. در طول شبانه روز به صد نفر یک ربع وقت برای استفاده از سرویس‌های بهداشتی و حمام کردن می‌دادند به جهت محدودیت زمانی ناچار در داخل آسایشگاه معمولاً از محل و پنجره‌ها رفع حاجت صورت می‌گرفت. بوی مشمئز‌کننده و تهوع آور

و به تبع آن شپش، ساس، گال و انواع حشرات موزی که باعث خارش بدن توأم با انواع و اقسام امراض می‌شد، اسرا را کلافه کرده بود.

در تنگدستی اسارت، گذشت، سخاوت و انفاق ارزش خاصی داشت. سال 1367 در اردوگاه تکریت رژیم بعث به خاطر این که بگویند ما به اسرای ایرانی میوه می‌دهیم روزی مقداری سیب و پرتقال در داخل یک ظرف در وسط آسایشگاه قرار دادند و به اسرا گفتند کسی حق ندارد دست به میوه‌ها بزند تا ما فیلم برداری کنیم. اسرا را کنار میوه‌ها نشاندند و فیلم گرفتند. فیلم برداری که تمام شد با بی شرمی تمام میوه‌ها را برداشتند و بردند.

یکی از اسرا به نام اعتمادیان که اهل اصفهان بود و توانسته بود یکی از سیب‌ها را به قول خودمان کش برود و آن را داخل کیسه سربازی‌ای که در اختیار داشتیم برای روز مبادا قرار بدهد. بعد از چند روز، آن روز مبادا فرا رسید، عراقی‌ها اسرا را سه شبانه روز بدون دلیل بی آب و نان داخل آسایشگاه‌ گذاشتند و درها را بستند و رفتند و روز سوم که شد بیشتر اسرا توان حرکت نداشتند حتی با هم صحبت نمی‌کردیم که انرژی مصرف نشود. در آن شرایط طاقت فرسا آن برادر اصفهانی سیبش را از داخل کیسه در آورد و آن را بین صد نفر تقسیم کرد. همان مقدار کم را داخل دهانمان گذاشتیم.

با مزه مزه کردن آن احساس می‌کردیم که کمی رمق گرفته ایم. آن روزاعتمادیان می‌توانست آن سیب را زیر پتویش بخورد، بدون این که کسی متوجه خوردنش شود ولی او این کار را نکرد و در نهایت گذشت و سخاوتمندی سیب را در اختیار هموطنان اسیرش قرار داد. این است معنی واقعی گذشت و سخاوتمندی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر