درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




تازه اومده بود جبهه
یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید:
وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟
اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده
شروع کرد به توضیح دادن:
اولاْ باید وضو داشته باشی
بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی:
اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بنده خدا با تمام وجود گوش میداد
ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت:
اخوی غریب گیر آوردی؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
وقتی خوندمش یاد حرف امام افتادم که در جواب شاه فرمود : سربازان من در قنداق اند

بغض کرده بود از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد» شاید هم حق داشتند نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت،غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند- قتل عام می شدند.فرمانده بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد. بغض کرده بود توی گل و لای کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند.یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
اخوی عطر بزن

شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل

چراغارو خاموش کردند

مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود

هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت

یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما

عطر بزن ...ثواب داره

- اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا

بزن به صورتت کلی هم ثواب داره

بعد دعا که چراغا رو روشن کردند

صورت همه سیاه بود

تو عطر جوهر ریخته بود...

بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

گاهی بصیرتمان کم می شود. گاهی دیدن و حس کردن دردهای دیگران را فراموش می کنیم. گاهی بی توجهی و غفلتمان به اوج خودش می رسد! مثلا" زمانی که باد به غبغب می اندازیم و با سینه ای ستبر و اعتماد به نفس می گوییم " خب آزاده است که باشه! مگه چه خبره اینقدر بهش میرسن و درصد میدن و ..." !
تصور کنیم که ما وقتی در خانه خودمان بیمار می شویم، چه اتفاقی می افتد؟! مثلا" سرماخورده ای. همه ناراحت هستند. اول تو را برای دارو ودرمان به دکتر می برند. با سلام و صلوات می برند و با سلام و صلوات و قربان و صدقه برمی گردانند. مادر یا همسرت برایت اسفند دود می کند و وقت داروهایت را تنظیم می کند و خودش سر وقت همه را به تو می دهد.
برایت جایی آماده می کنند نرم و گرم و راحت که استراحت کنی. سکوت را برقرار می کنند و اجازه نمی دهند چیزی آرامشت را به هم بزند. آبمیوه برایت می گیرند و میوه ها را پوست کنده جلویت می چینند. غذای مقوی با عصاره گوشت و مرغ و ماهیچه و بلدرچین و ... و می گویند باید بخوری تا جان بگیری...
فقط به همین پروسه کوتاه سرماخوردگی توجه کنید. ببینید چقدر تفاوت دارد! روی سخن با کسانی ست که خیلی بی تفاوت از حال و روز آزاده ها صحبت می کنند در حالی که اصلا" یک سرماخوردگی با دردها و رنج ها و شرایط اسارت در غربت قابل مقایسه نیست!
گرسنگی و نبود غذای درست و حسابی، نبودن آب کافی و تشنگی، انفرادی، کتک و حمله به اسرا، فشارهای روحی و روانی، فشارهای معنوی، محرومیت، توهین، نبودن امکانات و به طور کلی یک زجر و عذاب دائمی برای اسرا، قسمت کوچکی از جهنمی ست که بعثی ها برای رزمندگان اکثرا" نوجوان و جوان ما ایجاد کرده بودند!
به جوانان امروزی که می گویی بالای چشمت ابروست، احساس می کند دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد! آن وقت ما چگونه اینقدر راحت می گوییم" مگه آزاده ها چه کار کردن؟! چرا اینقدر بهشون امکانات می دن و ... " !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

معمولا به دلیل عدم وجود بهداشت درآسایشگاههای اردوگاه  12اسراء مبتلا به بیماریهای زیادی می شدند که یکی ازآن ها بیماری گال بود بهیار اردوگاه که ایرانی وهمدانی هم بود اسمش داوود بود که معروف شده بود به دکتر داوود ایشان ماهانه می آمدند اسراء رو چک می کردند  هرکسی که این مریضی روداشت ازمجموعه اش جدامی کردند تااینکه به دیگران سرایت نکند حال اصل مطلب این جاست که تابستان ها این مریضی بیشتر شایع می شد یه بار همه ی افرادی که دراردوگاه به این مریضی مبتلا شده بودند به آسایشگاه 4  جمع کرده بودند می خواستند یه جا معالجه کنند دستور می دادند همه باید لخت عور بشوند یه پماد زرد رنگی هم می دادند که به بدنشان بمالند  وتأثیر  گذاری این پماد درآفتاب بهتر بود همه ی مریض هارا همچنان لخت عور می آوردند درجلوی آفتاب قرار می دادند بدون اینکه سترعورتی داشته باشند لذا درمعرض مستقیم آفتاب قرارگرفتن باعث بهبودی مریضی فعلی می شد ولی سبب یه مریضی دیگری می شد که اون هم گرمازده گی بود باز گرمازدگی باعث اسهال خونی می شد درپایان بشتر عزیزان به ملاقات خدامی شتافتند 

(خاطره ی فوق تقدیم به آن هایی که می گویند که شما یه دو روز رفتید درعراق وایستادید همه امکانات را بهتون میدن)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

با اسارت ما نیروهای بعثی به ضرب و شتم و اذیت و آزار بچه ها پرداختند و آنها را به سمت خودروی نظامی آیفا هدایت كردند و پس از انتقال به پشت جبهه ما را در خیابانهای شهر بغداد گرداندند مردم شهر بغداد نیز از اسرای ایرانی با پرتاب سنگ و چوب و گوجه و آب دهان استقبال كردند. با اتمام این نمایش كه چند ساعتی به طول انجامید به سمت اردوگاه تكریت به راه افتادیم . آنچه كه من از این اردوگاه تصور می كردم اردوگاهی با حداقل امكانات بهداشتی ، درمانی و تغذیه بود. اما زهی خیال باطل كه این اردوگاه مفروش شده بود از مار ، مارمولك و عقرب و عدم وجود هریك از امكانات یاد شده. اگر كسی مریض می شد دكتری برای مداوا پیدا نمی شد و باید به لطف دوستان آزاده و احیانا ً پزشك شفا پیدا می كرد.  وضعیت پوشاك بسیار بد بود چنان كه در ابتدای اسارت یك دست لباس به ما تحویل دادند كه با گذشت سه ماه پاره شد و ما مجبور بودیم برای وصله كردن آن همچون انسانهای نخستین از چیزی مثل سیم خاردار استفاده نماییم .وضعیت آموزشی را خود برنامه ریزی كردیم و به اتفاق دیگر دوستان اسیر تصمیم گرفتیم كلاس قرآن دایر كنیم . البته به طور مخفی هر كه قرآن بلد بود به دیگران یاد می داد و احیاناً اگر عراقیها متوجه این موضوع می شدند ما را بسیار اذیت می كردند و گاه برای این كار دستگیر و مورد شكنجه قرار می دادند

  بچه ها در بین خودشان برنامه های تعلیم و تعلم را مخفیانه و با وجود فشار عراقیها ادامه دادند،  چون اگر می خواستند این برنامه به صورت آشكار باشد منجر به تنبیه ومجازات مجدد آنها می شد . كسانی كه می خواستند سواد بیاموزند مخفیانه پیش بچه های با سواد می رفتند و با یاد داشتها و نوشته ها وتمرین پیش آنها درس یاد می گرفتند آنهایی هم كه می خواستند درسهایی مثل زبان خارجی بخوانند این كار را به صورت مخفیانه انجام می دادند. در اسارت، هركس هر چیزی را كه می دانست و می توانست ، به دیگران انتقال می داد. بچه ها در سال اول اسارت به تدریس درباره مسایلی از قبیل تاریخ اسلام و مباحث سیاسی می پرداختند. گاهی كلاسهای عربی می گذاشتند و برادران طلبه درس می دادند. البته با نبود قلم  و دفتر كار خیلی مشكل بود ، ولی چون فرصت زیاد بود و ازطرفی حس یادگیری در بچه ها قوی بود سعی می كردند از طریق شفاهی مطالب را یاد بگیرند و به ذهن بسپارند . آنها در اوقات بیكاری مباحثه می كردند و مطالب را تكرار می كردند تا از ذهنشان بیرون نرود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

برای اینکه بدانیم اگر دیگران نبودند چه میشد خوب است کمی به خودمان بیندیشیم راستی اگر قرار بود تنها خودمان را ببینیم چرا چشم های ما را رو به بیرون باز کردند؟                   

اگر قراربود تنها خودمان را در آغوش بگیریم دست های مارا طوری درست می کردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم و دست های ما را آنقدر بلند نمی ساختند که بتوانیم هرکه را دوست داریم در آغوش بگیریم.آیا دیده اید که کسی دست در گردن خودش بیندازد؟ مگر دست شکسته ای که وبال گردن است... 

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمی ساختند که همه ی مردم جهان در آن جای بگیرند و باز هم جای خالی داشته باشد ... راستی آیا تا به حال  شنیده اید که دلی برای خودش تنگ شود؟

اگر قراربود تنها برای غم های خودمان گریه کنیم چند قطره اشک کافی بود و دیگراین همه کیسه های اشکی مارا پر نمی کردند... 

اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را صدا کند سلام و خداحافظی در میان نبود… هیچ کس انتظار کسی را نمیکشید انتظاری هم اگر بود به سر نمی آمد هیچ دری به روی هیچ کسی باز نمیشد مهمان و مهمانی نبود واگر هم بود میزبانی نبود. 

صندلی ها روبه روی هم دور یک میز جمع نمیشدندونیمکت پارکها یک نفره بود.آیا دیده اید کسی هنگام ورود به خانه به خودش تعارف کند یا پیش پای خودش به احترام بلند شود؟؟آیا هیچ انگشت اشاره ای دسته ی پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان میدهد؟

آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی به یادگار می گیرد؟اگر دیگران نبودند هیچ کس شعر نمی سرودوقصه نمی گفت.کلمات زیبایی مانند دوستی مهربانی فداکاری ایثار یاری هدیه و...از لغت نامه هاپاک میشد...مخصوصآکلماتی که با "هم" شروع میشوند:مثل هم درس هم دم هماهنگ همسر هم درد هم دل هم نشین هم راز هم سفره هم رنگو...

اگر بخواهیم همه ی "هم"های عالم را بگذارم و بشمارم انگشت های دست و پایم هم کم است و به چند "هم"کار و "هم" راه نیاز دارم...اگر دیگران نبودند بازی و هم بازی نبود.بازی هم اگر بودبازنده و برنده نبود...اگر دیگران نبودند هر کس برای خودش در غاری تنها یا جنگلی دور زندگی می کرد و هیچ کس به ملاقات دیگری نمی رفت

اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم با دور شدن از آنها معنی تنهایی را بفهمیم. اگر دیگران نبودند باید سر در گوش خودم میگذاشتم و در گوشی با خود پچ پچ می کردم اما با کدام زبان؟؟ نمیدانم... 

می دانم که ممکن است به این حرفهای عجیب و غریب و این خیال های محال بخندید وبگویید این حرفها را حتی  حیوانات هم می دانند. مورچه هاو موریانه هاوزنبورها هم می دانند که باید باهمدیگر باشندولی اگر ما اینها را می دانیم چرا گاهی دیگران را نمی بینیم؟

نمی گویم که آدم نباید خودش را ببیند بلکه می گویم اتفاقآ آدم باید خوب خودش را ببیند ولی خود را با دیگران ببیند و با دیگران بخواهد تا هم "خودش "وهم "دیگران " را خوب بشناسد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
بعضی از همراهانمان، در بین راه بریدند و همكاسه مزدوران عراقی شدند. بیشتر جاسوسها ، از اسرای غیر نظامی و عمدتا عرب بودند كه ضعف ایمان و طمع چند نخ سیگار و یكی دولقمه بیشتر ، دست آنها در دست عراقیها گذاشته بود تا پشت سر هموطنهای خود صفحه بگذارند و آشی برایشان بپزند كه یك وجب روغن رویش باشد!
از جاسوسهای معروف ، "علی رضا رهداری" و "اسماعیل" در اردوگاه ما بودند. بچه ها پس از اتمام حجتهای فراوان با اسماعیل ، تصمیم گرفتند كه سرش را زیر آب كنند. یك روزكه به حمام رفته بود  پارچه ای روی سرش انداختند و با تیغ شكمش را خط انداختند. اسماعیل با دادو فریاد توانسته بود جاسوسها و نوچه هایش را جمع كند و از خطر برهد. بعد از آنكه جان سالم به در برد، بیست و یك نفر از بچه ها را معرفی كرد. عراقیها این عده را گرفتند به باد كتك و چند نفر از آنها را آنقدر زدند كه دست وپایشان شكست. این مسئله باعث شد بچه ها اعتراض بكنند. عراقیها كه می دانستند ریشه كار در كجاست ، جاسوسها را از یك آسایشگاه بیرون كشیدند و به آسایشگاه دیگری بردند تا صدای اعتراض بخوابد؛ اما آن آسایشگاه نیر سر به طغیان و اعتراض برداشت كه " ما جاسوس نمی خواهیم".




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
در روایت آزاده ای می خوانیم: روزی یکی از برادران اسیر در اردوگاه12 مورد هجوم وحشیانه سرباز عراقی به نام محمد قرار گرفت. برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت: مگر گاوی؟! سرباز عراقی که معنی لغت «گاوی» را نفهمیده بود، پرسید: گاوی یعنی چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت: سیدی(یعنی آقای من) در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را می دهند. سرباز عراقی بدون اینکه از این توضیح، مشکوک شود، با خوشحالی و تکبّر، بادی به غبغب انداخت و او را رها کرد. فردای آن روز وقتی یکی دیگر از برادران او را به نام سیدّ محمد صدا زد، سرباز عصبانی شد و با خشونت گفت: سید محمد گاوی، فهمیدی؟ آن بنده خدا هم که از کل ماجرا بی خبر بود، با تعجب گفته او را تأیید و تکرار کرد. و از آن به بعد لقب «محمد گاوی» رسماً بین برادران (در مورد آن شخص) رواج یافت.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

در روایت آزاده ای می خوانیم: یک بار دو نفر از بچه ها بر سر کولی گرفتن از سربازی عراقی شرط بندی کردند...در همین وقت سرباز مذکور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وی پرسید: تو قوی تری یا من؟ سرباز عراقی بادی به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من، تو با این بدن ضعیف و لاغر مردنی و تغذیه کم، اصلاً زوری نداری و من از تو خیلی قوی ترم. برادر بسیجی به وی گفت: اگر راست می گویی که زورت زیاد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را می چرخانم تا ببینم زور چه کسی بیشتر است. سرباز عراقی با نگاهی مردد، کمی درباره این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند نوبت به برادر بسیجی که رسید، او به ظاهر قدری تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمی تواند آن هیکل گنده را بچرخاند.

خبر این موضوع به سرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانی ما بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
کی باحسین کار داشت
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

لیاقت برای عملیات
در عملیات كربلای 4 بر خلاف كربلای 5 اوضاع منطقه چندان بر وفق مراد نبود. ماست ترشی بود از تغارش پیدا! بچه ها موفق به تثبیت مواضع به دست آمده نشدند و با دادن كشته و زخمی قابل توجه عقب نشینی كردند. معمول بود كه گفته می شد خدا گلچین می كند، مصداق شعر حافظ: هزار نكته غیر حسن بباید كه تا كسی / مقبول طبع مردم صاحبنظر شود. تشخیص درستی هم بود. رفتنیها با آنها كه بیخ ریش صاحبشان بودند كه به اصطلاح تومانی هیجده ریال توفیر می كردند. لذا از تعارفات كه می گذشتیم به هر كس التماس دعا نمی گفتند،‌ به معنی خاص كلمه!‌ و از هر كس حلالیت نمی طلبیدند و یادگاری نمی گرفتند و آنجا كه این تمیز و تشخیص نبود و به كسی می گفتند،‌ اگر شهید شدی،‌ پاسخ می شنیدند: ما لیاقت نداریم! در كربلای 4 كار به جایی رسیده بود كه اگر برادری می خواست بگوید ما كه لیاقت ... می گفتند:‌ خیالت راحت باشد این عملیات خیلی لیاقت نمی خواهد،‌ آنقدر كه فرار نكنی و پای كار باشی كافی است!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

لحظه اسارت یعنی اوج غافلگیری و بدترین خاطره دوران زندگی یک اسیر آن هم توأم با تجاوز ارتش بعثی به خاک میهن و تجاوز به انقلاب اسلامی. اسارت یعنی مواجه شدن با یک زندگی غیر قابل تصور و دور از انتظار، توأم با افکار رویاهای پوچ و رها نشدنی.

اسارت یعنی آه و حسرت، رنج و محنت، درد و مشقت، سختی و مصیبت، ناله و فریاد، ترس و اضطراب، کابوس و وحشت، کم‌خوابی و بی‌خوابی، تحمیل و تحقیر، محرومیت و محدودیت، بی‌حرمتی و اهانت، یأس و ناامیدی، سرنوشت نامعلوم و بی خبری از وطن و خانواده، فراقت و غربت، خبرهایی یک طرفه و مغرضانه همراه با شایعه، چشم انتظاری و بلاتکلیفی، آرزوهای دور و دراز اما دست نیافتنی، معاشرت اجباری با افراد مختلف با عقاید و سلیقه‌های گوناگون، آرزوی فرار و نجاتی غیر ممکن، راز خود را پنهان داشتن از ترس این که مبادا بغل دستی‌ات جاسوس باشد، یعنی‌روزها، ماه‌ها و سال‌های تکراری توأم با یک غم جانکاه، دیدن مکرر چهره‌های کریه جلادان کلاه قرمز بعثی کابل به‌دست، از سوی دیگر دیدن چهره‌های مظلوم و اندوهناک مردان و افراد کم سن و سال گرفتار در چنگال بعثیان دردمنش، ناله و فریاد دلخراش اسرای مریض در داخل آسایشگاه و....

مواقعی پیش می‌آمد که بچه‌ها شب را تا صبح از درد به خود می‌پیچیدند ولی فریادرسی نبود آنها در نهایت جان به جان آفرین تسلیم می‌کردند. من خودم شاهد بودم و دیدم یکی از بچه‌ها ، شب تا صبح ناله کرد و از درد به خود پیچید. هرچه فریاد می‌زدیم یک نفر در حال مرگ است هیچ گوشی شنوا نبود، تا این که بعد از نماز صبح در نهایت مظلومیت و غربت دار فانی را وداع گفت.

اسارت یعنی سوختن و ساختن، خون دل خوردن و مدارا کردن با کمترین امکانات، کنار آمدن با یک قالب صابون، یک لیوان پودر لباسشویی برای یک ماه شستن لباس و هم برای ظرف غذا. جیره غذای 24 ساعته مان دو قرص نان شبیه نان ساندویچی‌های قدیمی البته کوچکتر از آن بود. تازه آن‌ها را در کنار اردوگاه نگه می‌داشتند تا خشک و بیات شود. آن وقت به اسرا می‌دادند و می‌گفتند اسیر ایرانی نباید نان گرم بخورد. غذای هر نفر در 24 ساعت هم فقط چهار قاشق برنج نیم پخت بود. خورشت غذا خصوصاً در اوایل اسارت بیشتر مواقع پوست بادمجان، کمی رب گوجه فرنگی و کمی روغن با آب فراوان بود.

بعضی مواقع هم آبگوشت گوشت گاو کرم زده می‌دادند. سوخت زیر دیگ‌ها به وسیله لاستیک فرسوده تأمین می‌شد. بریدن لاستیک‌ها خودش شکنجه دیگری بود. اردوگاه را دود لاستیک فرا می‌گرفت. غذا کاملاً بوی دود می‌داد. خوابیدن در فضایی به عرض 60 سانتی‌متر و طول یک متر و بیست سانتی متر در طول سه سال آن هم به پهلو کار ساده‌ای نبود.

اسارت یعنی حمام کردن در سرمای زمستان با آب سرد. بعضی مواقع اسیر در اثر شدت سرما زیر آب دوش سرد سکته می‌کرد و قسمتی از بدنش فلج می‌شد. اسارت یعنی موقع استفاده از سرویس‌های بهداشتی و حمام یکباره فشار آب را به حدی کم می‌کردند که به ناچار با حوله، تن صابونی مان را تمیز می‌کردیم و از حمام بیرون می‌آمدیم. در سال‌های اول اسارت صد نفر از دو عدد دوش حمام آن هم بصورت عمومی استفاده می‌کردند و اینکه چگونه استفاده می‌کردیم خود داستان دیگری است.

اسارت یعنی عدم امکان رعایت نظافت و بهداشت طوری که اوایل اسارت سرویس‌های بهداشتی اردوگاه پر از لجن و کثافت می‌شد. در طول شبانه روز به صد نفر یک ربع وقت برای استفاده از سرویس‌های بهداشتی و حمام کردن می‌دادند به جهت محدودیت زمانی ناچار در داخل آسایشگاه معمولاً از محل و پنجره‌ها رفع حاجت صورت می‌گرفت. بوی مشمئز‌کننده و تهوع آور

و به تبع آن شپش، ساس، گال و انواع حشرات موزی که باعث خارش بدن توأم با انواع و اقسام امراض می‌شد، اسرا را کلافه کرده بود.

در تنگدستی اسارت، گذشت، سخاوت و انفاق ارزش خاصی داشت. سال 1367 در اردوگاه تکریت رژیم بعث به خاطر این که بگویند ما به اسرای ایرانی میوه می‌دهیم روزی مقداری سیب و پرتقال در داخل یک ظرف در وسط آسایشگاه قرار دادند و به اسرا گفتند کسی حق ندارد دست به میوه‌ها بزند تا ما فیلم برداری کنیم. اسرا را کنار میوه‌ها نشاندند و فیلم گرفتند. فیلم برداری که تمام شد با بی شرمی تمام میوه‌ها را برداشتند و بردند.

یکی از اسرا به نام اعتمادیان که اهل اصفهان بود و توانسته بود یکی از سیب‌ها را به قول خودمان کش برود و آن را داخل کیسه سربازی‌ای که در اختیار داشتیم برای روز مبادا قرار بدهد. بعد از چند روز، آن روز مبادا فرا رسید، عراقی‌ها اسرا را سه شبانه روز بدون دلیل بی آب و نان داخل آسایشگاه‌ گذاشتند و درها را بستند و رفتند و روز سوم که شد بیشتر اسرا توان حرکت نداشتند حتی با هم صحبت نمی‌کردیم که انرژی مصرف نشود. در آن شرایط طاقت فرسا آن برادر اصفهانی سیبش را از داخل کیسه در آورد و آن را بین صد نفر تقسیم کرد. همان مقدار کم را داخل دهانمان گذاشتیم.

با مزه مزه کردن آن احساس می‌کردیم که کمی رمق گرفته ایم. آن روزاعتمادیان می‌توانست آن سیب را زیر پتویش بخورد، بدون این که کسی متوجه خوردنش شود ولی او این کار را نکرد و در نهایت گذشت و سخاوتمندی سیب را در اختیار هموطنان اسیرش قرار داد. این است معنی واقعی گذشت و سخاوتمندی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

فسانه نیست آنهنگام که زنجیر بر دست و پای غیورمردان مجاهد دوران دفاع مقدس بستند تا همه ی شکست ها و ناکامی ها را در چهاردیواری اسارت بر سر آنان آوار کنند و هیبت و هیمنه ی خویش را بدین طریق باز یابند

اما مگر می شود بسیجیان و سربازان دلاور ایران زمین را با شکنجه های قرون وسطایی به ذلت کشاند تا لذتی برکام متجاوزان بنشیند و در این هم آوردی صحنه های بی بدیلی آفریده شد که مانا و پایدار بر تارک آسمان این سرزمین کهن بسان ستاره ای پرفروغ نورافشانی خواهد نمود

کدامین کلام و واژه و تصویر می تواند آن ثانیه های سخت و دهشتناک و آن مقاومت های اساطیر گونه را زنده کند به گونه ایی که حق مطلب را بی کم و کاست ادا نماید

کافی است به این خاطره ای کوچک دقت و اهتمام ورزید تا عمق جملات بالا را بهتر دریابید

عراقی ها بسیجی 13 ساله ایی را به زیر کابل گرفتند ولی پیرمردی خود را به آنها رساند و گفت : اورا نزنید من حاضرم به جای او شکنجه شوم

علت را پرسیدند گفت : او کوچک و ضعیف است و من عمر خود را کرده ام

عراقی ها کابل را به هوا بلند کردند تا او را بزنند پسر کوچک دست یکی را گرفت و گفت :

او را نزنید که پیر است و نحیف . مرا شکنجه کنید

عراقی ها مستاصل از این رفتارها ، هر دو را به تازیانه گرفتند

بعد ها خبری در اردوگاه پیچید پیرمرد در درمانگاه جان به جان آفرین تسلیم کرد و ما نمی توانستیم براحتی به آن پسر کوچک خبر را برسانیم چون ما فقط می دانستیم که آنان پدر و فرزند بوده اند.

آیا حق اینان اینست که برای جیفه ی دنیا آنان و خانواده هایشان را در کوچه پس کوچه های نداری رها کرد ؟

آیا حق اینان اینست که حقوق قانونی شان که سالیانی سال در محاق بوده و امروز در تورمی اینچنینی ، همان را نیز ندهند و آنان را مجبور به حضور در کف خیابان ها نمایند

سایت های آزادگان را بنگرید که پرشده از این تظلم خواهی ها که البته هیچ گوش شنوایی هم نیست

چرا باید چنین شود اگر از بدو ورود آزادگان ، تا به امروز بودجه های تخصیصی در بودجه دولت ها را جمع زنیم و بر تعداد ازادگان تقسیم کنیم دیگر آنان و بچه هایشان نیاز مادی نمی داشتند اما این پولها که در بوق و کرنا شد در دایره ی دیوانسالاری تبدیل به ملزومات وزارت کشور شد و رفت .

این زخم را هیچگاه التیامی در تاریخ مقاومت ما نخواهد بود که اینچنین سمبل های مقاومت سرزمین شان را در روایتی ناخواسته درگیر کنند که دیگر هیچ گوش شنوایی برای حرف های به حق شان نیز نباشد

در کارنامه مسئولین ذی ربط این مقال همین بس که تاریخ این سرزمین هیچگاه آنان را نخواهد بخشید که تندیس های ایثار و مقاومت را هر از گاهی به جلوی مجلس کشاندند تا حق بچه های خویش را بستانند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

معمولا در دوران اسارت فرصت خوبی برای عبادت پیدا میشه خیلی از بچه ها به گرفتن روزه های نذری یا قضا و یا روزه های مستحبی اقدام میکردند که هم کار بسیار ارزنده ای بود و هم در تقویت روح  و ارتقای بعد معنوی افراد موثر بود

بهترین و ساده ترین روش این بود  شام شب را به نیت سحری میخوردند و  از خوردن صبحانه (که شامل  یک سوم لیوان چای یا سه قاشق عدسی بود صرفنظر میشد )  و نهار را هم به یک نفر اهدا میکردند ( همین نصف لیوان برنج ساده ) و شام را بعد از اذان مغرب بعنوان افطار میل میفرمودند .

بچه ها ابتدا برای نگهداری غذا جایی نداشتند و معمولا اگه عراقیها میفهمیدند کسی روزه دار است بعنوان  کسی که خشکه مقدس و آخوند مآب  هست تنبیهش میکردند  ولی بعدها که  بچه ها  بیشتر به  روزه گرفتن روی آوردند و تعداد شان بیشتر شد  حساسیت آنها کمتر شد و  اسرا   میتوانستند غذای خود را داخل لیوان نگهداری کنند و شب همراه با شام بخورند

آخه شام که یک تکه گوشت به اندازه دوعدد خرما بود  خوردنش با غذای ظهر که نصف لیوان برنج  ساده بود   مجتمعا  یک غذای تشریفاتی  میشد : شامل پلو و گوشت  و خیلی میچسبید

جای همه تون خالی

این خاطرات  یاد آور روزهای بی دغدغه و بی غل و غش اسارت  بود که ذکر کردم 

 گرچه هول و هراس اسارت جای خودش  بود ولی دغدغه گناه و رقابتهای بی ارزش دنیایی کمتر بچشم میخورد و  واقعا کلاس اسارت فرصت مغتنمی بود برای کسانی که میخواستند هم  خودسازی  کنند و هم  عبادت پروردگار مهربان

در ماه مبارک رمضان که البته بموقع خودش خاطراتی از آنرا نقل  خواهم کرد  برنامه  روزه گرفتن عمومی بود و عراقی ها پذیرفته بودند بجای  نهار ظهر  - غذا را در سحر ها به افراد بدهند و  تقریبا قریب باتفاق اسرا  روزه میگرفتند  مگر تعداد کمتری که غالبا بخاطر بیماری مفرط و یا ضعف جسمانی و یا سن بالا  که گرفتن روزه برای آنها مقدور نبود .

عده ای قلیل هم که به روزه گرفتن بی توجه بودند با ارشاد بقیه و یا تحت تاثیر رفتار خوب مابقی بچه ها  به صف روزه دارها در می آمدند و این از برکات معنوی اسارت بود .

خداوند انشالله آن روزه ها را ذخیره قیامت ما قرار دهد  و در جاهایی که حفظ ایمان و عمل صالح دشوار است کمکمان نماید.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 11 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
ما مثال مسئولان بنیاد چشم بسته و پشت به حقیقت نداریم و بخوبی میدانیم جانباز قطع عضو با جانبازی که مشکل قطع عضو ندارد تفاوت دارد اما خوب است بدانید جانباز اعصاب و روان مشکلات بسیار زیادی برای حضور در اجتماع و حفظ اشتغالش دارد که توضیح مشکلاتش مثنوی هفتاد من کاغذ است. فکر کنید چنین جانبازی بعلت موج گرفتگی دچار آسیب ضعف اعصاب گوشها، ستون فقرات و نخاع و انواع بیماری داخلی در اثر مصرف آرامبخش های قوی میباشد.
ملاحظه فرمایید هیچ یک از آسیب های یاد شده فوق در ظاهر دیده نمی شوند و جانباز با ظاهری کاملا سالم به نظر می رسد اما هر یک از آسیب های مذکور به طور جداگانه مشکلاتی بسیار بدتر و شدیدتر از قطع عضو دارد لیکن هیچیک از مسئولان ظاهر بین توجهی به اینگونه مسائل ندارند لذا جانباز با مشکلات اعصاب و روان و مشکلات نخاعی ناشی از آسیبهای ستون فقرات صدای سوت ممتد گوش ها به علاوه حساسیت به صداهای گوناگون و مصرف آرام بخش ها مجبور است در اجتماع مانند افراد سلامت سه شیفت کار کند و ظاهرش را حفظ کند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو