تبلیغات
خاطرات جنگ - مطالب آذر 1394
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




«در قدیم الایام فردی به عنوان فرماندار از طرف حاکم وارد شهری شد تا زمام امور را در دست گیرد. وقتی وارد حمام عمومی شهر شد در کمال تعجب مشاهده کرد مردان آن شهر وقتی برای شستشو وارد حمام می شوند از لُنگ استفاده نمی کنند! به آنها تذکر داد که این کارشان خلاف عفت عمومی و نوعی بی حیایی محسوب می شود. به مردم شهر دستور داد از این به بعد هر کس بدون لُنگ وارد حمام شود، هم باید ده قِران جریمه بدهد و هم پنجاه ضربه شلاق بخورد تا به نحوی این رسم بد برچیده شود. جارچی ها در سطح شهر فریاد زدند و فرمانِ فرماندار را ابلاغ کردند. مردم که اینگونه حمام رفتن را جزو رسم و رسوم آبا و اجدادی خود می دانستند، از دستور فرماندار برآشفتند و از این دستور سرپیچی کردند. فرماندارِ شجاع، چند نفر از آنان را تأدیب و جریمه کرد تا کم کم این رسم غلط برچیده شد. تقریباً همه دستور را پذیرفتند به جز یک پیرمرد که بدون لنگ وارد حمام شد. بعد از استحمام او نزد فرماندار آوردند. هم ده قِران از او گرفتند و هم پنجاه ضربه شلاق بر پشتش نواختند. هنگام رفتن گریه می کرد. از او پرسیدند: به خاطر جریمه گریه می کنی یا به خاطر شلاق ها؟ گفت: به خاطر هیچکدام! پس چرا گریه می کنی؟ به خاطر این می گریم که مجبور شدم یکی از رسم و رسومات اجداد و پدرانم را زیر پا بگذارم!»

رسم و رسوم امروزهٔ خیلی از ما مثل این پیرمرد لجباز است. به دستورات دین مبین اسلام عمل نمی کنیم و به یک سری رسم و رسوم غلط و من درآوردی چسبیده ایم. دوره دورهٔ آخرالزمان است. چنان مثل کرم ابریشم دور خود پیچیده ایم که داریم خفه می شویم. فقرای ما صبور نیستند و برای غنی شدن به هر دری می زنند! اغنیای ما به فکر زیردستان خود نیستند و برای پولدارتر شدن، تلاش های مضاعف می کنند و برای غنی تر شدن از کسب مال حرام ابائی ندارند، بیشتر همّ و غمّ شان شکم شان شده است، یا به عبارتی پیشِ شکم ها رو در بایستی دارند!  پوشیدن چادر برای دختران جامعه نوعی عیب و با آرایش بیرون رفتن و دوست پسر داشتن نوعی تجدد و پیشرفت محسوب می شود. وقتی دختر بچه های کوچک چادر به سر می کنند، آنان را مسخره می کنیم! بعضی از ما صحبت های روشنفکرنماهای غرب زده را نصب العین قرار داده و توصیه به حجاب را نوعی فضولی در کار بچه ها تلقی می کنیم!

اگر دقت کنیم، نوک تیز پیکان هجمه های فرهنگی هم به طرف خانواده ها و مخصوصا زنان و دختران خانواده است. متأسفانه در دورهٔ آخرالزمان خانواده ها به فکر امور مادی فرزندانشان هستند ولی به فکر دین بچه هایشان نیسنتد. به نظر می رسد دشمنان دین و فرهنگ این جامعه به ما می گویند: «شما بچه هاتان را از خانه به خیابان بکشانید، ما خودمان تربیت شان می کنیم!» و متأسفانه شاهدیم که آنها چقدر موفق بوده اند و چقدر استادانه عمل کرده اند! چادرها را از سر دختران ما برداشتند و آنها را مانتویی کردند و الآن هم دارند آنها را بلوز و شلواری می کنند! از آرایش های آنچنانی هم نمی گویم، خودتان به عینه در جامعه می بینید. به نظر شما امام زمان(ع) این روزها از دست یهودی ها و مسیحی ها عصبانی است یا از دست ما شیعه ها؟

یکی از گرفتاری ها ما در دوره ی آخرالزمان این است که دارای رفتارهای زیکزاکی هستیم. می آییم مجلس امام حسین(ع) و روضه، اشک می ریزیم، عروسی هم که می رویم با نامحرمان مخلوط می شویم و می رقصیم! با افراد فاسد خوش و بش می کنیم و به افراد متقی التماس دعا می گوییم. خلاصه یکرنگ نیستیم. رشوه می گیریم، ربا می خوریم، برای مجلس امام حسین هم شام و ناهار می پزیم.

واقعاً در این هجمهٔ عظیم فرهنگی در آخرالزمان چه باید کرد؟ چه کنیم تا بچه های ما در این سیل خروشان غرق نشوند؟  

جواب خیلی ساده است. باید خودمان عامل خیر باشیم. باید آنچه را آرزو می کنیم بچه هایمان بشوند، خودمان عمل کنیم. خانم مصطفوی دختر امام می گفت: امام هیچ وقت به ما نمی گفت نمازتان را اول وقت بخوانید. او همیشه نمازش را اول وقت می خواند ما هم نماز اول وقت خوان شدیم!

مثالی دیگر: خانمی که برای خرید از سبزی فروشی که با ماشین در کوچه ها سبزی می فروشد با لباس داخل خانه و چادری نازک دم در می دود و سبزی می خرد. دختر بچهٔ این مادر به این نتیجه می رسد که مسئلهٔ حجاب بیشتر یک شوخی است تا یک دستور دینی!

باید تلاش کنیم فضای خانه ای که در آن زندگی می کنیم یک فضای الهی باشد و یاد خدا مرتب در آن استمرار داشته باشد. فضای خانهٔ یک مسلمان باید فضایی قرآنی باشد. خانه ای که 2000 کانال شبکهٔ ماهواره ای در آن فعال باشد، می تواند خانهٔ ذکر باشد!؟ آیا غفلت در این خانه ها زیاد نمی شود؟ خانواده ها باید شرایطی را فراهم کنند که خرج دینداری در آن خانه وجود داشته باشد. باید خود را مقید کنیم همانطور که به راحتی برای خوراک و پوشاک بچه هایمان خرج می کنیم به همان اندازه هم برای تقویت دین بچه هایمان هزینه کنیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

یک شب چهارشنبه ای در خط مقدم بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند. توی سنگرها برق نبود. بچه ها با فانوس و چراغ زنبوری سنگر را روشن می­کردند. موقع دعا خواندن فیتیلۀ چراغ ها را پایین می کشیدند که سنگر تاریک شود. دعا خوان­ها هم معمولاً یا دعا را حفظ بودند، یا با همان نور کم از روی مفاتیح می­خواندند.

دعا که شروع شد، یکی از رزمنده ها بلند شد. یک شیشه عطر در دستش بود. کف دست رزمنده ها عطر می­ریخت و می گفت: «برادر التماس دعا». بچه­ها همانطور که "یا وجیهاً عندا.." می گفتند، دستها را به هم می­مالیدند و به صورت خود می­کشیدند. درون سنگر خاکی معطر شده بود. صدای زمزمۀ دعا با صدای زوزۀ خمپاره ها در هم آمیخته بود. بعید نبود خمپاره ای در دهانۀ سنگر فرود آید و دعای دعاگویان مستجاب شود و همه با هم پرواز کنند. با اینکه مداح چندان هم وارد نبود؛ اما بچه­ها از یک دقیقۀ دیگر خود هم خبر نداشتند، دنبال بهانه می­گشتند که گریه کنند.

دعا تمام شد. سرهایی که از خوف خدا به زانوها هدیه شده بود، بلند شد. اشکها با آستین­ها پاک شد. بچه­ها از لحاظ روحی شارژ شدند. صورتها از گریه تر ولی خندان بود. طبیعی است که بعد از هر دعایی و هر گریه­ای برای خدا و در مصائب اباعبدا..(ع)، آرامش خاصی نصیب انسان شود. فتیلۀ فانوس­ها را بالا کشیدند. رزمنده ای به دوستش گفت: «تو چرا صورتت سیاه شده؟!» دوستش گفت: «صورت خودتم سیاهه!»وقتی دقت کردند، دیدند سر و صورت و لباس همه سیاه شده است. آن رزمندۀ خوش ذوق، توی شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود. چون فضای سنگر تاریک بود، بچه­ها فقط بوی عطر را متوجه می­شدند و سیاهی صورتها را نمی­دیدند.

بچه ها حسابی به آن رزمنده­ای که به بقیه عطر داده بود، کتک مفصلی زنند و برایش جشن پتو گرفتند. وقتی بچه­ها آرام شدند، رزمندۀ عطار گفت: «بچه­ها بیایید، باهاتون حرف دارم. حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا می­مونه. دیدید چه طوری با دست خودتون، صورتتونو سیاه کردین؟ دنیا، هم تاریکه هم نورش کمه. تباهی و زشتی زیاد داره. شیاطین هم گناهها و سیاهی­ها را با یه عطری خوشبو می­کنن. ما خیال می­کنیم داریم عطر می­زنیم، غافل از این که صورت و دلمون را سیاه می­کنیم. وقتی می­فهمیم چه کرده­ایم، که قیامت می­شه و چراغها را روشن می کنند. اونوقت متوجه می­شیم که چه بلایی سرمون اومده ...»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

حاجیه خانم صبح زود بلند می­شود، غذای شوهر و بچه­ها را با عجله درست می­کند. هنوز ساعت ده صبح نشده روانۀ کلاسهای قرآن و جلسات دعا می­شود. بعد از ظهر هم که معمولاً همسر و بچه­ها در منزل هستند و نیاز به بودن او در منزل بیشتر احساس می­شود، دوباره از خانه می­زند بیرون.

مامان کجا داری میری؟

 می­خوام برم دعای توسل! می­خوام برم زیارت عاشوراً! می­خوام برم ختم انعام! می­خوام برم سفرۀ بی بی رقیه!

یه سؤال: «ببخشید خانم، زندگی، شوهر، بچه، دختر و پسرت چی می‌شن؟ نمی­خواهی برای اونا وقت بزاری؟» می‌گوید: «غذا به اندازۀ کافی پختم. توی یخچاله. یه دقیقه بزارید توی ماکروفر گرم کنید، بخورید.»

اگر دقت کرده باشید تمام همّ و غمّ این خانم خانه­دار فقط تهیۀ غذای جسم بچه­هاست. برای این خانم وظایف همسرداری، تربیت بچه­ها و... محلی از اِعراب ندارد! او فقط توی این فکر است که تندتند به جلسات مذکور برود و برای خودش ثواب جمع کند.

معتقدم این­گونه افراد کاملاً سوراخ دعا را گم کرده­اند. اینها به جای اینکه به قرآن عمل کنند، هی قرآن می­خوانند! خواندن قرآن در صورتی که به دستوراتش عمل نشود هیچ سودی برای قاری نخواهد داشت. قرآن خواندنِ صِرف و عمل نکردن به دستورات آن مثل این است که ما مریض شویم، پیش دکتر برویم و فقط از روی نسخه بخوانیم. تا زمانی که ما نسخه را به داروخانه نبریم و و داروی تجویز شده توسط دکتر را مصرف نکنیم، بیماری­مان علاج نمی­شود. ما اگر در هر شبانه­روز فقط به یک آیۀ قرآن عمل کنیم، بهتر از این است که در هر روز یک جزو قرآن بخوانیم. ما اگر در جلسۀ روضه شرکت کنیم و کنار سفرۀ حضرت رقیه یک کیلو اشک هم بریزیم؛ اما بعد از خاتمۀ جلسۀ روضه پشت سر خواهر دینی­مان غیبت کنیم به جای کسب صواب با کوله باری از گناه به خانه برگشته­ایم.

من با جلساتی که خانمها در سطح شهر برگزار می­کنند و به معنای واقعی کلمه با دستورات دین و سیره و سنت رسول خدا و ائمۀ اطهار آشنا می­شوند، کاملاً موافقم؛ اما معتقدم چنین جلساتی اگر بخواهد هر روز تکرار شود و یک زن را از وظیفۀ اصلی­اش دور کند، مخالفم. متأسفانه بعضی از دعاهای زنانه و کلاسهای ایدئولوژی زنانه که در سطح شهر برگزار می­شود، علمی نیست. به نظر می­رسد بعضی از آنها به جای پرداختن به واقعیت و هستۀ دین به پوسته و ظواهر دین می­پردازند. حس می­کنم نوعی مقدس مآبی، خود برتر بینی و... در این کلاسها تلقین می­شود. گاهی دین و دستورات قرآنی را طوری به این­ها آموزش می­دهند و مته به خشخاش می­گذارند که می­بینی به مرور بینِ مادری که در این جلسات شرکت می­کند با بچه­هایش فاصله می­افتد. مادر می­خواهد دستورات خشکی که در این کلاسها به او یاد داده­اند، روی بچه­ها اعمال کند، بچه­ها هم لجبازی می­کنند و زیر بار نمی­روند. متأسفانه بیشتر مواقع نتیجۀ کار عکس می­شود. بچه­ها از دین فراری می­شوند. شما می­خواهی بر اساس آموخته­هایت بچه­ها را مذهبی بار بیاوری، آنها برعکس در مقابل تو گارد می­گیرند و بدتر لجباز می­شوند. گاهی شما بر اساس دستور خانم مربی­ات پوشیه می­زنی، دخترت برای اینکه با تو مقابله کند از فردا با مانتو بیرون می­رود. تو می­خواهی پسرت را از شنیدن موسیقی­های معمول که از صدا و سیما هم پخش می­شود منع کنی، او برای مخالفت با تو ترانه­های غربی و رپ روی گوشی موبایلش می­ریزد و گوش می­کند.

بر این باورم ماندن در منزل، بازی و شوخی کردن با بچه­ها و خوب شوهرداری کردن چنین زنانی در منزل ثوابش بیشتر از رفتن به جلسات این­چنینی است. خانم محترم، شما اگر سلیقه به خرج بدهی، غذای خوشمزه­ای درست کنی و با شوهر و بچه­هایت در گوشۀ یک پارک یا در یک نقطۀ تفریحی بروی و چند ساعت با آنها بگو و بشنو وبخند داشته باشی، ثواب زیادی برایت می­نویسند. مگر نه اینست که جهاد زن خوب شوهرداری کردن است؟ شما فکر می­کنید وقتی از خانه بیرون می­روید، بچه­هایتان می­نشینند دعای ابوحمزۀ ثمالی می­خوانند؟! نه. آنها هم حوصلۀ­شان سر می­رود. وقتی کسی در منزل نباشد که سر بچه­ها را گرم کند و از لحاظ تربیتی آنها را مدیریت کند، سراغ اینترنت و لاین و واتس­آپ و ... می­روند و... شما در جلسۀ دعا داری یا وجیهاً عندا.. می­گویی، دخترت دارد در اتاقش با پسر نامحرمی چت می­کند. تو داری در جلسات زنانه هی صلوات می­فرستی، پسرت دارد در منزل با تلفن با دوست دخترش حرف می­زند.

شما می­توانید با مدیریت صحیح خوابتان را به موقع بروید. سر فرصت و با حوصله به همسر و بچه­ها برسید. چون به مسائل مذهبی علاقمندید موقع درست کردن غذا هم به رادیو معارف گوش کنید. می­توانید با سی­دی­ سخنرانی­های اخلاقی گوش کنید. سخنرانی­هایی که علمای دین و اخلاق سالها دود چراغ خورده­اند و برای تربیت جامعه دستورات خداوند را از متن قرآن بیرون آورده­اند. باید قبول داشته باشیم که سخنرانانی که صدا و سیما دعوت می­کند به مراتب باسوادتر از آن خانمی هستند که در جلسات زنانه شما را موعظه می­کنند.

البته با خواندن این متن این شائبه به وجود نیاید که می­خواهم صلاحیت خواهران معلمان قرآنی را زیر سؤال ببرم. من به هر کسی که برای ترویج احکام دین و عمل به آیات قرآن تلاش می­کند احترام می­گذارم و برایش ارزش قائلم. من با نوشتن این مطلب کمی مسئله را آسیب­شناسی کردم. خلاصۀ توصیۀ من به خانمهای خانه­دار این است که اولاً جلسات این­چنینی شما را از وظیفۀ اصلی­تان که خوب شوهرداری کردن و تربیت فرزند است باز ندارد. ثانیاً حضور شما در این کلاسها باعث نشود دین و دستورات قرآن را جوری به شما آموزش دهند که به جای هستۀ اصلی دین به پوستۀ دین بچسبید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

مشغول خرید میوه بودم. به فاصلۀ چند متر به یک معلول ویلچر نشین نگاه می­کردم. شماره تلفن تاکسی بی­سیم را گرفت: الو فلانی هستم، ویلچری­ام. اُپراتور تاکسی بی­سیم گفت: «آدرستون؟» دوست معلول من آدرس را داد و منتظر شد. دو سه دقیقه بعد تاکسی بی­سیم روبروی او ترمز کرد. وقتی دید مسافرش ویلچری است گفت: «صندوق عقب من جای ویلچر تو را ندارد.» بلافاصله دور زد و رفت!

در فکر فرو رفتم! با خودم گفتم ایکاش این آقای راننده لحظه­ای خودش را به جای آن برادر ویلچرنشین می­گذاشت. ایکاش بی خیال پایش را روی گاز نمی­گذاشت و او را رها نمی­کرد.

جناب آقای راننده، افراد سالم هیچ مزیتی نسبت به افراد معلول ندارند، مگر به سبب تقوایشان. آیا واقعاً صندوق عقب ماشینت پر بود؟ اگر به جای دوست معلول من یک آقا یا خانم متشخص(به زعم شما) زنگ زده بود و یک چمدان شیک هم با خودش داشت باز هم می­گفتی صندوق عقبم جا ندارد؟ دوست عزیز همۀ زندگی ما پول نیست. گاهی باید انسانیت و حس نوعدوستی را در زندگی فدای پول کنیم.

جناب آقای راننده، این دوست من هم زمانی مثل شما سالم بود. قضا و قدر روزگار او را ویلچر نشین کرد. شما می­توانید تضمین بدهید که تا آخر عمر سالم خواهید ماند و هیچ اتفاق ناگواری برایتان نخواهد افتاد؟ هیچ می­دانید بسیاری از افرادی که در جامعه معلولند و از نگاه شما شهروند درجه دو محسوب می­شوند فقط بر اثر یک حادثه قطع نخاع و ویلچر نشین شده­اند؟

من نمی­دانم آیا یک راننده طبق قانون حق دارد هر مسافری را که دلش خواست سوار کند و هرکه را نخواست سوار نکند. اما این را می­دانم که رانندگان وسایط نقلیۀ عمومی در سطح شهر در برابر جان و مال و آبروی شهروندان مسئولند. رانندۀ محترم، من پیش­داوری نمی­کنم. شاید شما دیسک کمر داشته­اید و واقعاً نمی­توانسته­اید ویلچر او را در صندوق عقب ماشین خودتان بگذارید. شاید هم واقعاً صندوق عقب شما پر بوده که بعید به نظر می­رسد. حرف من این است که مواظب باشید در مراودات خود با یک فرد ویلچری دل او را نشکنید و غزت نفس او را زیر سؤال نبرید. با افراد معلول نه از روی ترحم که مهربانانه برخورد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

                                              این روزها شبکه‌های اجتماعی بین افراد جامعهٔ ما سری توی سرها در آورده است. یکی دو تا هم نیست. هر روز به تعداد آنها اضافه می‌شود. نمی‌توانیم واتس­آپ داشته باشیم و از وایبر و اینستاگرام غافل شویم. نمی­توانیم هر دوی اینها را داشته باشیم، اما لاین و تلگرام را مورد بی‌مهری قرار دهیم. دوست داریم همه جا سرک بکشیم؛ اما به صورت واقعی هیچ جا نیستیم.

با ورود این تکنولوژی جدید، احساس می­شود فاصلۀ بین اعضای خانواده روزبه­روز زیادتر می­شود. پدر و مادرها کمتر فرصت می­کنند با بچه­های خودشان صحبت کنند؛ چون دست هرکدامشان یک گوشی لمسی است که دارند با آن در فضای مجازی و شبکه­های به اصطلاح اجتماعی سیر می­کنند. خانواده­ها حرف­های زیادی برای گفتن دارند؛ اما این تکنولوژی فرصت حرف زدن را از آنها گرفته است. بر این باورم این حرف نزدن­ها دارد بین اعضای خانواده­های ما شکاف ایجاد می­کند. این شکاف دارد اعضای خانواده را نسبت به هم غریبه می­کند. چرا ما به خود حق می­دهیم که دوستان مجازی­مان را هم با خود به خانه بیاوریم؟

اگر دقت کرده باشید به تازگی وقتی وارد منزل اقوام و دوستان هم می­شویم، بعد از سلام و احوالپرسی این سؤال را از صاحبخانه می­کنیم: «ببخشید وای­فایِ شما روشنه؟ رمزش چیه؟» صاحبخانه رمز را می­گوید. بلافاصله تمام چشم­ها روی صفحۀ گوشی­های لمسی موبایل­ها زوم می­شود. البته بعضی­ها پیشرفته­ترند و با خریدن یک خط رایتل خیال خودشان را از بابت وایرلس و رمز راحت کرده­اند.

صاحبخانه چند لحظه این پا و آن پا می­شود و می­گوید: «خُب چه خبر؟ تعریف کنید.» میهمان­ها فقط چند لحظه سرها را بالا می­آورند و با لبخندی تصنعی می­گویند: «والا چه عرض کنیم، خبر تازه­ای نیست.» دوباره سرشان توی لاک خودشان و موبایل­شان می­رود.

نمی‌خواهم منکر فواید شبکه‌های اجتماعی شوم. شبکه­های اجتماعی قادر است اطلاعات مفید فراوانی در اختیار کاربران قرار دهد. سؤال من این است که چرا بیشتر ما خط قرمزی برای استفاده از این تکنولوژی مدرن برای خود و اعضای خانواده­مان تعریف نکرده­ایم. شبکه­های اجتماعی مثل شمشیر دولبه عمل می­کند. محاسن و معایب آن باهم مخاطب را تحت تأثیر قرار می­دهد. قصد ندارم در این مقاله به معایب و مضرات شبکه­های اجتماعی اشاره کنم که اظهرُمنَ­الشمس است. من فرض را بر این می­گذارم که ما فقط از مطالبِ مفید این شبکه­ها استفاده می­کنیم. با این فرض و با مقدمهٔ کوتاهی که اشاره کردم، تکلیف مراودۀ بین اعضای خانواده چه می­شود؟ تکلیف صله ارحام و روابط بین خویشاوندان چه می­شود؟ چه قبول داشته باشید، چه نداشته باشید این تکنولوژیِ فراگیر، صله رحم و روابط  خودمانی بین خانواده­ها و خویشاوندان را تحت­الشعاع خود قرار داده است. این هم نوعی اعتیاد است. اعتیاد فقط به تریاک و مواد مخدر به تنهایی مذموم نیست؛ هر اعتیادی که روابط  طبیعی بین اعضای خانواده  را تحت تأثیر قرار دهد نیز مضر است.

وقت گذاشتن بیش از حد برای شبکه­های اجتماعی و عدم توجه به مسائل داخلی خانواده­ها، تخریب کننده و ناصواب است. ما اگر صدها دوست همیشه آنلاین هم پیدا کنیم، این دوستان مجازی نمی‌توانند جای یک گفت‌وگوی صمیمانه بین ما و همسرمان را بگیرند. بعد از خودمان، داریم فرزندان­مان را هم فدای این استفادۀ بیش از حد و گاهی ناصحیح از شبکه­های اجتماعی می­کنیم. کمی فکر کنید. آیا با استفاده از این تکنولوژی، ما خلوتی هم برای خودمان باقی گذاشته­ایم؟ در گذشته­ای نه­چندان دور، مرد خانواده وقتی به منزل می­آمد از اتفاقاتی که در محل کار برایش افتاده بود، برای همسر و بچه­هایش تعریف می­کرد. حالا حرف زدن مردها با همسر و بچه­ها، خواندن کامنت­ها یا لطیفه­هایی است که روی صفحهٔ موبایلش نوشته شده است. بچه­ها از مشکلاتی که در مدرسه و خیابان برای­شان به وجود آمده بود با والدین در میان می­گذاشتند. آیا الآن هم همین­طور است؟ آیا موبایل­ها گذاشته­اند گوش شنوایی هم وجود داشته باشد؟...

بیاییم یک خط قرمزی برای خودمان در نظر بگیریم و با هم عهد ببندیم استفاده از شبکه­های اجتماعی مخصوصاً در منزل و در جمع خانواده را به حداقل برسانیم.

شاد باشید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

میخی افتاد. به خاطر میخی نعلی افتاد. به خاطر نعلی اسبی افتاد. به خاطر اسبی سرداری افتاد. به خاطر سرداری جنگی شکست خورد. به خاطر شکستی مملکتی نابود شد و این‌ها همه به خاطر این بود که آن مردِ نعل بند میخ خود را خوب نکوبیده بود.

کوبیدن یک میخ کار خیلی کوچکی است؛ ولی اگر آن نعل بند آن میخ را محکم می‌کوبید این نعل نمی‌افتاد. اسب نمی‌افتاد، سردار نمی‌افتاد، جنگ شکست نمی‌خورد، مملکت هم نابود نمی‌شد.

گاهی به خاطر انجام ندادن وظایف کوچکی توسط هر کدام از ما، اساس یک زندگی متزلزل یا نابود می­شود. چند وقت پیش در روزنامه خواندم کارگری در کارخانۀ خودروسازی فراموش کرده بود پیچ­های چرخ یک خودرو را سفت کند. ماشین صفر کیلومتر چند ساعت بیشتر در جاده حرکت نکرده بود. کلّه زده بود و تنها سرنشینش که نان­آور خانواده هم بوده در دم کشته شده بود. آیا گناه قتل یک انسان بی گناه برای آن کارگر سر به هوا یا آن مهندس ناظر کارخانه نوشته نمی­شود؟

نصاب ماهواره با یک موتورسیکلت به منزل شخصی می­رود. آنتن ماهواره را نصب می­کند، پنجاه تومان یا بیشتر دستمزد می­گیرد و می­رود. ظاهراً این آقای نصّاب فقط چند تا فیش جا زده و چند رشته سیم را به هم وصل کرده است؛ اما حاصل کار او توانسته گاهی یک خانواده را بدبخت کند و از هم بپاشد. زن و مرد خانواده با دیدن فیلم­های مستهجن ماهواره نسبت به هم بی­میل می­شوند، به بی راهه می­روند، کارشان به طلاق می­انجامد، بچه­های­شان بی سرپرست می­شوند و... گناه از هم پاشیدنِ یک خانواده، پای نصاب ماهواره هم نوشته می­شود.

با لمس کردن صفحۀ لمسی موبایل­مان از طریق شبکه­های اجتماعی مطلب یا عکس ناجوری را برای فردی می­فرستیم. آن فرد هم برای دیگران می­فرستد، دیگران هم برای افراد دیگر. هرچه آن صحنۀ ناجور بیشتر منتشر شود، گناه­هایی را که دیگران مرتکب می­شوند در نامۀ اعمال ما هم ثبت می­شود. ما که کار بزرگی نکردیم! ما فقط یکبار انگشت­مان را روی صفحۀ موبایل لمس کردیم.

با این اعتقاد که: «یک شب که هزار شب نمی­شه» ساعت یکِ نیمه شب به خاطر دامادیِ برادر یا دوست­مان هِی در خیابان­های شهر بوق می­زنیم؛ خانم بارداری از خواب می­پرد، می­ترسد، بچه­اش سقط می­شود و...

می­گوید من که کاری نکردم؛ من فقط از روی خوشحالی چند تا بوق زدم. به عواقب کار به ظاهر سادۀ این شخص دقت کنید؛ به همین سادگی خانواده­ای از داشتن فرزند محروم شد.

جالب است بیشتر ما چوب اهمیت ندادن و سهل­انگاری­هایمان را در همین دنیا می­خوریم؛ اما چشم­مان به حساب نمی­افتد. بعضی وقت­ها  بعضی‌ها می‌گویند: «مگه ما چه کار کرده­ایم که این قدر زندگی­مان پیچ و تاب می‌خوره و این قدر گره در کارمان می‌افته؟» این‌ها فکر می‌کنند باید یک جنایت سنگینی کرده باشند تا یک اتفاقات ناگواری در زندگی شان پیش بیاید. اهل بیت به ما گفته­اند دنیا مثل مزرعه است. هرچه بکاریم همان را درو می­کنیم. ائمه(ع) خواسته­اند چشمان ما را باز کنند و بگویند که این دنیا یک کشتزار است. باید همیشه چشمان­مان را باز کنیم و از مکافات عمل غافل نشویم.

باید بدانیم یکی از قوانین مهمّ جهان که قرآن کریم هم آن را بیان کرده، قانون پژواک عمل انسان­هاست. اکثر مردم چنین می پندارند که وقتی کاری انجام می دهند، دیگر هیچ گونه رابطه ای با کردۀ خود ندارند و همه چیز تمام می شود. حداکثر در قیامت به پاداش و کیفر کرده خویش می رسند. حال آنکه اینگونه نیست، بازتابِ عمل ما به ما برمی­گردد و بر اساس قوانینی که خداوند متعال بر جهان هستی حکمفرما کرده، کار بد و نیک ما، در همین جهان تأثیرش را می گذارد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
مسئولین باید لباس مبدل بپوشند و ببینند در بازار چه خبره!!!!!!!!

روزی به رضا شاه خبر دادند که نرخ درشکه خیلی زیاد شده. رضاشاه تا این خبر را شنید لباس مبدل شخصی پوشید و رفت میدان توپخانه و یک درشکه چی را صدا کرد و گفت چـقـدر میگیری تا شمیران بری؟
درشکه چی که نمی دانست طرفش کیست، گفت برو ما با نرخ دولتی کار نمی کنیم!
رضاشاه گفت پنج شاهی کافیه؟
درشکه چی: برو بالا
رضا: ده شاهی چی؟
راننده: برو بالا!
رضا: پانزده شاهی چی؟
راننده: برو بالا
رضا: سی شاهی چی؟
راننده بزن قـــدش!
راننده به رضاشاه نگاهی کرد و گفت شما سربازی؟
رضا: برو بالا
راننده:گروهبانی ؟
رضا: برو بالا
راننده: افسری؟
رضاشاه: برو بالا
راننده: فرمانده ای؟
رضا: بروبالا
راننده: نکنه رضا شاهی؟
رضاشاه: بزن قـــدش!
حال رضاشاه قیافه رنگ پریده راننده را دید و گفت ترسیدی؟
راننده : بروبالا
رضا: لرزیدی؟
راننده: برو بالا
رضا: خیس کردی؟
راننده: برو بالا
رضاشاه: خودتو خراب کردی؟
راننده : بزن قـــدش.!
راننده از رضاشاه پرسید: آیا منو زندان میکنی؟
رضا: برو بالا
راننده: منو تبعید میکنی؟
رضا : برو بالا
راننده : منو اعدام میکنی؟
رضا : بزن قــدش!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()