تبلیغات
خاطرات جنگ - سر کار گذاشتن عراقی ها
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




وقتی
اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت واستفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد.
با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.


یکی از مأموران پرسید:
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس.
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس.
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس!

A37
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
- نه به حضرت عباس!
A05 A05 A05

[عکس: 16032350702145237099.gif]



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
سه شنبه 12 اسفند 1393 05:16 ب.ظ
ایولا.باحال بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر