درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




اردوگاه قسمت ما حمام با ده دوش داشت که فقط هشت تا لوله اب داشت ! آبگرمکن خرابی داشت که درتابستان کسی حمام نمی رفت زیرا دوش گرفتن با یک سطل آب درکنار محوطه با بستن پیراهن  دور کمر انجام می شد

ولی درپاییز وسرما سخت بود با آب سرد بدن راشستن ! 

آبگرمکن حمام سوراخ بود  و بچه های خدمات توانستند آنرا تعمیر کنند و بانفت روشن کردندقرارشد هر روز یک آسایشگاه برود حمام /

تعداد۱۵۰ نفر در مدت نیمساعت فقط وقت داشتند دوش بگیرند ! هر سه چهار نفر زیر یک دوش کلا ۳ دقیقه مهلت بود خود را بشویند

یعنی فرصت هر کدام یک دقیقه !!

 

ابتدابرای گروههای اول آب جوش بود واصلا شیر آب سرد نداشت 

 مستقیما آب داخل آبگرمکن از یک لوله وارد دوش می شد و سردوش هم که آب را افشان بپاشد نبود آب داغ مث میخ به فرق سر میخورد و از شدت گرما پوست بدن تاول می زد !!نفرات بعد حرارت آب کم می شد و خلاصه داستان ما موش آبکشیده بود و حمام یک دقیقه ای !!

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
این نام یک مدل سیگار بود که توتون و کاغذ ان بطور جدا داده می شد تا هرکسی به میل خود انرا بپیچد نخ سیگارش را درست کند . سیگار پیچستون مدل پایین ترین سیگاری بود که بعثیها بما میدادند .جالب این بود که سهمیه سیگار هرنفر ۵نخ بود در هفته ، ولی غیر ازسیگار چیزی نمیدادند و ما خیلی ها با این موضوع مخالف بودیم . چون بمرور زمان منجر باعتیاد افراد به سیگار میشد ،

ازهمه بدتر این بود که دود سیگار شبها محیط اسایشگاه را مانند یک قهوه خانه دودالود وتار می کرد ، کم کم کمپین های. داخل اردوگاه خودجوش ایجاد شد تا افراد سیگاری را به ترک تشویق کند و این تجربه خوبی بود.






 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

همت، همت ، مجنون...
حاجی صدای منو میشنوید...
همت ، همت ،  مجنون
مجنون جان بگوشم..
حاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر...
محاصره تنگ تر شده...
اسیرامون خیلی زیاد شدن اخوی..
خواهرا و برادرا رو دارن قیچی می کنن
اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنن
خیلی برادر به بچه ها تذکر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره..
عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمیده ، بوی گناه میده...
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جان
فکر نمی کنم حتی هنوز نیمه راهم باشیم...
حاجی اینجا به خواهرا همش میگیم پر چادرتون رو حایل کنید تا بوی گناه مشامتونو اذیت نکنه
ولی کو گوش شنوا....
حاجی برادرامون اوضاعشون خرابه..
همش میگیم برادر نگاهت برادر نگاهت...
حاجی این ترکش های گناه برادرا فقط قلبو میزنه
کمک می خوایم حاجی
به بچه های اونجا بگو کــــــــــــمــــــــــــــــــک برسونن.
داری صدارو حاجی...
همت همت مجنون...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

یک دلنوشته نه بهتر است بگویم خون نوشته من آنروز یک عشق داشتم ؛

پیروزی یا شهادت ، بعضی ها امروز هر ساعت ، عاشق و معشوق آدم های غریبه می شوند

و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ،

بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند

ودیگران راهم بسوزانند !

من آنروز در خط مقدم برادران غریبه زیادی را می دیدم و به همه می گفتم :

خدا قوت، نه خسته برادر! ، بعضی ها امروز برای طرح دوستی ،

فقط با عجله از همه می پرسند : ASL؟

من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ،

بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و

عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست ! چادر را تجربه نکرده ام ، قدیمی است... نه !

این قرارمان نبود ! ما به جبهه رفتیم تا شما نیز راهمان را ادامه دهید ، رفتیم تا امنیت امروز را به ارمغان بیاوریم و

تو بتوانی عفت و حجاب فاطمی را بر گزینی !

رفتیم تا دشمن ، نتواند حیای شما را به بی حیایی تبدیل کند ،

رفتیم تا اطاعت کنیم از قرآن و رسول و اولی الا مر ،

تو هم مراعات کن !

بر گرد و اندکی بیاندیش ؛ ... ما خون دلها خورده ایم !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

شهدا هنوز پشت خاکریز منتظر لبیک اند...

 

بیدار شو رفیق من.... شهدا  منتظرن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دعای زیبایی است آنقدر از این دعا خوشم اومد که نتونستم برای دوستان عزیزم ننویسم:



( خداوندا )

برگ در هنگام زوال می افتد و میوه به هنگام کمال اگر قرار بر رفتن است میوه ام گردان و بعد ببر

( بارالها )

زمین تنگ است و آسمان دلتنگ بر من خرده نگیر اگر نالانم...
من هنوز رسم عاشقی نمی دانم.

( خداوندا )

کمکم کن پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم و در طوفان های زندگی با خدا باشم نه ناخدا.

( بارالها )

به دل نگیر اگر گاهی زبانم از شکرت باز می ایستد تقصیری ندارد قاصر است کم می آورد در برابر بزرگی ات..
لکنت می گیرد وازه هایم در برابرت!
در دلم اما همیشه ذکر خیرت جاریست من برای بندگی تو هزار یک دلیل می خواهم ممنونم که بی چون و چرا برایم خدایی می کنی.
امکان ندارد که کسی چراغی برای دیگران روشن کند و خودش در تاریکی هابماند...


خدایا :پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن ندارم امیدم به توست پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزمرا ورق بزنی رحمتت را بر همه کسانیکه برایم عزیزند جاری کن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

وقتی مامور سرشماری نفوس ومسکن به در خانه ای می رود پیرزنی درب را باز می کند.
مادر :چند نفر هستید؟
پیرزن سرش را می اندازد پایین و می گوید :
میشه برید فردا بیایی ؟
آخه چرا مادر ؟مگه تعداد بچه هات رو نمی دونی؟
بعد از کمی مکث-اشک تو چشماش حلقه می زنه و...

آخه الان دقیق نمی‌دونم.
شاید فردا از پسرم خبری بشه.....
آخه هنوز چشم انتظار پسرم هستم.

مگه کجاست؟ گم شده؟ نکنه.....
بله مادر جان .پسرم شهید مفقوده..
شاید فردا که اومدی خبری از اون واسم بیاد.

یکدفعه مامور سرشماری زانوهاش سست میشه و......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

خدایا ، چقدر بدبختم! چقدر بیچاره ام!

چه روزگار تیره و تاری دارم! ای درد ،ای غم بیا و سراپای وجودم را پر کن .

ای امید، ای آرزو مرا برای همیشه ترک کن!

ای مرگ بیا و مرا در سایه ی رحمت خود آرامش ببخش!

چه فلک زده ام! چه روسیاهم ! چقدر مغرور و
خودخواهم! چقدر خود را بزرگ می شمرم!

چه انتظارات بی جایی دارم! چه آرزو های دور و دراز!

چه امید های بی اساس!

چه خواسته های غیر قابل تصور!

انسانی گناهکارو روسیاه ، ومغرور ...

اوه خدا چقدر بدبختم!

چقدر بیچاره ام!این خاک تیره بی مقدار که

برای دو روزی به حرکت افتاده است ،چه جسوراه و خودخواهانه زمین و آسمان و زمان را تیول خود می پندارد!

و چه مغرورانه همه ی وجود را برای خود می شمرد!و زندگی خود را ابدی تصور می کند!

هیهات که چه بیچاره و بدبخت است این انسان ، این انسان ضعیف و پست و گناهکار ، این انسان مغرور و زیاده طلب که جز خودخواهی و خود بینی چیزی کسب نکرده است!

خدایا مرا ببخش چقدر شرمنده ام ،

از پستی و بدبختی خود راه فراری نمی یابم!

خـــــــــدایا،ضعف و بدبختی خود را به درگاهت شفیع می آورم .

خــــــــدایا، دل شکسته ام را صادقانه تقدیمت می کنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

آن چیز را که چیز بود ، چیزش کنید : مسأله ای که پشتِ بی سیم برای هر دو

طرف روشن بود .

شَـل و شـولتیـــم : مخلصتیـــم .         

 

 " بوســـــــــــــه گاه ِ حـــــــــــــــوری : تاول ِ ناشـــــــی از گــاز ِ شیمیـــــــــــــــایی "

آب پاش : بسیار اهلِ گــریه

آب طلایی شده : نماز صبح قضا شــده .

آخ جون تـرکش : جراحت ِ ناشی از تـرکش که منجـر به مرخصی میشـد .

آدمهـای قورباغه ای : نیروهـای غـواص اطلاعات عملیّــات خودی .

آدم کـُش ِ گـردان : امدادگــر ِ ناشی و تازه کـار .

آقا گــربه : نیـروی خودی که بـه کمیـن و شکار ِ دشمــــن میرفت .

از آن بتــــرس : نیروی خیلــــی افراطی در مذهب .

از ضامـــن خارج شدن : عصبـــانی شدن فرمانـــــده از نیروی تحت ِ امر خـود .

اسلام قوی ست : وضع تدارکات خوب است .

اِف 15 : بسیجـــی .

اِف 16 : پاســدار افتخـــاری .

التمـاس ِ پتو : درخـواست ِ جــایی برای خـوابیــدن .

الهــی قلبی محجــوب : کنایه از رزمنــده ای با محاسن ِ بلند و پیراهن ِ یقـه آخونــدی .

الهی ضَعفَ بَدَنی و دِقـّتَ جلدی : خدایا دقت کن جلد ِ ما پاره نشه .(رقتَ جلدی در دعای کمیل )

باطـری قلمـی : بسیجـــی ِ لاغــر .

بنـد ِ قـــاف : رزمنــده ی خوش تیپ و بانمــک .

           


شخصیـّت ِ برجستـه : به رزمنـدگانی که شکمشان بزرگ بـود می گفتنــد .

نماز بشمـار سه : نمازی که خیلی سریع در شبهای عملیات خوانده میشد .

نمـاز یک دستی : نماز شب

مصیبـت : آن کس که هیچ کس از دستش در امـان نبـود .

لالـه زار : میـدان ِ مین 

ابـوالفضل : رزمنـدگانی که در جبهه یک دستشـان قطـع میشد .

جوجـه ها رنگی شـدن : رزمنـدگان زخمـی یا شهیـد شـدند .

بنیـانش مغـشوش است : کسـی که سـر و وضعش نامـرتب بـود .


کبریتی برگشتن : به شهـادت رسیــدن و با تابـوت برگشتــن .

آئینـه ایست : وقتـی که حالات و سکنـاتِ و وَجَنــات شهـادت در چهـره ی کسـی هـویدا بـود.

بالا بالا هــا شـوت میـزنه : عرفـان و معنـویتش بالاسـت .      

برنامه ی پایانی : پیـرمـرد رزمنده ای که حال و روزش گواهی میداد از معـرکه جان سالم به در نمیبره .

اُدکلن سنگــر : بوی جـوراب کثیـف و نشستــــه .

صفحـه کلاج : وقتـی غـذا کوکو سیب زمینــی بـود .

غسـل ِ شهـادت کامل نبــوده : کسی کـه در عملیـات شهیــد نمیشــد .           

غیبت چنـد بخشـــه ؟! : برای ممــانعت از کســی که میخـواست غیبت کنه .

فـلانی روحیـه داره : کسـی که همیشــه میـلِ خـوردن داشـت .

کارش مـُرغی ست : کسـی که دیـر یا زود شهیـد میشـه و باید چلـومرغش رو بخـوریم .

کیـک ِ دستـــه : پیـک ِ دستــه                                                  

صبحـش به خیـر شـد : کسـی کـه با هزار زحمـت از مراســم صبحگــاه دَر میـرفت .

مادر بزرگ دستــه : برادرایی کـه نوبت ِ پذیرایی از دستــه یا چادر با آنهــا بود .

مـلائک غلغلکش میـدن : برادری کـه سـر ِ نماز متبسـم بود .  

یه تـرکش یه حـوری : به ازای هر یه تـرکشی کـه میخـوری یه حوری تو بهشـت داری .

عشــقِ حـوری : عـاشـقِ شهــادت بـودن .

کـَـلّـه پـَر : سنگــرسـاز .                                                                             

برمی گـردم ! یـا با رخـت ، یـا با تخـت ، یـا با یـخ :

یا زنـده میـمانم ، یـا مجـروح میشــوم ، یـا شهـید میشـوم .

پیـــاز : مــداحِ گــُردان .  

بـرادر عبـدالله : صـدا کـردنِ رزمنـده ای کـه اسمش را نمـی دانستــن .

بــرادر مُستحَـب : رزمنــده ای کـه بفهمـی نفهمــی محـاسن داشــت .

بـرادر واجــب : رزمنــده ای کـه محـاسنِ کـامل و بلنــدی داشــت " مثل ِ اینــا "

بـوی چلـوکباب : بـوی شـبِ عملیـات .

تـرکش پـلو : عـدس پـلو .

تجــدیدی : مجـروح شـدن و بـه شهــادت نـرسیــدن .

پـلاستیک پلـو : 

غذایی که به جای ظرف ، داخلِ پلاستیک می ریختن و به خط می فـرستـادن .

موقعیتِ سلطان‌بانو ؛

منزل، خانه، زندگی با خانواده و عیال و فرزندان،

الاغ هوایی ؛

کنایه از هواپیمای C-130 که معمولاً برای حمل بار از آنها استفاده می‌شد.

پدربزرگ فشنگ‌ها ؛                                                                                      

گلولـــه تـوپ ضـد هوایـی که نسبت به فشنـگِ سایر ســلاح‌ها بزرگتـر و سنگین‌تـر بــود.

احمدجاسم، ده بالا عروسی دارد ،

توپـخانـهء دشمن مزدور دوبـــاره کــار می کنــد.

آش خرگـــوشــی ؛

آش و خوراك. غذایی كه در آن از هـــویـج زیــاد استفـــاده می‌شــــد .

شوخی برای درخــواست آب سر سفـره : یـه پـارچ آب بریــز تــوی لیـــوان .

حــلالیت طلبیــدنِ شــبِ عملیـات : اگــر مــا را نــدیدی عینــک بــزن .

هیـئتـی خـوردن : دستـه جمعـی تو یـه ظـرف غـذا خـوردن ، مث ِ اینا !

                                                 ذکـر بعد از نــوشیــدن آب : لگــد بــر یـزیــد .

پشتیـبانـی مــرکز : اهــل و عیــال و خــانــواده در پشــتِ جبهــه .

اهــل دل : طعنــه بــه افــرادِ شکمــو 

اضــافه کــاری : نمــاز شــب و تهجـــد .

دکمــهء تقــوا : دُکمـــهء بالایی (یقه) پیــراهــن .

تــاکسی ســرویس : دمـپـایی .                                                                        

آهنـگــران گــردان : افــراد خـوش صــدا .

اول نماز ، بعد از غذا : نوعی به تـوّهـُم انداختن است و تأكید و تصریـح بر تقدم نماز بر غذا .

اسلحهء بـی فشنگ : آفتابه ! که بارها رزمندگان با آن افراد دشمن را اسیر گرفته بــودند .

آدم جا کــن : شلــــوار کــُـردی .  

زُورُی دستـــه : کســی کـه دور از چشــم دیگــران ظـرفهــای غـذا را می شــست .

پیمـــان کـــار : کــسی کــه با وجــودِ حضــور مــُـداوم در جبهــه ، شهیـــد نمــیشــد .

نـــدارکات : تـــدارکات .

تـَمـبـَلیــغات :
تـبــلیغـــات .  

ارباب ؛تداركات چی

کـــارگـــره زنی : کــارگـــزیـنــی .

تــرکش اِوا خـواهــری : تــرکــش فـوق العــاده ریــز و نــاچیــز .  

تـرکش حسیــن جــانی : تـرکـش بـزرگ کــه کم از تــوپ مستقیـــم نـداشــت .

تـرکـش بــا معــرفــت : تــرکشــی کـه زوزه کشــان از بالای ســر ردّ مـی شــد .

عشـق حوری : کشته و مرده شهادت بودن ، دیوانه رفتن به عملیات و پیوستن بـه دوستان .

الهی قلبی محجوب : با تقوا و مخلص ، كسی كه كار و بـارش در بندگی خدا خالص بود

هیکل تدارکاتـی : حسابـی چاق و چلــه؛ نیرویی كه خوب خورده و خوب گشـته بـــود .
 
هیکل عقیدتی : كسی كه هیكلی نحیــف و لاغر و چشـم هـای گـود افتــاده داشت .

الهـــی با ذوالجنـــاح محشـــور شـــی ؛ 

گاهی کـه جنـابِ قـاطر خستـه میشــد و دیگــه نای حــرکت نـداشت ،بهش میگفتــن :

برو حیوون ! مــُـزدت محفــوظ ، انشاءاللـه با ذوالجنـــاح محشــور شــی .

اوشین پلو : برنج سفید بدون مخلفات.

ایران تایر :پوتین های بسیجی.  

ایران گونی : شلوار و اورکت بسیجی ساخت وطن.

ایستگاه بدنسازی : ایستگاه صلواتی                     

آش خور های حضرت مهدی(عج) : نیرو های رزمنده و بسیجیان.

اتحادیه دکمه داران : کسانی که دکمه بالای پیراهنشان همیشه بسته بود.

اِرحَم : اذیتم نکن تا اذیتت نکنم .  

درهم : کمکم کن هر چند ناچیز

آخرین نامه : وصیت نامه

اذان گفتن : گلوله باران دشمن در سپیده دم.

ایستگاه صلواتی

اشکانیان : خانواده داغدار شهدا                

صفویان : افراد همیشه در صف کوپن

سامانیان : کسانی که از این جنگ نفعـی بردند و به سرو سامانی رسیدند.

آدامس شیک : التماس دعای مخصوص،سفارشی

التماس پتو : تقاضای جا برای خوابیدن،به معنی جا باز کردن در کنار خود.

آخرین هشدار : تیر مستقیم تانک .

آدیداس بسیجی : کفش کتانی راحت ، نسبت به پوتینی کـه ساق دار با بند بلند بدون زیپ.

آر.پی.جی.زنِ سفره : فردی که لقمه های بزرگ می گرفت و غذا را نجویده می بلعید.

با آفتابه چای شیرین خوردن : موفق به گرفتن مرخصی از فرمانده نشدن و با حال زار به چادر برگشتن. 

با جعبه گوجه حمل کردن : شهید بچه سال، که میشد او را با جعبه گوجه هم حمل کرد.

آخ جون مرخصی : جراحت ناشی از ترکش کوچک که به مرخصی و رفتن به عقب منجر می شد.

آدم خفه کن : چلو مرغ،غذای شب عملیات،کنایه از شهادت است که طبعا بعد از شام آخر احیانا محقق می شود.

آدم کُش گردان : امدادگر ! کنایه از ناشی بودن نیروهای امدادرسان خصوصا در شرایط عملیاتی و خطوط مقدم.  

اَلَّذینَ آمَنونَ وقت چایی گشنه موُنَ : درخواست چای و غذا از شهردار و مسئول سنگر یا چادر با چاشنی مزاح و بدون تحکم.

اِلهی ضَعفَ بَدَنی وَ دِقَّتَ جِلدی : خدایا دقت کن جلد ما پاره نشود،به کنایه تعبیری بود که در مواقع بمباران و جنگیدن به کار می رفت.                             

انجمن خروسان جنگی : نیروهای تبلیغات،بچه هایی که بخشی از وظیفه شان توجه داشتن به اوقات شرعی و اقامه نماز پنج گانه بود.

باغبان : مسئول واحد تخریب که یکی از وظایفش کاشتن مین بر سر راه نیروهای دشمن و جمع کردن مین های آنها بود.

بالش سر خود : پای مصنوعی که جانبازان در هر شرایطی آن را از جای خود در می آوردند و زیر سرشان می گذاشتند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

میخـواهم کمی با تو درباره جبهه صحبت کنم ،

با تو که از جبهه و بسیج شاید فقط اسمی شنیده باشی .

چطور است از جنوب شروع کنیـم ! 

 

    

 

راستی میدانی جنوب کجـاست ؟

آسمان ِ آنجـا چه رنگــی است و چـرا خاکِ آنجا مقـدّس است ؟

 

چقـدر با جغـرافیای آن آشنایی ؟ خـاکش را بوئیـده ای ؟

با نخلهـایش لحظه ای نشستـه ای ؟

 

    

 

بگــذار برایت بگویم :

در جنوب سه رود بسیجی وجود دارد که هر کدام در چند عملیات شرکت کردند :

به مــوقع آرام و به موقع طغیان ، و هر غروب به دلتنگــی بسیجیانش گوش داده اند...

 

 

    

 

جنوب سنگرهایش ساده تر از آنی ست که تو فکرمیکنی .

دشتهای آن همه شهید داده اند و همه چفیه ها به دنبال دلهای پاک میگــردند.

 

 

    

 

نخلهایش از پرنده های آهنی دل ِ خونی دارند و جای جای خاکش بوی عشق میدهد؟

نمیدانم ! آیا تا به حـال طعم بسیجی بودن را چشیـده ای و یا صفـای آن را دیده ای ؟

 

    

 

آیا پشت ِ خاکریزها در محاصـره بـوده ای و خاک و دودِ انفجـار بر صورتت نشستـه است ؟

تا به حال چنـد با " وجعلنا " را زمـزمه کرده ای ؟

آیا هنوز هم بعد از جنگ هر شب سورهء واقعه را قبل از خواب میخــوانی ؟

 

    

 

چنـد بار به عیادت قطع نخاعی ها رفته ای ؟

تا به حال معنا و مفهـوم شیمیــایی را درک کرده ای ؟

 

آیا شبی را در سنگرها به صبـح رسانـده ای ؟ آیا توفیق ِ ملاقات ِ ترکش ها را داشته ای ؟

آیا تو تا به حال فانوسقه به کمر بسته ای ؟

بعد از شهـدا چند بار در تنهایی خویش با آنها خلـوت کـرده ای ؟

 

    

 

 

آیا دستان ِ کوچکی را دیـده ای که معبـر باز کننــد ؟

آیا لحظاتِ سختِ اسارت را چشیــده ای ؟

آیا میـدانی فاصلهء دلت تا جـزیرهء مجنون چقدر است ؟

آیا حاضری دلت را شبی میزبان دلتنگـی های دوکوهه کنی ؟

 

    

 

آری ! دوکوهه پایگاهِ آدم سازی روح است .

 

    

 

 

فکـر نکنـی " حاج عمران " نام ِ یک سرمایه دار است که هر شب در صفِّ اول نماز جماعت

مینشینــد ! نــه !

"حاج عمران" با پابرهنه ها خاطراتی دارد بس شنیـدنی.

یادِ شلمچه به خیر که میقاتِ آنانی بود که احرامِ خون بستند و شیطان را به خاکِ

مـذلت نشانـدند.

 

    

 

یادِ پانـزده ساله های گردانِ تخـریب به خیر که جشن ِ تکلیقشــان

در حسینـهء گردان گرفته شد .

 

    

 

افسـوس که به سـه راهــی شهـادت نـرسیــدیم و برای ما فتـح قله های تقـوا مشکل بـود.

ســـلام خــدا بر مفقــودین و بــدنهای مطهــرشان کـه همـدمی جـز نسیــم صحــرا

و مونسی جـز مادرشــان زهـــرا.س. نـــدارند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو