تبلیغات
خاطرات جنگ - دوران اسارت
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




با اسارت ما نیروهای بعثی به ضرب و شتم و اذیت و آزار بچه ها پرداختند و آنها را به سمت خودروی نظامی آیفا هدایت كردند و پس از انتقال به پشت جبهه ما را در خیابانهای شهر بغداد گرداندند مردم شهر بغداد نیز از اسرای ایرانی با پرتاب سنگ و چوب و گوجه و آب دهان استقبال كردند. با اتمام این نمایش كه چند ساعتی به طول انجامید به سمت اردوگاه تكریت به راه افتادیم . آنچه كه من از این اردوگاه تصور می كردم اردوگاهی با حداقل امكانات بهداشتی ، درمانی و تغذیه بود. اما زهی خیال باطل كه این اردوگاه مفروش شده بود از مار ، مارمولك و عقرب و عدم وجود هریك از امكانات یاد شده. اگر كسی مریض می شد دكتری برای مداوا پیدا نمی شد و باید به لطف دوستان آزاده و احیانا ً پزشك شفا پیدا می كرد.  وضعیت پوشاك بسیار بد بود چنان كه در ابتدای اسارت یك دست لباس به ما تحویل دادند كه با گذشت سه ماه پاره شد و ما مجبور بودیم برای وصله كردن آن همچون انسانهای نخستین از چیزی مثل سیم خاردار استفاده نماییم .وضعیت آموزشی را خود برنامه ریزی كردیم و به اتفاق دیگر دوستان اسیر تصمیم گرفتیم كلاس قرآن دایر كنیم . البته به طور مخفی هر كه قرآن بلد بود به دیگران یاد می داد و احیاناً اگر عراقیها متوجه این موضوع می شدند ما را بسیار اذیت می كردند و گاه برای این كار دستگیر و مورد شكنجه قرار می دادند

  بچه ها در بین خودشان برنامه های تعلیم و تعلم را مخفیانه و با وجود فشار عراقیها ادامه دادند،  چون اگر می خواستند این برنامه به صورت آشكار باشد منجر به تنبیه ومجازات مجدد آنها می شد . كسانی كه می خواستند سواد بیاموزند مخفیانه پیش بچه های با سواد می رفتند و با یاد داشتها و نوشته ها وتمرین پیش آنها درس یاد می گرفتند آنهایی هم كه می خواستند درسهایی مثل زبان خارجی بخوانند این كار را به صورت مخفیانه انجام می دادند. در اسارت، هركس هر چیزی را كه می دانست و می توانست ، به دیگران انتقال می داد. بچه ها در سال اول اسارت به تدریس درباره مسایلی از قبیل تاریخ اسلام و مباحث سیاسی می پرداختند. گاهی كلاسهای عربی می گذاشتند و برادران طلبه درس می دادند. البته با نبود قلم  و دفتر كار خیلی مشكل بود ، ولی چون فرصت زیاد بود و ازطرفی حس یادگیری در بچه ها قوی بود سعی می كردند از طریق شفاهی مطالب را یاد بگیرند و به ذهن بسپارند . آنها در اوقات بیكاری مباحثه می كردند و مطالب را تكرار می كردند تا از ذهنشان بیرون نرود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
یکشنبه 26 بهمن 1393 07:10 ب.ظ
salam
che weblog zibaie
be ma ham sar bezanid
mamnon
یکشنبه 26 بهمن 1393 07:07 ب.ظ
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت :
زندگی اش را مدیون ماشین گران قیمتش است ...
و خدا همچنان لبخند می زد ..

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
یکشنبه 26 بهمن 1393 07:07 ب.ظ
مطالبتون خیلی خوب بود بازم سر میزنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر