درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




اتل متل گم شدم تو این جاده باریک

دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون

دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام

برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده

قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم

دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه

بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟





باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟

یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟

تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست

حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن

که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم

میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه

به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد

یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون

که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم

یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن

اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده

نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

آرزوهای ما شد همش خیالات خام

تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده

همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت

کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

در روزهای گرامی داشت سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر بود. از شبكه های مختلف سیما برنامه های در این مناسبت پخش می شود كه می تواند خاطره آن روزها را در ذهن كسانی كه دوران جنگ را درك كرده اند زنده كند. اما آیا نسل های پس از جنگ نیز خاطرات جنگ برایشان مفهوم دارد؟

به آنها باید جنگ و لزوم ایستادگی در آن روزهای سخت را شناساند.

در ابتدای سال تحصیلی كه رو به اتمام است در یكی از كلاسهای درس صحبت از جنگ شد. از دانش آموزان پرسیدم از جنگ چه می دانید. اما پاسخهایی شنیدم كه نشان می داد دیدگاه نسل امروزی از جنگ بسیار با واقعیات جنگ متفاوت است. و این سوالی بزرگ برای من شده بود كه چرا به این زودی و پس از گذشت فقط 36سال از پایان جنگ، ارزشهای دوران دفاع به فراموشی سپرده می شود؟ بلاخره در آخرین جلسه كلاس دوباره موضوع را مطرح كردم و به پاسخهای قبلی دانش آموزان اشاره كردم كه چرا در مورد دوران جنگ چنین تصوری دارند؟

تقریباً همه به اتفاق گفتند برای ما از جنگ چیزی نگفته اند كه بتوانیم واقعیات آن را درك كنیم.

و چه درست جواب دادند وقتی در مناسبت های مختلف مربوط به دوران دفاع مقدس كسانی در صبحگاه از جنگ برای دانش آموزان بگویند كه خودشان در هیچ صحنه ای از آن حضور نداشتند انتضاری بیش از این نیز نباید داشت. وقتی دیدگاه مسئولین منطقه آنقدر محدود است كه حتی برای چنین مناسبت هایی نیز تنگ نظرانه رفتار كنند نباید نسل امروزی را مقصر دانست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
مسافری در یک روز سرد و بارانی کنار خیابان ایستاده بود تا تاکسی سوار شود. در همین لحظه یک ماشین مدل بالا از کنارش عبور کرد... غصه خورد و با خودش گفت که ای کاش من هم ماشینی داشتم تا مجبور نبودم که تاکسی سوار شوم ...

در همین لحظه رهگذر دیگری که به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت با دیدن آن مسافر که منتظر تاکسی بود به فکر فرو رفت و با خودش گفت ای کاش من هم پول به مقدار کافی داشتم که تاکسی میگرفتم و دیگر مجبور نبودم در شلوغی اتوبوس سر پا بایستم تا به مقصد برسم و ... به ایستگاه رسید و منتظر اتوبوس نشست...

در همین لحظه رهگذر دیگری که پیاده بود او را در ایستگاه اتوبوس دید و با خودش گفت که ای کاش من هم کمی پول داشتم تا حداقل میتوانستم سوار اتوبوس شوم، بجای اینکه تا خانه مسیر را پیاده طی کنم...
در همین آن جانبازی را دید که روی ولیچر نشسته بود و ...

ای کاش ما انسانها پیش از اینکه حسرت چیزهایی که دیگران دارند را بخوریم، کمی به نعمتهایی که نزد خودمان است دقت میکردیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر، تار کدورت از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت ، نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانیِ خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست پس از آن فردایی


یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
ابراهیم میگفت :

برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه

بایداخلاصداشته باشیم و برای اینکه مااخلاصداشته باشیم

سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگزریم و برای اینکه از همه چیز مون بگزریم

باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیز مون با خدا باشه .

انقدرپاکباشیم که خدا کلا از ما راضی باشه .

قدم برمی داریم برایرضای خدا

قلم بر می داریم روی کاغذ برایرضای خدا

حرف می زنیم برایرضای خدا

شعار می دیم برای رضای خدا

می جنگیم برایرضای خدا


همه چیز همه چیز همه چیز خاص خدا باشه



که اگر شد پیروزی نزدیک است



چه بکشیم چه کشته بشیم که اگر اینچنین باشیم پیروزیم



و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برای ما



چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم اگر اینچنین باشیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


آزادگان آزمایش خود را پس داده‌اند که در سخت‌ترین شکنجه روحی و جسمی متحمل شدند لذا آزادگان ما اسطوره‌های صبر و مقاومت و سفیران بلند اسلامی هستند.
آزادگان بی تردید سند افتخار دوران شکوه ایثار و اخلاص و از خودگذشتگی هستند، مقومت دربرابراین مادامیون بهانه ای است تا بار دیگر گوشه ای از رشادت ها و پایمردی های آنها را به یادمان بیاوریم .وبه آنهاگوشزدنمایم
سیم های خاردار، کانال های حفر شده برای پناه گرفتن، میدان های مین و ارتفاعات صعب العبور در بانه و مریوان، دریاچه نمک، خرمشهر، آبادان، شلمچه، نفت شهر، جزایر مجنون، سه راه جفیر، نهر جاسم، شهرک دوعیجی و کانال ماهی، سوسنگرد، دهلاویه،بستان،تنگه چزابه، مهران و دهلران و شوش دانیال واژه های آشنایی هستند که زمانی بهترین و خالص ترین انسان ها با آنها زندگی می کردند،
همان هایی که فارغ از همه چیز و همه کس در جبهه های جنوب و غرب، در سنگرها ، آرپی چی به دست و بی سیم بر دوش بر روی سیم های خاردار و میدان های مین می لغزیدند ، شیرینی شهادت را می چشیدند، جانبازی را می آموختند و یا طعم تلخ اسارت را تجربه می کردند.

آنها چه زیبا و شجاعانه در شب های عملیات برای از کار انداختن تیربار دشمن از همرزم خود پیشی می جستند و عاقبت پس از رزمی جانانه با تنی زخم خورده از جور دشمن به اسارت درمی آمدند و سپس در طول سالیان دراز اسارت، حماسه های به یاد ماندنی می آفریدند که نقل هر یک از آنها انسان را به شگفتی وامی دارد به گونه ای که زبان از تحسین مقاومت و ایثار آنان عاجز است،
آنان امروز پس از آزادی در شهرها و دیار خود پراکنده اند،کسی از سرنوشت آنها خبری ندارد، اما همه معترفند که آنها یادمان زنده پایداری و پایمردی، استقامت، ایثار، گذشت و مقاومت هستند، مقاومتی که آنچنان شجاعانه و متهورانه بود که به ناچار افسران بعثی همگی به عجز و ناتوانی خود در مقابل فرزندان سخت کوش این مرز و بوم معترف بودند.

آنچه دوران اسارت را برای دلیر مردان آزاده این مرز و بوم جذاب و دلپسند و قابل تحمل ساخته بود تنها یاد و نام خدا بود و بس.
و اما امروز آزادگان سرفراز این میهن کجایند، چه می کنند و به آن روزها چگونه می اندیشند، سخنی که خمیرمایه آن استقامت ، پایداری، آزادگی و فرزانگی است.
اکنون باید ببینیم همان آزادمردانی که تفکر آزادگی را به مردم هدیه کردند در کجای چرخه این نظام اسلامی جای دارند؟ چگونه می اندیشند و چه می کنند؟ آیا وظایف آنها محدود به همان چند سال اسارت بود و دیگر هیچ؟ چقدر از آنها در عرصه های بعد از جنگ و دوران سازندگی عمرانی و فرهنگی استفاده کرده ایم؟.
به امیدپیروزی آزادگان بر..............





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
زمستان و سرما خودبخود نوعی سختی وشکنجه جسمی بحساب می آمد . درسال اول فقط یکدست لباس نازک تنمون داشتیم هرنفر یک پتو داشت و زمین آسایشگاه سیمانی نمناک وسرد بود. مجبور بودیم دوسه نفری یک پتو زیر و یکی مشترکا روی خود بیندازیم تا بلکه نفسهای گرممان فضای زیز پتو را گرم کند. همه قوز کرده و قلنج گرفته و دولا بدن را گرم می کردیم تا سرما را کاهش دهیم . دمپایی باندازه کافی نبود و برخی پای برهنه  در سرما راه میرفتن. بدتر اینکه زمستان هم مث تابستان حتما بایستی در سرماها در محوطه حیاط قدم بزنیم بلرزیم ومجاز نبودیم در گوشه ای جمع شویم. اصلا بنا براین بود اذیت بتمام معنا برما اعمال شود . صورت سرخ شده از سرما و بدن لرزان و کج و کوله و پشت قوز کرده یک جلوه عمومی اسرا بود و فقط لبخندهای دوستان گرمی بخش دلها می شد وامید باینکه خدا میبیند و بموقع فرج حاصل خواهد شد . برای گرم شدن چاره ای جز قدم زدن در محوطه نبود البته دویدن ممنوع بود فقط پیاده. دلمان را به حرفهای دوستان خوش کرده وقتمان نقل حرفهای خودمانی بود .صبح با سوت بیدارباش یکساعت سرپا نشسته ومنتظرماموران برای حضور غیاب وآمار بودیم. وشاید صدهامرتبه بشین وپاشو میدادند تا نوبت آمار فرابرسد. بعداز آمار همه باید منتظر صبحانه باشند تامسولین غذا بروند سهمیه صبحانه را بگیرند بیاورند .سهمیه نان که ازشب قبل بود یک نان ساندویچی راشب میخوردیم یکی هم باصبحانه. همان چند سی سی چای شیرین بجان شما خیلی میچسبید. .روزدرمیان یکروز چای میدادند یکروز عدسی. سهمیه لیوانی بود اما یک لیوان چای برای سه چهارنفرکه با قورت تمام می شد. عدسی کمتر بود یک لیوان عدسی برای ۵نفر.!

همین ذره صبحانه برای تامین کالری و نگهداشتن بدن تاظهر را غنیمت میشمردیم و شکر خدا که قطعش نکنند.

بعدازصبحانه هرکسی سعی میکرد با یکی دونفر سر صحبت را باز کند و وقتش را بگذراند. معمولا بانقل خاطرات و بیان معلومات مفید و انتقال علوم شفاهی به یکدیگر سپری می شد. در همین روزها به شنیدن احادیث، شنیدن داستانهای قران ، حکایات ارزنده،پندهای تاریخی،نقل کتاب، طنزهای شنیدنی،مباحث سیاسی ، جریانات عقیدتی و... می گذراندیم. ناگفته نماند گاهی همصحبتهای خویش را عوض میکردیم تا تکرار مطالب. به دیگران منتقل شود ،ضمنا گروهی مثلا چهار یا پنج نفر بیشتر نمی شد باهم اجتماع کنند یا حرف بزنند ! این حرفها در روزهای عادی تا ظهر ادامه داشت ، البته معمولا هرروز به بهانه های واهی چند نفر از برادران اسیر گرفتار تنبیه بدنی در ملا عام می شدند و نگهبانان عراقی رجز می خواندند و اذیت کارشان بود،





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

پروردگارا...

خدایا ... کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو به حقیقت بگشایم

خدایا... یاریم کن که مرغ خسته دلم را که دیری است دراین قفس زندانی است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم

خدایا ... پروردگارا ... یاریم کن که شوق پرواز را همیشه در خود زنده نگه دارم

خدایا ... تو خود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دور ماندن از حقیقت خویشتن و رهاشدن در گرداب فراموشی و سردرگمی است ؛ پس تو ای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تا بتوانم روز به روز به تو که سرچشمه تمام حقیقت هایی نزدیک و نزدیکتر شوم

خدایا ... همیشه گفته ام که تو را دوست دارم ، حالا هم با تمام وجود فریاد می زنم: خدایا........ دوستت دارم ..... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

خدایا ... شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام ، شرمنده ام

خدایا از قدرنشناسی خودم ، از این که هر رو باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم

خدایا چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم! خدایا به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم! هروقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم اشک در دیدگانم جمع شد و بغض شرمو پشیمانی از گناهان ، دیگر مجال سخن گفتنم نداد

خدایا ... مرا از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام نجاتم ده. به این پرنده ی اسیر پروبالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد و طعم آزادی و رهایی را تجربه کند

خدایا ... مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تو می خواهی

خدایا ... چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم درحالی که خود از کرده خویش آگاهم

چگونه می توانم دوستــدار تو باشم درحالی که بر عهد و پیمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان در درونم فروزان است. بارالها، چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم.

بارالها ... تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و میدانی که چقدر مشتاق رسیدن به توام ؛ ولی هر وقت که تصمیم گرفتم که به سوی تو بیایم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت. همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی. ولی افسوس این نفس سرکش تاکنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.

بارالها ... می ترسم، از خویش و از این سرنوشتی که در انتظار من است می ترسم. از این بیابان وشوره زاری که در پیش روی من است می ترسم.... می ترسم که مرگ به سراغم بیاید و آرزوی رسیدن به تو را این بار هم از من بستاند

پس ای پروردگار بی همتا ... به لطف و کرم خویش مرا از مرداب نفسم رهایی ده و توانی ده خویشتن را از هر چه بدیست پاک کنم

خدایا ... به من فرصتی ده تا عاشق بودن را تجربه کنم ...
.
.
.
و من همچنان دلخوش هستم به این آیه زیبا از کتاب قرآن ، معجزه پیامبرت ...

" ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید ، از رحمت خدا نا امید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد . زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است "






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بكشد.
این اواخر سرفه‌هایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یكی از بچه‌ها كه اززبان پسرش شنیده بود در كلاس خیلی سرفه می‌كند یك
روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شكایت كرد و گفت: اگر سرما خورده
چرا خودش را درمان نمی‌كند؟ مگر بچه‌های مردم چه گناهی كرده‌اند كه
معلمشان آنها را مریض می‌كند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون می‌دانست ناراحت می‌شود حرفی از
جانبازیش نزد. اما هر كاری كرد مادر دانش‌آموز راضی
نشد. دستآخر هم به مدیر گفت به منطقه شكایت می‌كند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانش‌آموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمه‌های دبیران و دانش‌آموزان زیاد شده بود.
مادر این دانش‌آموز كه گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل می‌كند، به منطقه رفت و
از معلم شكایت كرد.

خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با كپی برگه
شكایتی كه در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی كه قیافه حق به جانب
گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش كرد؟ ولی فكر نمی‌كنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچه‌های مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمی‌كنید؟
مدیر كه تا این لحظه ساكت مانده و سر به زیر انداخته بود در
حالی كه اشك از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند كرد و گفت: خانم، ایشان به حرف
شما گوش كرد و خودش را درمان كرد.
مادر دانش‌آموز كه با تعجب
مدیر را نگاه می‌كرد پرسید پس اگر درمان كرده چرا سر
كلاس حاضر نمی‌شود؟ شما چرا گریه می‌كنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی كه هر لحظه بر هق هق گریه‌هایش افزوده می‌شد با اشاره دست
دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند...

مادر دانش‌آموز در حالی كه
فكر می‌كرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را می‌بیند به جایش یك اعلامیه ترحیم را دید كه در آن نوشته شده بود:
شهید ... پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران
شیمیایی دشمن در عملیات ... به شهادت رسید.
مادر دانش‌آموز نمی‌دانست چه بگوید. برگه شكایت از دستش افتاد و در حالی كه می‌خواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد... ببخشید من
معلم جدید دانش‌آموزان كلاس... هستم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
وقتی
اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت واستفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد.
با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.


یکی از مأموران پرسید:
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس.
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس.
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس!

A37
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
- نه به حضرت عباس!
A05 A05 A05

[عکس: 16032350702145237099.gif]



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو