تبلیغات
خاطرات جنگ - مطالب خرداد 1394
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




امشب همه چیز روبه راه است
همه چیز آرام...آرام...باورت می شود؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم"با یاد تو"
تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام!
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا گریه کنم
یاد گرفته ام که هق هق #گریه هایم را با بالشم ....بی صدا کنم
تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام...نفس بکشم بدون تو...و به یادتو
یاد گرفته ام که بی تو بخندم
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...
یاد گرفته ام...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو!
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم
و مهم تر از همه
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم
اما هنوز یک چیز هست...
که یاد نگرفته ام...
که چگونه......!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه ی دلم پاک کنم
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم...
تو نگرانم نشو ...................
گذشتم من از سرگذشت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
به آن آویزان بود نیز بین وسایل بود .همه ما چند نفر شاهد این صحنه بودیم مثل گوسفندی که جلو چشماش وسایل قربانی شدنش را مهیا کنن،وقتی سربازهای عرقی بیشتر شدن مارو به قسمت حمام بردن به ترتیبی که رفته بودیم داخل شروع کردن به زدن با کابلی که از نخ کتان توسط اسرای ایرانی به دستور عراقیا بافته شده بود- این نوع کابل سطح پوست رو زخمی نمیکنه و حتی سطح پوست درد کمتری داره اما استخوان ادم مثل اینکه داره خورد میشه واقعا تحملش سخته - بعد ازاین مرحله نوبت سیلی بود - این شکنجه ، باعث کبودی صورت و دردشدید فک و بعضا گوش را همراه داره - و البته این نوعش روزمره بود .
در اینگونه مواقع هر دستوری از ناحیه اونا با ضربات کابل صادر میشد و اسرا می ابیست خود متوجه دستور شوند و طبیعی است هر چه دیرتر متوجه شوی بیشتر میخوری لذا با ضربات کابل سیمی دستور خروج از ساختمان را دادهمه بیرون اومدیم به حالت سرپا نشستیم تا اینکه یکی از بچه ها رو داخل دستشویی بردن بعد از چند لحظه صدای ضربات کابل به همراه ناله خفیفی بلند شد مثل این بود که یک نفربا دهان بسته فریاد میکشه بعد از حدود پنج دقیقه - که واقعا برای کسی که منتظر نوبت شکنجه است از خود شکنجه شدن سنگین تر و تحملش سخت بود – با پاهای خونین بیرون اومد نوبت من بود
 
باضربه کابل عراقی متوجه شدم که بایستی تو برم داخل قسمت توالتها رفتم دو نفر اونجا بودند اشاره کردند دراز بکشم طوریکه سرم قسمت کاسه و کنار آون باشه و پاهام بیرون دستشویی صابونی که قبلا آورده بودند و نصف شده بود رو دادن و گفتن تو دهنت و لای دو بالاو پائین قرار بدم طوریکه انگار دارم لقمه غذا رو گاز میگیرم ، برای منی که نمیدونستم موضوع چیه قدری فهم دستوراتشون سخت بود و بالاخره این کاررو کردم ،جفت پاهامو داخل حلقه اون میل گرد کردن و بعد پیچ دادندتا اینکه طناب دور پا سفت شد، دو نفر از دو طرف میله گرفتند و بلند کردن و یکی دیگه با کابلی که از قبل برای این منظور آماده شده بود شروع کرد به زدن - کف پاهام- تجربه درداین جوری رو نداشتم انگار ضربه ها به مغزم می خوره تمام وجودم رو درد گرفته بوددوست داشتم دادبزنم _ وقتی آدم درد اینطوری رو داره تحمل میکنه دادکشیدن باعث میشه که بخشی از فشار کم میشه _ ولی اینا فکر اونجاشو هم کرده بودن،صابون تو دهن مال همین موضوع بود،
 

هرچه درد بیشتر میشد از شدت درد به صابون بیشتر فشار وارد می کردم کف صابون به حلقم میریخت و اون هم باعث خفگی میشد، نمیتونستم نفس بکشم خیلی سخت بود به نظرم تمامشدنی نبود و بالاخره مثل تمام چیزهایی که تو این دنیا تموم میشن تمام شد.پاهای ورم کرده و پر درد نمیتونستم سرپا بلند شم خودمو رو زمین کشیدم واز توالت بیرون آوردم یک نگهبان بیرون در ایستاده بود با کابلی که تودستش داشت محکم به بدنم کوبید و اشاره کرد بلند شم وراه برم من واقعا نمی تونستم راه برم ولی عراقی اصرار میکرد ازشدت درد داشتم گریه میکردم با شاره به من فهماند که اگرالان راه نرم دیگه هرگز نمیتونم راه برم ( گویا تجربه چنین شکنجه ای را داشت ) منم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

روزگاری شهر ما ویران نبود                             دین فروشی اینقدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود                          هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود                           رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

دختر حجب و حیا قرتی نبود                              خانه فرهنگ كنسرتی نبود

مرجعیت مظهر تكریم بود                                  حكم او را عالمی تسلیم بود

هدیه بر رقاصه ها واجب نبود                            قدر عالم كمتر از مطرب نبود

ده كه در سال سیاه دوهزار                                كار فرهنگی شده پخش نوار

ذهن صاف نوجوانان محل                                 پر شده از فیلمهای مبتذل

آدمیت كو دگر آدم كی است                               آدم قرن تمدن برفی است

پشت پا بر دین زدن آزادگیست                           حرف حق گفتن عقب افتادگیست

آخر ای پرده نشین فاطمه                                 تو برس بر داد دین فاطمه

بی تو منكر ها همه معروف شد                         كینه توزی با ولی مكشوف شد

در به روی فتنه جویان باز شد                           دشمنی با نائبت آغاز شد

بی تو دلهامان به جان آمد بیا                            كارد ها بر استخان آمد بیا

                                     اللهم عجل لولیك الفرج

                                       التماس دعا...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

ای کاش ما هم مثل دوستانمان شهید می شدیم .ای کاش ما هم می موردیم ای دنیای فانی را نمی دیدیم 
مگر نه این است که جانبازان و آزادگان در زمان انقلاب و بعد از آن (جنگ) از همه چیز خود گذشتند - زندگی ، مال ، تحصیل و .... و علاوه بر آن جان خود را نیز پیشکش نمودند تا دین ، عترت ، اصالت ایرانی  و مردانگی مردان ایران به زیر سوال نرود؟! زمانی که چنین افکاری در بین جوانان موج می زد ، برخی از این مسئولین فعلی کجا بودند که فداکاری ها و ایثارگری های آنزمان را ببینند ؟ 

چرا دولت و مجلس بدون مطالعه قوانینی را به تصویب می رسانند که قابلیت اجرایی ندارد و جانبازان و آزادگان می بایست فقط چوب این قوانین را بخورند و نه امتیاز مکتسبه  آنرا ؟ هدف از تصویب قوانین چیست؟ 
زمانه طوری شده که جانباز باید در صورت بروز و شدت بیماری ناشی از جنگ زیر سوال برود !  (کسی نگفت به شما بروید. خودتان با پای خودتان رفتید !  برای دولت جنگیدید و دولت هم باید پاسخگوی شما باشد .اگر برای دولت جنگیدید حقتان را باید از دولت بگیرید) ! چطور؟ جانباز و آزاده این مرز و بوم اصلا جرات این را ندارد که بگوید جانباز یا آزاده هست !

 وا اسفا

من ( جانباز ، ایثارگر ، آزاده) بر اساس وظیفه شرعی که بر گردنم بود رفتم . بی هیچ چشم داشت ، منت و توقعی (اصلا در آن زمان قوانین اینچنینی وجود نداشت ) ولی الآن گاهی واقعا دلم می گیرد و از زنده بودنم پشیمان می شوم  . منی که بخاطر دین و ملتم در برابر متجاوز ایستادم تا باقی ملت در آرامش زندگی کنند ، الآن می بایست بر روی ویلچر یا با عصای سپید ، با ماسک اکسیژن با اعصاب در هم و خراب که موجب صلب آسایش سر و همسر می شود، و و و ...  زندگی کنم و هیچ حقی برای خود قائل نشوم ! و مسئولین نظام نیز همچنین !

خوش به حال آنهایی که رفتند و این همه ظلمی که در حق جانبازان و آزادگان ، ناروا روا می شود را نمی بینند . آیا کسی در آن زمان باور می کرد به محض تمام شدن جنگ ، تمامی شور و حرارت و مسایل پیرامون آن به این سرعت به حالت جمود برسد؟ آیا حال که جنگ تمام شد دیگر احتیاجی به جانفشانی و از جان گذشتن نمی باشد؟ آیا طبقه متوسط و زیر متوسط جامعه که عمدتا در انقلاب و جنگ مشارکت داشتند محکوم به فراموشی هستند؟ کشور به چه سمت و سویی می رود؟ آیا مسئولین به این امر با تدبر و تفکر می نگرند؟ یکی از مسئولین مربوطه اعلام می کند جانبازان و آزادگان ما در اکثر ادارات دولتی و غیر دولتی  مشغول به کارند! کو آمار؟ کجاست ادله موضوع ؟ چند نفر بعد از جانبازی جذب ادارات شدند و به چه طریقی؟ لطفا راهنمایی بفرمائید برای باقی جانبازان و آزادگان.  رهنمود   لطفاً.
گیریم سخنان این مسئول محترم صحیح . چه برخوردی با ایشان (جانبازان و آزادگان) می شود؟ آیا در حد یک ناجی و قهرمان ملی است؟ نه اصلا آیا در حد یک فرد عادی است یا یک فرد اضافه یا کسی که حق دیگران را می خورد و یا  . . . ؟ چه کس و چه ارگانی مسئول این موضوع است؟آری جانبازان و آزادگان ناگفته های بسیاری دارند که در این مقال نمی گنجد .  این قشر بعد از جنگ جور و جفاهای بسیاری کشیده اند . الحق که درست می گویند این جانبازان و آزادگان و شهدا بودند که پله ترقی خیلی ها شدند .       
چرا کسانی که از جان خود مایه گذاشتند برای حفظ دین ، نظام و مرز و بوم ایران اسلامی ، باید قریب به اتفاق فاقد مسکن و کار مناسب باشند ، کو آن حمایتهای کتابی ؟ مگر نه اینست که قانون تسهیلات استخدامی جانبازان ، استخدام جانبازان و آزادگان و همسرانشان را در اولویت قرار داده ؟

چرا اکثر مسئولیت ها می بایست به افرادی که بعضا حتی ذره ای در حفظ نظام مشارکت ننموده اند اعطا گردد(البته در سطح خرد نه کلان) ؟ آیا این درست است که یادگاران این نظام و انقلاب  بعنوان یک وسیله یکبار مصرف و یا برحسب نیاز مورد استفاده یا بنحوی سوء استفاده قرار گیرند.
عاجزانه از مسئولین نظام خواستاریم کمی بیشتر به زندگی جانبازان و آزادگان رسیدگی نمایند. معطوف به هفته دفاع مقدس و روز جهانی مبارزه با سلاح شیمیایی و . . .   نباشد. اینطور نباشد که فقط بعد از عروج یک جانباز مراسم تقدیر از جسم فانی وی بعمل آید. در زمان حیات نیز به فکر جانبازان باشید. چه بودجه هایی که در کشور به هدر نمی رود  ( تزئین دفتر فلان وزیر ، افتتاحیه  فرودگاه  امام (ره) و . . .  ) . آیا تامین  بودجه ، یکبار برای همیشه ، دولت را با مشکل مواجه  می نماید؟

به نظر شما مسئول محترم که این نامه و گلایه را مطالعه می نمایید جانباز ، آزاده و ایثارگر این مرز و بوم چه داستانی برای فرزندش از دوران جنگ و بعد از آن تعریف کند ؟  از قدر دانی ها و احترام ها و ارزش گذاری های آن زمان  یا بی مهری ها و جور و جفا های این دوره ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
سه چیز را با احتیاط بردار :                       قدم ، قلم ، قسم

سه چیز را پاک نگه دار :                           جسم ، لباس ، خیال

از سه چیز خود را نگهدار :                        افسوس ، فریاد ، نفرین کردن

سه چیز را بکار بگیر :                              عقل ، همت ، صبر

اما سه چیز را آلوده نکن :                           قلب ، زبان ، چشم

و سه چیز را هیچوقت فراموش نکن :           خدا ، مرگ ، دوست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را  در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
 
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
.هر مانعى، فرصتى






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
قاضی: «چرا دستت را در جیب این آقا كردی؟» متهم: «جناب قاضی! خیال كردم جیب خودم است.» قاضی: «پس چرا پولهایش را برداشتی؟» متهم: «یعنی میفرمایید اختیار جیب خودم را هم ندارم!»

 

یکی تو خیابون میزنه ﺗﻮ ﮔﻮﺵِیکی دیگه
طرف ﻣﻴﮕﻪ : عمدی زدی؟
یارو ﻣﻴﮕﻪ : ﺁﺭﻩ
طرف ﻣﻴﮕﻪ : شانس آوردی
ً چون من با کسی شوخی ندارم!! 

 

 از یارو می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر احتیاجه می گه 3 نفر می گن چرا 3 نفر ؟ میگه: یه نفر میره بالا
نردبون ، لامپ رو میگیره .. دو نفر هم از پایین، نردبون رو میچرخونن

 

  واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت و از جهنم حرفی نمی زد.یکی از حاضرین پای منبر خواست مزه ای بیندازد گفت:ای آقا،شما همیشه از بهشت تعریف می کنید،یک بار هم از جهنم بگویید.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان می روید و می بینید.بهشت است که چون نمی روید لااقل باید وصفش را بشنوید!

 

 هدف من از نوشتن این جوک ها که بعضاً تکراری هم هستند،
فقط یادآوری این نکته بود که: میشه بدون مسخره کردن مقدسات و قومیت ها هم شاد بود؛ به عبارت دیگه:

می تونیم جوک ها و اس ام اس هایی رو که به دستمون میرسه پالایش کنیم،
اون دسته از جوکها که تمسخر مقدسات ما رو در لفاف خنده
نشونه رفته اند، بلافاصله و بی درنگ و برای رضای خدا و نشستن لبخند بر لبان مبارک مهدی فاطمه (س)
حذف کنیم.
و اون دسته از جوک ها که تمسخر قومیت ها هستند، کانورشن کنیم!
یعنی بجای کلمات “ترکه، لره، اصفهانیه و…” از کلمات “یکی، یارو، طرف، یه نفر و…”
استفاده کنیم
(مثل نمونه های بالا)
بدین ترتیب بدون اینکه به هم بخندیم، باهم می خندیم
و می خندیم بدون آنکه به ورطه ی گناه عظیم تمسخر بیفتیم
و فراموش نکنیم که:

امام هادی علیه السلام می فرماید:

مسخرگی تفریح ابلهان است.

 التماس دعا...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

خیلی ها از من می پرسند چرا رفتی جبهه و جنگ ؟؟؟ باید در جواب این عزیزان بگویم شاید احساس مسئولیت یا ناموس پرستی یا هر چی که شما دوست دارید اسمش رو بذارید اسمش مهم نیست .. مهم اینه که در زمان به من چه مربوط ها ما گفتیم به ما مربوط است .

در  قبالش هم من خودم شخصا هیچ منتی به این ملت و مردم ندارم به دیگران هم کاری ندارم

چرا که کسانی که باید جوابگوباشند تو پنت هوس هاشون لالا کردنو صدای امثال ما به گوششون نمی رسه

یه بار  یکی ازآشنایان به من گفت سهمیه داری از این حرفا تا مدتهاهروقت یادش میفتادم بغض گلوم رومیگرفت. بعضی ها که کلا فکر می کنند ما تو کاخ  زندگی می کنیم.. درسته یه درصدی  از حضورشون تو جبهه سواستفاده کردن ولی مطمئن باشید اینا درصد خیلی کم بودن که الان هم از کلی مزایا برخوردارند . بخاطراینها  همه رو زیر سوال بردن درست نیست..اگه ارزشی داریم بی ارزش نکنید.

 دفاع از وطن منت نداره؛ وظیفه بود بی چون و چرا.تاالانم با این سختی ها گذران کردم که اون هم منت و ترحم نداره...تا حالا سر کردم وبا تمام دردها و کابوسهای شبانه‌ام  سوختم وساختم، توقع هیچ چیز جزاحترام ندارم،غیرازاین هیچ توقعی نداشتم.

اگه این اشکها بذاره این چند سطرو ادامه بدم ـ اینو بگم که لااقل بهمون بی احترامی نکنین؛ نوکرتونم، من جهنم؛ عددی نیستم؛ روح جان‌باخته‌ها جنگ رو آزرده نکنین. باز هم جنگ باشه میرم بازم جون اگه قابل باشه میدم برای این مردم پاک که عاشقشون بودم و هستم... منت نداره هر کاری بگین براتون میکنم؛ منت دارتونم.امثال من کم نیستند ...ما رواز خودتون نرونین.

امدم تا عرفه معرفتم کمتر شد

خواستم پاک شوم پست شدم بدتر شد

امدم تا سر کویت به دو عالم ندهم

دادی ام دست خودم کار از این بدتر شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
به نام خدایی که صبرش بی پایان است
 
سپاس از همسرانی که نه تنها چند سال و چند ماه،
 
بلکه چندین سال پای عشقشان به همسرشان ماندند و
 
شیرزنانی شدند که عشقشان را با هیچ چیزی عوض نکردند.
 
همسرشان را پرستاری کردند و اوف نگفتند،
 
نیش و کنایه های دیگران را تحمل کردند و اوف نگفتند،
 
یک عمر سرفه و آه و درد شنیدند و اوف نگفتند،
 
 با یک عمر صبر و شکیبایی و مقاومت و عشق واقعی،
 
عشقشان را ثابت کردند.
 
با تمام مشکلات همسرشان را نگه داشتند،
 
کنار خودشان،کنار بچه ها،در زندگی،با عشق نگه داشتند و
 
اجازه ندادند هیچ گاه همسرشان احساس تنهایی کند.
 
علاوه بر این که همسرشان شدند،هم دردشان شدند،
 
هم شادیشان شدند،هم گریه شان شدند،هم لبخندشان شدند.
 
شدند همسرانی از جنس محبت،به اندازه ی آسمان و
 
به لطافت گل!شدند همسرانی که با عشق کنار همسرانشان
 
ماندند وهیچ گاه سلامتی همسرشان از دعایشان حذف نشد!
 
برای سلامتی چنین همسران ماهی،صلوات!
 
نه یک صلوات عادی،یک صلوات به ماهی خودشان بفرستید! ایثارگران واقعی اینها هستند وشایسته  تجلیل
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

حضرت شجاعت و کرامت...رستگار شدنتان مبارک!

و دلتان خشنودکه هنوزر کسانی هستندکه ول! نشده اند

در بی خیالی...در بی تفاوتی...هنوز با ترکش هایشان با گاز

خردل و سرفه هایشان با موج انفجارشان  در وسط معرکه هستند

با آهنگ دنیا نمی رقصند که هیچ...تازه دنیا را هم با آهنگشان

می رقصانند حضرت خیبر شکن...این ها در کارزار مسابقه 

از بعضی از همین آدم های سالم و لاف زن...!بیشتر مدال می آورند

حضرت صبر و مروت...این ها را ...به خاطر آن گفتم که اینان..

همان بچه خیبری های شما هستند که هم سوز دارند و هم دود!

شاگردهای اول کلاس شما معرفت ۲۰اخلاص ۲۰مردانگی ۲۰..

تمام درس هایی که به آنان دادید آموختند...و البته عمل کردند...

مثل بعضی ها مدرک افتخاری رو نکردنداز فلان دانشگاه خارجی!

که افتخاری هم اگر بودافتخار شاگردی در محضر شما بود

حضرت خانه نشین و ...خانه برانداز منافقان!

این روز و شب ها دلمان بد جورتنگ شده برای شما

نه برای نان و خرمایتان  که بیش از آنکه

گرسنه باشیم تشنه عدالتیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

تقدیم به زخم و سکوت و صبر مردان حقیقی جنگ ،

آنان که زخم های دیروز را امروز هم مرور می کنند

دیروز روز فدا شدن بود ، امروز روز فدایت شوم !

دیروز با هم به دشمن می زدیم ، امروز برای هم می زنیم !

دیروز برای دین روی مین می رفتیم ،

امروز برای کابین روی دین می رویم !

دیروز در اوج گمنامی پاتک می زدیم ،

امروز برای شهرت و مقام«ج .ف. ت. ک» !

دیروز جزیره ی مجنون را دیوانه کردیم ...اما..

 امروز مجنون جزیره ایم... !

آنجا برای شهادت سبقت می گرفتیم ، اینجا برای ریاست !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی

و می فرستادیم جبهه

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم

آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند

و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما

برایشان سوت می زدیم

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم

از ترس شکستن دیوار صوتی

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام

ما ویدیو نداشتیم ما ماهواره هم نداشتیم

مارارستوران نمی بردندکه بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم ها بود توی مجله های

قدیمی یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزشی

زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان

می کردند.

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن

به دنیا آورده اند.عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

ما خیلی قانع بودیم به خدا

ما بچه های زمان جنگ بودیم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 خرداد 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()