درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




           خشتمال            نه   قشمار                                                                                                                                           یکی ازکلماتی که دائما برسرزبان عراقیها بودومعنـــــــای خیــلی بــدی هـم نداشت

همین کلمه قشمـــــار بود.یک روزفرمانده اردوگاهمان که یک سرگرد عـــــراقــی بود

هوس کرد به جمع اســـرای ایرانی بیــــایدوازگذشته آنها اطلاعاتی کسب کند.غافـل

ازآن که شیــــرمردان ایرانــی برای تمـــــام ســـؤالات او پاسخ های آمــاده وعجیـب و

غریبی در چنتـه داشتند . به هرحــال سرگرد عراقی به میان اسرا آمد وپس ازچندین

ســــؤال شروع به پرسیدن ازشغـــل گذشته اسرا کرد. هریک از اســـرا پاسخ عجیب

وغریبی میداد. تا این که نوبت به یکی ازاســرایی که درکنــارمن ایستاده بود رسید .

سرگردعراقی باکلمات عربــی وفارسی آمیخته به هـم ازاو پرسید :انت وقتـی چنت

فی ایران  شغل تو چی بود؟ اسیـــرایرانی خیلی جـــــدی وبدون آن که بخندد گفت :

سیدی! خشتمال . سرگردعراقی برای یک لحظـه فکــــرکردکه اسیرایرانی به او گفت

قشمار.بنابراین با عصبانیت گفت:شی اتـگول قشمار؟ قشمارچی داری میگی؟ اسیر

ایرانی دوباره با قاطعیت گفت: سیدی گلتکم خشتمـال لا قشمــــــــار آنی فی ایران

چنت خشتمال. سیدی من به شما گفتم خشتمــــــــــال نه قشمــــــار،من درایران

خشتمال بودم . سرگردعراقی مجبورشد مترجم را صدا کند ومعنای دقیق خشتمال

را ازاوبپرسد . مترجم هم با دقت وحوصله زیاد شغل خشتمــــــالی را برای جنــــاب

سرگرد توصیف کرد . سرگرد عراقی که ازدست بچه ها حســـــابی کـــلافه شده بود

و مشخـص بود ازآمدن درمیان اســرای ایرانی سخت پشیمـــــان گردیده است رو به

همان اسیر ایرانی کرد وبا عصبانیت تمام چند جمــله عربی گفت ورفت . مترجم هم

ضمــن سانسور کردن بعضی ازکلمات زشت سرگرد این جوری برای ما خلاصـــه کرد

که سرگرد گفت : آخه اینـــــــــــم شغـــــــل است که تو برای خودت انتخـــــاب کردی

قشمـــــــــار!!!!.

همه بچـــه ها شـــــروع به خندیدن کردند ومشغــــــــــول کارهای روزانه خود شدند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

"خشت اول گـــَــــــــر نِهَد معمار کَج ،"

"تا ثـُــــــٌریا مـــــــــــی رود دیوار کج !"

کج سُخن ، پندار کج ، کِــــــــردار کج ،

میخ کج ، اَلـــــوار کج ، نجــٌـــــار کج !

این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.

آری ، درست است. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

چند روز گذشت. در یکی از روزها پس از برنامه آمارگیری، در محوطه اردوگاه، شروع به شستن لباس‌های چرک خود شدم. در این میان ناگهان پخش صدایی توجه همه‌ی اسرا را به خود جلب کرد. صدای موسیقی از بلندگویی که در کنار برجک دیده‌بانی نگهبان عراقی نصب شده بود، به تدریج بلند و بلندتر می‌شد.

صدای یکی از خواننده‌های زن ایرانی در دوران طاغوت، آن هم در این شرایط که ما هنوز داغدار همرزمان شهیدمان در عملیات بودیم، بسیار دردناک و غیرقابل تحمل بود.

در یک حرکت منسجم و شور انقلابی با برو و بچه‌ها به طرف بلندگو آمده و قصد داشتیم به هر طریق ممکن آن صدا را در نطفه خفه کنیم.

نگهبان عراقی با اسلحه مراقب اوضاع بود یکی از برادران گفت: من الآن این بلندگو را می‌شکنم.

دیگری گفت: چطوری؟

گفت: کنار دیوار بایست و دستت را گره کن تا من بالا بروم

-       آخه مگه نمی بینی سرباز عراقی اون بالا با اسلحه ایستاده!

-       ایستاده باشه من باید این صدای ترانه را خفه کنم

-       باشه بیا برو بالا

او دست‌هایش را قفل کرد و آن برادر از روی شانه‌اش بالا رفت نگهبان عراقی جلو آمد و بلافاصله اسلحه‌اش را به طرف برادرمان نشانه رفت و گلنگدن را کشید و  با تهدید فریاد زد: برو پایین و گرنه شلیک می‌کنم

اما آن برادر دست بردار نبود و به طرف بلندگو رفت

نگهبان عراقی گلنگدن را کشید و تهدید او شکل جدی به خود گرفت. در این میان صدای سوت مشعل و دار و دسته‌اش به گوش رسید و دوان دوان تعداد زیادی از سربازان در حالی که مشعل جلودار آنان بود، به طرف ما آمدند.

عبد الله فریاد زد : یا الله همگی داخل آسایشگاه شوید

همه‌ی ما را داخل آسایشگاه کردند و در صفوف پنج نفره نشانده و پس از آمارگیری و داد و فریاد و فحش و ناسزا،عبدالله فریاد زد: شما به چه حقی قصد تعرض به بلندگو را داشته‌ای؟  این کار یک جرم تلقی شده و عواقب بدی در انتظار مخالفین ما می‌باشد. اینجا کسی حق اعتراض  ندارد و کسی نمی‌تواند به بگوید چرا ترانه گذاشته‌ای؟ متوجه شدید؟

او با تهدید ادامه داد: والله من کسانی راکه با قوانین و مقررات ما  مخالفت نمایند، آنها را پنج نفر پنج نفر به جوخه‌های اعدام می‌فرستم.

او پس از این صحبت‌ها به سربازان عراقی اشاره کرد و از آسایشگاه ما خارج شد.

بعثی‌ها درب آسایشگاه را تا روز بعد باز نکردند تا به قول خودشان زهر چشمی از ما گرفته باشند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
با جنگ مخالفم اما ...

دلم تنگ اون وقتاس

اون شبایی که شمع دستمون میگرفتیم و شام غریبانو عاشقونه تو صحرا میخوندیم ، آماده میشدیم تا بریم خط مقدم .

اون نیمه شبایی که توی کوههای گتوند بیدار باش میزدن ، راه میافتادیم تو کوه و کمر تا ظهر میرفتیم و میرفتیم ...

دلم تنگه اون حال و هوای عاشقانه بی ریاست ... اون جایی که دل هر آدم سنگ دلی آب میشد و بی اختیار گریه میکرد ... راستی آخرین باری که گریه کردم یادم نمیاد ....

دلم تنگه بی سیاستی و بی ریاییست ... جایی که بجای (( بله قربان و چشم قربان )) میگفتیم (( باشه حاجی ، بروی چشم حاجی )) .

با جنگ مخالفم . ولی دلم حال و هوای اون وقتا رو کرده ، حال و هوای صافی و صداقت و آزادگی از بند مادیات .

دلم هوای دوستای شهیدمو کرده ... اونایی که دیروزش میخندیدند و امروزش بدنشون غرق خون ساکت و صامت به یه نقطه دور خیره شده بودن !! 

دلم تنگه اون وقتاس ... وقتایی که عشق و معرفت خیلی پر رنگ تر از عقل و سیاست بود .

دلم تنگه اون وقتاس که خودم اسیر شده بودم و روحم آزاد شده بود  ...

دلم تنگه اون وقتاس که بهترین تفریحم قدم زدن کنار سیمای خاردار اردوگاه بود ...

دلم تنگ اون تشنگیه !! اون وقتا که آب نبود ، از تشنگی بی حال میشدیم ولی محبت خالصانه و درک انسانی جایی برای درد و رنج نمیگذاشت ...

دلم تنگه اونوقتاس .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
روزهای نخستین اسارت، غربت و محرومیت هجوم می‌آورد تا اسیر ایرانی را در هم بشکند. وحشت اردوگاه هم به این هر دو کمک می‌کرد. قدم زدن آرام، هنگام بیرون‌باش و در میان سربازان خشن و کابل‌هایی که بالا و پایین می‌رفت، نشانه‌ی متانت اسیر ایرانی بود که تسبیحی گِلی یا هسته خرمایی را در دست خود می‌چرخاند و زیر لب ذکر خدا می‌گفت و روح را در عالم معنا پرواز می‌داد.
تسبیح گِلی، نخستین مصنوع دست اسیر بود که با خاک سرزمین تکریت به راحتی ساخته می‌شد و در جانماز کوچک او دیده می‌شد.
ساخت هر تسبیح و کیفیت آن، بستگی به محیط‌ها و شرایط مختلف اسارت داشت.
انواع تسبیح‌ها عبارت بودند از: هسته خرمایی، گِلی، سنگی، فلزی، پلاستیکی و تسبیح‌هایی که در اواخر اسارت با نوک خودکار ساخته می‌شد.
مقداری از خاک اردوگاه را با آب خیس کرده، آن را ورز می‌دادند. سپس دانه‌های تسبیح را به شکل‌های دلخواه و هم سان می‌ساختند. آن گاه با نوک سوزن، دانه‌ها را طراحی و تزیین می‌کردند.
نخ جوراب‌های کشی را باز و چند لایه کرده، تا پس از تابیدن، به عنوان نخ تسبیح از آن استفاده نمایند.
منگوله‌ی تسبیح را با نخ‌های کشیده شده از تکه پارچه‌ها یا حاشیه‌ی پتو می‌ساختند و سیم آن را از رشته‌ی سیم‌های برق یا از ترانس‌های سوخته‌ی مهتابی مخفیانه به دست می‌آوردند و آن را دور سوزنی به شکل فنر می‌پیچیدند.
هسته‌های خرما را که عراقی‌ها برخی اوقات برایشان می‌آوردند، چند روزی در آب می‌گذاشتند تا نرم شود. سپس با یک تیغ، دور از چشم دشمن، به آنها شکل می‌دادند.
دانه‌های تراشیده شده را با یک درفش کوچک ( ساخته شده از سیم خاردار ) سوراخ می‌کردند. بعد، این دانه‌ها را به آرامی روی زمین سیمانی می‌ساییدند تا به شکل دلخواه درآید. پس از آن با کمی روغن‌مالی یا سرخ کردن آن ها روی چراغ نفتی، دانه‌های ظریف تسبیح به دست می‌آمد.
دقت و حوصله‌ی برخی از اسرا، وادارشان می‌کرد تا تسبیح‌های نقره‌کوب بسازند؛ سوراخ نمودن تک‌تک دانه‌ها با یک سوزن داغ و قرار دادن سیم مسی در آن سوراخ‌ها و کوبیدن هر دانه با احتیاط و ظرافت، مراحلی بود که می‌بایست به خوبی انجام شود.
گاه می‌شد که اسیر ایرانی، هنر خود را روی یک تسبیح آن چنان متجلّی می‌ساخت که دیدن آن و نقره‌کوبی طراحی شده بر روی دانه‌ها، همه را به شگفتی وا می‌داشت.
¯ ساخت تسبیح‌های سنگی به وقت بیشتری نیاز داشت. آن ها نخست سنگ‌های ریز و یک‌رنگ را به سختی پیدا می‌کردند؛ سپس آن ها را یکی‌یکی بر زمین سیمانی و خیس می‌کشیدند. این کار روزها طول می‌کشید. بعد با مته‌ی دستی – که آن را مخفیانه می‌ساختند – دانه‌ها را با احتیاط سوراخ می‌کردند.
¯ تسبیح‌هایی هم با نوک خودکار ساخته می‌شد. ساخت این گونه تسبیح‌ها زمانی رایج شد که خودکار از دایره‌ی ممنوعیت آزاد گشت.
تسبیح‌های چوبی هم از شاخه‌های نازک چند درختی که سال‌های اول اسارت در وسط اردوگاه تکریت به چشم می‌خورد، ساخته می‌شد.
نخست شاخه‌های دلخواه را در آب خیس می‌کردند تا نرم شود؛ سپس پوست روی آن را گرفته و با دقت و ذوق هنری، آن ها را به شکل‌های دلخواه می‌ساختند.آن گاه دانه‌ها را در روغن سرخ می‌کردند تا زیباتر شود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
تراكم شدیدجمعیت فضای كم استراحت و خواب و استقرار 135 نفر و حتی تا 160 نفر در یك اتاق و سالن 12 در 24 متری فشار مضاعفی ععلاوه بر دیگر سختی های اسارت بود. عدم آرامش و سر و صدا می توانست به اهداف وحشیانه دشمن در جهت عصبی كردن اسرا كمك كند. دشمن به خوبی می دانست اگر در گرمای مرداد یا تیر ماه به بهانه خلاف جزئی یكی از اسرا آب یا برق اردوگاه یا آسایشگاه را قطع كند فشار سختی به اسرا وارد كرده و علاوه بر آن فرد به اصطلاح متخلف نیز به شدت مورد طعن و سرزنش دوستان خود قرار می گیردو. از این رو از این حربه نهایت استفاده را می كرد.
با قطع برق پنكه ی سقفی لامپ روشنایی و هواكش كه عامل ممهم جریان هوا بودند خاموش می شدند و گرمای كشنده و هوا مردگی دمق را از تن می گرفت. در این لحظات پیكر نحیف و كم جان اسیر به حالتی شبیه اغما در می آمد.
نیاز شدید به آب برای استحمام و نظافت وضو و ظرف شویی یك نیاز حیاتی بود و چیزی جای آن را پر نمی كرد. قطع آب اگر چه انجام فرائض آرام بخش نماز و قرائت قرآن را به كلی قطع نمی كرد ولی در انجام شایسته ِ آن اختلال ایجاد می كرد. از این رو دشمن از این شلاق بی صدا و تازیانه ی مهلك به راحتی استفاده می كرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
آنگاه كه درهاى آهنى آسایشگاه بسته مى شد و ما خود را در پشت میله هایى كه از خانه هاى مربّعى شكل پنجره هایش ، فقط یك دست ، حق عبور داشت ، مى یافتیم ، ناخودآگاه غم و اندوه بر دلهایمان مى نشست و تبدیل شدن آسایشگاه به اضطرابگاهى از سوى عراقیها، این حُزن و اندوه را مضاعف مى نمود.
آنان با ظاهر شدن ناگهانى خود در پشت پنجره ، همراه با نگاههایى كه در جستجوى یك بهانه و در نتیجه آزار و اذیّت كردن آزادگان بودند، آسایش را از هر اسیرى مى ربودند.
هرگز فراموش نمى كنم آن هنگام را كه صداى باز شدن ناگهانىِ در، بچّه ها را از جا تكان مى داد و سكوت بر آسایشگاه پر سروصدا، حاكم مى شد، سرانجام در باز مى شد و چهره خشن سرباز عراقی به نام((عبداللّه )) با هیكل بزرگ و چشمهاى تیزش ، نمایان مى شد. در این هنگام ، چشمهاى نگران ، منتظر آن بود كه این بار، قرعه به نام كدامیك از آنان اصابت مى كند، تا اینكه در نهایت ، یكى - دو تا از برادران فعّال و مؤ من را مى بردند و پس از مدّت كوتاهى ، آنان را با سروصورت كبود شده بر مى گرداند.
در این لحظات دلگیر، تنها چیزى كه برایمان تسكین دهنده این همه ناملایمات روحى و امید بخش بود، ذكر و یاد خداوند متعال ، اداى نمازهاى واجب ، نافله ها و سجده هاى طولانىِ توأ م با اشك و ناله بعضى از دوستان بود.
یكى از روزها كه بسیار احساس خستگى مى كردم و تقریباً ابرهاى سیاه و شوم ناامیدى بر آسمان دلم در حركت بود. بعد از ظهر هم كه براى آزادباش ، در را باز كردند، به ((آسایشگاه شماره یك )) كه یكى از دوستانم به نام آقا صفر آنجا بود، رفتم . وى مشغول نماز عصر بود، مقدارى نشستم و تنها به حالات او نگاه مى كردم . مثل اینكه در این وادى نبود و قلب و زبانش یكدل و همصدا، ذكر خدا مى گفتند.
این حالت كه جامى از رجا و امید بر وجود انسان مى ریخت ، سبب شد كه سایه هاى شوم و ابرهاى تیره ناامیدى از اطرافم پراكنده شوند و آرامشى نیكو، وجودم را در بر گیرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

با سلام به همه خوانندگان محترم

در اسارت از همان ابتدا موضوع علم آموزی وجود داشت اما اولویتها و موضوعات را شرایط زمان و مکان و قضا و قدر  تعیین میکرد .

مثلا اولین نیاز  آشنایی بزبان عربی لازم بود که از کلام خود عراقیها و لحن آنها و ترجمه شکسته برخی ایرانی ها که آشناتر به عربی بودند ضرورت آشنایی یه لغت عربی و کلاس عربی احساس شد و همه به فراخور استعداد یاد گرفتند

معمولا ابتدا فحش عربی به ما آموزش داده می شد مثلا  اضمال که همان  کلمه حمار یعنی خر  است که با تلفظ عراقی اینچنین می گفتند

یا اجلس = بشین

انهاض = برپا

گم =  بلند شو

اگد = بشین یا بتمرگ

باچر  = فردا

امس = دیروز

شینو = چی تونه ؟

لش= برای چه ؟

دجال = حیله گر

علی بابا = دزد

و....

هر کسی متوجه نمی شد بقیه یادش می دادند

به این ترتیب به ضرورت همه مجبور به یادگیری زبان شدیم

اما برخی خیلی زود تر و برخی  خیلی گیج تر

این مطلب به ترتیب بنای برگزاری کلاس عربی شد که بعدها شامل صرف و نحو - مکالمه - ترجمه روزنامه ها  شد و کلاسهای متعددی توسط بچه های باسواد تر  برای بقیه برگزار شد ضمن اینکه این کلاس حساسیت عراقیها را در بر نداشت

زیرا فخر میکردند

 کلاس درس در اسارت ویژگی های خاص خود را داشت

- اولا طبق دستور عراقیها هر گونه کلاس و تدریس ممنوع بود زیرا اجتماع بیش از ۵ نفر را گیر می دادند و تنبیه می کردند

- برای کلاس درس لوازم آموزشی نداشتیم

- منبع درسی و اطلاعات لازم و مطالعه نبود

- با هول و هراس و تنبیه امکان درس آموزی چگونه بود ؟

- برای معلم پاداش و درآمدی نبود جز تشکر خشک و خالی و اگر معلم لو می رفت بیش از همه مورد شکنجه واقع میشد .( اینهم مزد !)

- دانش آموزان هیچ امکان تمرین نداشتند و فقط هر چه از زبان معلم یاد می گرفتند باید تکرار و مرور می شد

و....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 و اما  مقدار جیره ی  میوه   برای  اسرا  خیلی جالب بود  ( توی اردوگاه ما اینجوری بود  لا اقل ) :

اگر   میوه  آلو   بود که  تقریبا هر نفر یک عدد میرسید 

اگر سیب یا  پرتقال  بود  هر  دو سه نفر اسیر  یک عدد  میل میفرمودند

اگر  خرما بود  نیز  به  عده ای  یک عدد   خرما و  به تعدادی  دو عدد  میرسید

و  اگر  انگور  بود هر نفر  چند دانه !!!   نه  چند  خوشه

ضمن اینکه همه میوه ها را با هم  سرو  نمی فرمودند بلکه  یک ماه مثلا یه سینی سیب میاوردند

بعنوان سهم میوه این آسایشگاه 

و ماه بعد یه ظرف خرما  و  ماه بعدش  یه سینی پرتقال  و  هکذا  ... شاید قصد دشمن  این بود  که با  اینطور میوه دادن  ٬

مقاومت بدن  ما را  در برابر  کمبود ها بالا ببرد  !!!  شاید

و خداوند متعال تا وقتی جون داشتیم کمکمون  میکرد  تا زنده بمونیم و خب از سختی کشیدن ما هم خوشش میاد دیگه

اصلا خدا خوشش میاد بنده هاشو  بجزونه  تا ببینه کدومشون  ایمانشون بخدا محکمتره - دستش درد نکنه 

حالا نمیدونم چند نفر از ما نمره قبولی گرفتیم ؟؟؟     نگاه ما  به  کرمش هست و بس

 ضمنا باید گفت  کیفیت نوع میوه ها  هم خیلی پایین بود  - خب مهمون هم نباید خیلی طمع داشته باشه

مخصوصا ما که ناخوانده هم بودیم

بقصد قربت میخوردیم و مطمئن بودیم  فقط سلولهای روی زبان  دعایمان میکنند

 و بقیه سلولهای بدن  اصلا خبردار هم نشدند که   چی بود    و     کی بود    و    چی شد   و    کی خورد   ؟؟؟ 

 

 نکته دیگه  اینکه  عراق  کشور  مطرح در  محصول خرما  بود  والان هم هست

و  عجیب بود  این خرماهای  مونده و  پژمرده  و  خشکیده  را بما میدادند  -   بچه های بوشهر که  نخلستان  داشتند

میگفتند  ما به زبان محلی میگیم  (زیادی )   یعنی این خرماها  زیادی است و جلوی گاو  میریختیم  و حالا بما میدن -

منم به  شوخی میگفتم شما  اون ناشکری ها را کردین که حالا همه ما گرفتار شدیم ( بخنده )

 خلاصه

میوه هایی که بما میدادند  از نازلترین  نوع میوه ها  بود  و  چه بسا   مسئولین اردوگاه  در همین قضیه هم

طمع میکردند و  بودجه را بالا میکشیدند ! ( یا بقول خودمون دزدی میکردند )

.......  بعدها  که در محوطه اردوگاه  باغچه   درست کردیم   فرصتی بود  تا  تعدادی از   انواع  میوه  و سبزی  را بکاریم 

که معمولا  خیار و  گوجه فرنگی و  آفتابگردان  و  هندوانه و  خربزه  و  طالبی  و  برخی سبزی ها   را  شامل می شد 

 

خداییش خیلی مزه داشت  و سرگرمی خوبی بود  و  نوعی آباد کردن زمین محسوب میشد

 و از همه جالب تر

خوردنش بود     !       گرچه  اندک بود  

ولی حاصل دسترنج  خود را خوردن  و  منت بیگانه  را  نکشیدن  خیلی مزه  داشت

هرچند که به همین باغچه های  اسرا   هم  مامورین شکم شل  عراقی  دستبرد میزدند 

و  هر دفعه  یکی دوتا از  میوه های

مارا  میدزدیدند  و میخوردند

بچه ها   هم  کم کم  زرنگ شده  و   عصرها  موقع   آمدن  به  داخل آسایشگاه  چاله ای زیر هر میوه درست کرده  و آنهارا

پنهان میکردند  و  روز ها  که می آمدیم بیرون ٬  باز  آن میوه ها را از چاله بیرون  کشیده   تا  بتوانند در  زیر  نور خورشید

رشد کنند  و  وقتی  به  وزن خوبی میرسید ند  آنها   را  می چیدیم

و به نویت در اختیار بچه های آسایشگاه  قرار داده میشد  تا  تناول  کنند و شکر خدا را گویند  ( الحمد لله ) 

شاید این  میوه ها هم از اینکه به بندگان خوب خدا نمیرسند و یا توسط تناول کنندگان حیف و میل میشوند ناراضی اند
منظورم خودمون نبود بلکه  این یک اصل کلی است که نعمتهای پروردگار  شایسته ی بندگان شکر گزار است
حال بنگریم آیا ما شکر خدا را میگوئیم یا کفران نعمت ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

یک روز در سال اول که در اردوگاه ۱۲ بودیم بعد از خوردن شام شبانه کم کم صدای درد دل بچه ها در آمد و هر کس را که میدیدی نگاه  خاصی داشت که حکایت از یک التهاب درونی بود !!

خب پس از ساعتی تقریبا همه بچه ها یا لااقل چهار پنجم افراد اردوگاه دچار مسمومیت غذایی شدند.

کم کم سرو صدا از سایر آسایشگاهها بگوش می رسید که ماموران عراقی را صدا میزدند

نگهبانان متوجه این مشکل شدند ولی هیچ اختیاری نداشتند تا اینکه رییس اردوگاه مطلع شد و اجازه داد  درب آسایشگاهها یک به یک باز شود و بچه ها  ده تا ده تا بیایند بیرون و به دستشویی بروند !

شب جالبی بود زیرا بعد از چندین ماه برای اولین بار میتوانستیم برای دقیقه ای آسمان پرستاره ی اسارت را ببینیم

آسمانی که قبلا هم میدیدیم ولی نمی فهمیدیم که در نقطه ای ازین کره خاکی کسانی دربند هستند و نیازمند دعایی تاپرستوی آزادی را در آغوش بکشند !

البته ناگفته  نماند  که در همین چهار پنج  ساعتی که  داخل آسایشگاه بودیم  تا فرمانده اردوگاه  به عقلش بیاید و راه دستشوئی را باز کند  خیلی حوادث خنده دار رخ میداد

مثلا داشتیم با دوستمان صحبت میکردیم که یکباره جیغ میکشید و بلند میشد بطرف درب آسایشگاه !!!

زیرا در اونجا یک قوطی بود که هر شب اجازه میدادند بداخل آسایشگاه ببریم برای کسانی که کنترل  ادرار ندارند

و این قوطی در همان  ده دقیقه اول بعد از شام پر شد !!!

کاری هم نمیشد کرد و عده ای  هم کنترل نداشتند و.... !!!

بدستور مسئول آسایشگاه تقریبا نیمی از پتوها را جمع کردیم و همه در انتهای آسایشگاه تجمع داشتیم تا آنهایی که میخواهند  نزدیک قوطی بشوند  در یک صف ... باشند

خلاصه شبی استثنایی بود !!!

بوی نامطبوع فضا را کاملا غیر قابل تحمل می کرد .

بالاخره نگهبانان عراقی برای تمام اسرا کپسول تتراسیکلین اوردند تا جلوی مسمومیت ها گرفته شود و البته موثر هم بود زیرا اکثرا بهبود یافتند ولی هنوز عده ای مانده بودند که روز بعد مریضی اسهال خونی گرفتند و به درمانگاه برده شدند

حالا وقتی بررسی شد  گفتند برای شام شب از مواد غذایی  فاسد استفاده شده بوده و این مشکل بوجود آمد

قسمت خنده دار دیگرش هم این بود که نیمی از نگهبانان هم دچار چنین مشکل شده بودند  و آمار روز بعد با تاخیر برگزار شد

بعبارتی رمقی نمانده بود که بچه ها شیطونی کنند  تا نگهبانان بخواهند تنبیه کنند !!!

مسئله مسمومیت غذایی چند بار دیگر هم اتفاق افتاد و هر کدام داستان خاص خود را دارد

در اینجا فهمیدیم که واقعا از سلامتی نعمتی بهتر نیست

زیرا با اسارت خوگرفته بودیم ولی با مسمومیت و مشکلات بعدش نه !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

بیش از دوسالی که درعراق بودم شب ها همیشه چراغ آسایشگاه روشن بود بافت اتاق ها طوری بود که طلوع وغروب آفتاب را نمی توانستیم ببینیم. هرشب تاصبح بایدچراغ های آسایشگاه روشن می بود.پنجره های کوچک آسایشگاه ها یا درارتفاع بلند بود یا مانع وبالکنی درجلوآن بودکه آسمان دیده نشود. به همین دلیل دیدن ستاره هاوآسمان برایمان یک رویا شده بود.

شبی که قرارشدمبادله شویم یعنی به اردوگاه تکریت برویم همه به آسمان خیره شد ه بودیم به ماه و ستارگان نگاه می کردیم . اکثراسرا شب کوری گرفته بودند.یادم میاد که ناخودآگاه به چپ وراست می رفتم وازصف خارج می شدم البته اکثربچه ها همین طور بودند.نگهبان عراقی سرو صدا می کرد و با هل به طرف صف هدایتم میکرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
در بغداد شبی به این فکر فرو رفتم که همه کتابهای درسی دروغ است ! در کتابها نوشته شده است بشر می تواند جز برای ساعت محدودی بی خواب بماند ولی این کاملا دروغ است چون من این تجربه را حس کردم؛نخستین شبی که وارد اتاقهای اردوگاه بغداد شدیم ،بر بستری خوابیدیم که در سه ردیف 8 الی 9 نفری در داخل اتاقی حدودا 3در 4 متر بود که سهمیه آن اتاق 35 نفر بود . در هر ردیف 9 نفر کتابی بر کف زمین می خوابیدیم (به پهلو )؛پاهای طرف مقابل در جلو سینه ام قرار می گرفت و پاهای من هم همینطور . تا زمانیکه پوتین هایمان را نگرفته بودند زیر سری داشتیم ولی بعد از دست هایمان برای زیر سری استفاده می کردیم . با همه این شرایط خوابمان می برد و برای چند ساعتی به عالم فراموشی می رفتیم واز درد ورنج رها می شدیم . مدت سه ماه در زندان الرشید بغداد بودم وبعد به اردوگاه تکریت زادگاه صدام انتقال یافتیم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

داری وسط اردوگاه، زیر آفتاب گرم تابستان قدم می‌زنی كه یك دفعه بلندگو اعلام می‌كند: <ایها العراقیون الاماجد! سنزیع لكم بعد قلیل، بیاناً، رسمیاًّ، مهماًّ .....>

هر جا هستی میخكوب می‌شوی. دلت می‌ریزد پایین، با خود می‌گویی: <راستی چیست این بیانیه مهم و رسمی كه به زودی پخش می‌شود؟!> رادیو آهنگ عربی می‌گذارد و تو به راهت ادامه می‌دهی. اما هنوز به انتهای خیابان كم عرض میان اردوگاه  كه در آن ساعت گرم، خلوت است  نرسیده‌ای كه رادیو برنامه‌اش را قطع می‌كند و دوباره وعده می‌دهد كه به زودی بیانیه‌ای رسمی از سوی فرمانده نیروهای مسلح كه صدام حسین باشد قرائت خواهد شد. ذهنت آشفته‌تر می‌شود، وهم بَرَت می‌دارد كه نكند عراقی‌ها از وضعیت پیش آمده بعد از قبول قرارداد، استفاده كرده اند و توانسته اند با یك حمله، بخشی از خاك وطنمان را تصرف كنند!

می‌پیچی به سمت شلوغی اردوگاه، جایی كه اسرای دیگر زیر بلندگوهای داخل راهروها تجمع كرده‌اند و با دلهره در انتظار شنیدن بیانیه صدام هستند. رادیو یك بار دیگر برنامه‌های عادی‌اش را قطع می‌كند و بالاخره آن بیانیه مهم و رسمی را قرائت می‌كند.

صدام، پایان جنگ را قبول می‌كند و وعده می‌دهد كه از سه روز دیگر، مبادله اسراء را شروع خواهد كرد.

بیانیه تمام می‌شود. اسراء همچنان زیر بلندگوها ایستاده‌اند. بوی دل انگیز آزادی با امواج رادیویی آمده و در جان اسراء نشسته، اما عجیب است كه آنها نه می‌خندند و نه از شادی به هوا می‌پرند! ایستاده‌اند و روزهای اول جنگ، عملیات‌ها، همرزمان شهید و چهره معصوم امام از جلو چشم ذهنشان عبور می‌كند.

راه می‌افتی به سمت آسایشگاه، آنجا هم خبری از پایكوبی نیست. تو گویی به هیچ كدام از این آدم‌ها كه سالها میان این چهار دیواری به حبس بوده‌اند و شكنجه دیده‌اند، خبر آزادی نداده‌اند!

جلوتر می‌روی، دوستی دست بر شانه‌ات می‌گذارد. می‌ایستی. می‌گویی: <علی! ما آزاد شدیم.> اشك می‌دود روی گونه‌هایش. شانه‌اش را می‌فشاری و دوباره می‌گویی: <علی! تمام شد! سه روز دیگر باید اینجا را ترك كنیم.>

علی به گریه می‌افتد. شانه‌ات را محكم‌تر می‌فشارد و می‌گوید: <بله برادر، آزاد شدیم. همه چیز تمام شد ولی من دارم از غصّه می‌تركم. من چطور به خانه برگردم. در حالی كه این همه شهید داده‌ایم و صدام هنوز رئیس جمهور عراق است! رضا به خدا قسم من از شرمندگی، روی رفتن به وطن را ندارم. من نمی‌توانم توی چشم‌های اشكبارمادر شهدا زل بزنم و بگویم من سالم و قبراق برگشته‌ام.>

علی مثل مادر فرزند گم كرده ناله می‌كند و ادامه می‌دهد:رضا!گیرم كه خجالت از شهداء را یك جوری توجیه كنیم كه چرا نتوانستیم جنگ را با پیروزی تمام كنیم. گیرم آنقدر پُر رو بودیم كه نگاه اشكبار مادران شهداء را هم تحمل كنیم تو بگو .... علی می‌زند زیر گریه و میان هق هق گریه، كلماتش شكسته و حزن آور از گلوی بغض آگینش بیرون می‌آید. می‌گوید: تو بگو، جای خالی امام را چطور تاب بیاوریم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد


بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و ریشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمیشد نشسته بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند
 و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.

خجالت را باید کسانی‌ بکشند
 که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
 و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو