تبلیغات
خاطرات جنگ - مطالب رضا عقیلی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




جانبازان اعصاب و روان همان شهدای زنده فراموش شده اند"
 
همانها که در آسایشگاهها زندگی میکنند ...
همانها که خنده هایشان از اعماق وجود و اشکهایشان از سوز دل است ...
همانها که هنوز صدای خمپاره و آرپی جی را میشنوند ...
همانها که گاهی چنان در خود فرو میروند که ساعتها در گوشه ای کزمیکنند و گاهی انقدر بی قرارند که ناخواسته خود یا عزیزانشان را با دشمن اشتباه میگیرند ... 
همانها که که بعضا هم جانباز جسم اند و هم جانباز روح ...
همانها که با دیدنت ذوق میکنند و به استقبالت می آیند و تا سر حرف رو باز میکنن تو را به دهه 60 و عملیاتها میبرند ...
همانها که از جنگ میگویند و از درد جانبازی و چقدر این عزیزان متواضعند ...
همانها که از خانواده شان , شهرشان , امامشان , جوانیشان و آرزوهایشان میگویند ...
آه میکشند, بغض میکنند, میخندند و خدا رو شکر میکنند...
همانها که میگویند زود زود بیایید .. 
همانها که خودشان میگویند فراموش شده ایم کسی به ما سر نمیزند ... 
همانها که انگارخودشان میدانند جایی در دنیای بی رحم این روزها ندارند ...
همانها که به یکباره شروع میکنند سرودهای شب عملیات را بلند بلند میخوانند ویا بانگ بر میآورند عراقیا حمله کردند سنگر بگیرید ...
همانها که یواشکی میگویند امشب عملیات داریم و باید خودمان را حاضر کنیم با رمز یا زهــــــــــــــرا (س)
همانها که میگویند آسایشگاه برای ما بهتر است بیرون که باشیم همه را اذیت میکنیم و خانواده مان را شرمنده !...
همانها که بعد از مدتها به خانواده هایشان قول میدهند که خوب و آروم باشند تا چند روزی را از آسایشگاه به خانه بروند ...
همانها که از خیلی چیزها شاکی اند ولی جز خدا کسی را ندارند که داد بر او ببرند ..
همانها که وقتی درد و دل میکنند بغض گلویت را میگیرد و گوشه لبت را گاز میگیری تا اشکت سرازیر نشود ... 
همانها که وقتی پیششانی گذشت زمان را حس نمیکنی و وقتی موعد خداحافظی میشود دلتنگشان میشوی...
همانها که تا دم در بدرقه ات میکنند و تا چشم میبیند برایت دست تکان میدهند ...
همآنها که هر روزشان مثل دیروز است و چشم انتظارند تا هموطنی بیاید و باور کنن این طرف آن دیوارها هنوز دلهایی است که برایشان میتپد 
همانها که روزهاست که بی تاب دیدنشانی اما یکسالیست که نمیگذارند جز خانواده کسی به ملاقاتشن برود 
کاش سیاست مسولین آسایشگاه اعصاب و روان طوری تغییر کند که بتوانیم دوباره کنارشان باشیم ....
تا دردهای روزمره مان را با اخلاص وجودشان مرهم بخشیم 
کاش اجازه ورود بدهند که با دل برویم و بی دل برگردیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 17 تیر 1396 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
بیایید حالا دیگه بیشتر خودمون را عذاب ندهیم .بیایید بپذیریم که ابن روند اصلاح شدنی نیست. یک عده ای از جان و مال و سلامتی و حتی لذت های مشروح و ساده زندگی خود گذشتند تا ابن مملکت و انقلاب بماند. خیلی ها از موقعیت های استثنایی که برایشان پیش آمد تا به یک زندگی خوب انهم در یک کشور اروپایی گذشتند تا آبروی مملکت و نظام حفظ شود و عده ای سر کار بمانند حالا همین ها شده اند سد راه کسانیکه که از همین قوانینی که آقایان ازش دم میزنند دفاع کنند و حالا دست مزد ابن ایثارگران شده ترشرویی مسئولین شده جمله ی نخ نمای بار مالی و..... در صورتی که بسبار بیشتر از ابن مبالغ با اختلاس میشود با حیف و میل میشود با اسراف میشود کلی هزینه در مورد همایش و کنفراس و هم اندیشی هایی میشود که هیچ سودی ندارد. از ما که گذشت ولی امیدوارم ابن رفتار در هیچ جای دنیا با کسی نشود. 
میگویند روزی فردی سوار بر اسب در حاده ایی میرفت ناگهان با فردی پیاده مواجه شد که از فرط خستگی و گرسنگی و تشنگی در حال مرگ بود. مرد سوار بر اسب از روی انسانیت مرده پیاده را سوار کرد و به او آب و غذا داد و او را از مرگ حتمی نجات داد. انها جایی برای استراحت متوقف شدند و زبر درخت خوابیدند. ناگهان مردی که اسب داشت متوجه شد که مرد پیاده از موقعیت استفاده کرده و اسبش را دزدیده و بتار می رود. مرد فریاد زد نامردی کردی اشکال نداره نمک نشناسی کردی اشکال نداره ناسپاسی کردی اشکال نداره ولی به هرچی اعتقاد داری قسم که ابن داستان را برای کسی تعربف نکن که اگر بکنی مردانگی و انسانیت از بین میره. حالا داستان ما و این اقایان شده داستان مرد اسب سوار و مرد پیاده.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 بهمن 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 مرداد 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 مرداد 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 9 تیر 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
همچنانکه زمان میگذرد دچار تغییر میشوم . تغییر فقط فیزیکی نیست شیمیایی هم هست ! دگرگونی در تمام ابعاد است . یک موج سهمگین ...

شانه هایم تحمل تکانه هایش را ندارند ... چه بود و چه شد ؟!

قضاوت سخت است بهتر شدیم یا بدتر ؟

اما آنچه واضح است اینست که خیلی تغییر کردیم ...  بقدری زیاد که گاه حس شکستن دارم !

ارزشها بی چون و چرا متغییرند و گرنه

چفیه کجا و کلاه پشمی فرانسوی کجا ؟!

پوتین کجا و پرفکت استپس کجا ؟!

انگشتر عقیق کجا و پلاتین با نگینهای قرمز کجا ؟!

گفتم که قضاوت نمیکنم ... نمیگویم بهترم یا بدتر ... اما فریاد میزنم که دارم میشکنم !!

پلاک استیل شناسایی کجا و پلاک طلای فروهر کجا ؟!

بوی عطر گلاب کجا و بوی عطر ژوپ کجا ؟!

از کجا تا به کجا را می بایست تحمل کنم ؟! خسته ام ,خسته از تغییر بیهوده !!

دلم کمی آرامش میخواهد از آن آرامشهایی که در میان صدای توپ و تانک میافتم و اینک در ناز و نعمت نمیابم !

حرفی نیست , ملالی نیست ... مجالی برای گلایه نیست . 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 خرداد 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

سلام مسئولین گرامی.

دیده ایدیک طیف ازپدرومادروهمسایه ومعلم وومربی و...زحمت میکشندتاجوانی به مقامی برسد؟

بعدازاینکه کف وهوراکشیدیم وخوشحال شدیم 
علاوه برجایزه ومدال یک برگه مقوایی به جوان موفق میدهندبه نام:
لوح افتخار!

بعضی ها انرابه خانه می اورند وبه گوشه ای می اندازندتاخاک بخورد

وپاره پوره شودوداستان بعدی هم چنین وخواهدبود!

ولی دراین میان خانواده های باشعوروباکلاسی وجوددارند

که ان لوح افتخارراقاب میکنندبه دیوارپذیرایی نصب میکنندیاروی میزگردی گوشه اتاق پذیرایی جلوی چشم انهارامیگذارندوهرروزانراتمیزمیکنندوازحاصل تلاش خودوفرزندانشان مراقبت میکنند!!!

اینکه مردم ومسوولین بخواهندجزوکدام گروه باشندبه خودشان ربط دارد
ولی اینکه دیگران درموردشان چه قضاوتی میکنند!
به نگهداری ازان لوح افتخار ربط دارد...
وگرنه هنگام پیروزی همه کف وهورامیکشند
اینکه خرمشهرازادشدوهمه شادی کردنددرست...
ایابعدازازادی ابادهم شد؟!
این مهم است....
اینکه ماجنگیدیم ونگذاشتیم یک وجب ازخاکمان به دست دشمن بیفتددرست !
اینکه بانگهبانان خاک چه کردندمهم است...

ماایرانیان کلاعادت داریم انهایی که برایمان افتخارمی افرینندرابه خاک بمالیم !
حال این میخواهدیک ایثارگرباشدیاعلی دایی ویاجادوگرفوتبال ایران یارضازاده ویافرهادی وقتی نخل طلای کن رامیگیردویا....

ایثارگران علی دایی جادوگرفوتبال ایران رضازاده مدال اوران المپیادهای گوناگون...و.....

لوحهای افتخارماهستند...
بیاییم باکلاس وباشعورباشیم وبه خوبی ازانهامراقبت کنیم....
وگرنه معتادویادزدویاقاچاقچی وزندانی ومعلم واستادودکترومهندسو...

همه برای هرافتخاری سوت وکف میزنند....

بیاییم باکلاس وباشعورباشیم....
این مهم است....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 خرداد 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دلم برای تو که نه, ولی برای روزهای با هم بودنمان

تنگ شده


برای تو که نه , ولی برای " مواظب خودت باش "


شنیدن تنگ شده


 برای تو که نه , ولی برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه

تعقیبم می کرد تنگ شده



برای تو که نه , ولی برای دلی که نگرانم می شد

تنگ شده
.
.
.
.
 راستش برای اینها که نه, ولی برای خودت

 دلم خیلی تنگ شده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 7 خرداد 1395 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

از استخبارات بغداد ما را با اتوبوس بطرف زندان الرشید بغداد بردند در آنجا از ما استقبال گرمی با کابل و شیلنگ و باتوم کردند و در دو بند جدا از هم و در کنار هم بردند هر بند شامل حدود 10 سلول 2در3 و 3 در 4 وجود داشت درهر سلول  22 نفر بودیم که برای نشستن هم کافی نبود وقتی برای خواب فکر می کردیم که به چه نحوی بخوابیم یک شب همه پایایمان را روی پای هم گذاشتیم ولی تا صبح نخوابیدیم یکی از بچه ها پیشنهاد کرد دو گروه 11 نفره شویم هر گروه پایشان را بطرف دیوار ببرند و بخوابیم  که این طرح بهتر جواب داد

 اما چند شبی نگذشته بود یک مجروح آوردند که بایستی به اندازه دو نفر به او جا می دادیم تصمیم گرفتیم که هر شب دو نفر را بعنوان بالشت از آنها استفاده کنیم که در وسط بخوابند و ما سرمان را بر روی سینه و شکم و پایش می گذاشتیم  از همان شبی که به زندان رفتیم شپش در پتوها وجود داشت و تا روزی که به ایران بر میگشتیم  در اثر کمی امکانات بهداشتی و نظافت شپش همراه ما بود.

آقای اردشیراحمدی پیرمردی بود از اصفهان که می گفت من عربی بلدم ولی بنده خدا اکثر حرف ها را اشتباهی ترجمه می کرد از شدت گرما و کمبود آب خواب خوبی نداشتیم اما چون خیلی خسته می شدیم چه بیرون از سلول و چه داخل محوطه همین که آرامش می گرفتیم یک چرت می زدیم در طول این 34 روز از سلول به محوطه می آمدیم و سلول مورد شستشو قرار می گرفت چون مجروحان ما از بدنشان چرکهای زیادی می ریخت

 داخل سلول و محوطه پر از مگس بود و بیماری اسهال و استفراغ فراوان بود هرروز به یک بهانه ای مثل آب چرا زیاد مصرف می کنید ، روی دیوار چرا یادگاری می نویسید سرو صدا می کنید و بهانه های مختلف روزی چند بار با کابل ما را با 3 شماره به داخل سلول می فرستاند و با 3 شماره به محوطه می آوردند و می گفتند این نظام عراق است و شما بایستی در اینجا مثل ما آموزش ببینید  و اینکه شما اسیر هستید و هر چه ما بگوییم انجام بدهد

اما عراقیها یک چیز مهم را نمی دانستند که در مقابل ظلم سکوت نخواهیم کرد و اختیار فردی خود را به کسی نمی دهند بلاخره 34 روز با آن همه سختی گذشت تا اینکه گفتند همه شما به اردوگاه خواهید رفت و در آنجا از امکانات خیلی خوبی برخوردار خواهید شد از زندان الرشید با ماشین ون، اتوبوس ، ایفا ما را سوار کردند و بطرف تکریت حرکت کردیم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 15 اسفند 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
بسمه رب شهدا و صدیقین

سلام علیکم.
با تقدیم سلام و عرض ادب حضورحضرتعالی و سلام و صلوات به روح بلند امام خمینی و تموم شهدای انقلاب اسلامی و سلام به خانواده های معزز شهدا جانبازان آزادگان و تمام جامع ایثارگری.
رهبر عزیزم.
احتراما اینجانب آزاده و جانباز و ایثارگر جنگ تحمیلی از طرف خانوادهای معزز شهدا جانبازان و آزادگان و ایثارگران به استحضار حضرت عالی میرساند که.
در جامع گذشته و جوامع امروزی هر کشوری مورد تجاوز بیگانگان قرار میگیرد فرزندان رشید آن برای شکست دشمن جانانه میجنگند خون فشانی میکنند اعضای بدن خویش رو در راه اهداف خود میدهند و عده ای هم تا آخرین گلوله خود میجنگند و اسیر دشمن میشوند این قانون جنگ و دفاع از خاک و نوامیس است.
رهبر عزیزم : پس از پایان جنگ دولت نسبت به این عزیزان و خانواده هایشان تعهداتی دارد که با تصویب قانون بایستی به آنها جامع عمل بپوشاند . این تعهدات بایستی عملی شود نه فقط بصورت رسانه ای و تبلیغاتی باشد چونکه ذهن دیگر افراد جامع نسبت به این عزیزان خراب شده و از آنها بدبین میشوند و احساس میکنند که خانواده شهدا جانبازان و آزادگان حق آنهارا ضایع نموده و جای آنها را در مراکز دولتی استخدامی و غیره پر کرده اند

بطوریکه اعلام میدارند که شماها دیگر چرا ؟! شماها که هم دولت و هم کار و هم حقوق و هرچیز دیگر را دارید اصلا انقلاب تماما در اختیار شماست ؛  و این افکار غلطی است که متاسفانه بعضی از مسولین آن را رسانه ای مینمایند ولی ما خانواده ها ایثارگر  از بیرون مردم را سوخته ایم و از درون پوچ و توخالی خودمان را .

رهبرعزیزم : از بدو ورود آزادگان به میهن دولت وقت و مسولیت و مجلس محترم برای مطالبات این عزیزان قانون تصویب کردن و بعد از آن برای قانون ماده گذاشتن و برای ماده تبصره قرار دادن آزادگان رو طبقاتی کردند قرار بر رسیدگی به درمان ؛ پرداخت مطالبات و مشکلات روحی و روانی و مسکن و اشتغال آنها و فرزندان جانبازان و شهدا باشند ؛ بصورت رسانه ای و تبلیغاتی به همه مشکلات آنها رسیدگی نمایند ولی در عمل حتی یک درصد هم قولهای داده شده را عملی نکردن و بیهوده آبروی این عزیزان و خانواده هایشان را پیش مردم جامعه بردند که ما به مشکلات این افراد رسیدگی نموده ایم.

رهبر عزیز : خانواده های معزز شهدا جانبازان و آزادگان و در کل جامع ایثارگری که بار روزهای سخت انقلاب وجنگ تحمیلی را بردوش کشیدند با درآمد اندک فرزندان شایسته ای رو با تحصیلات عالیه تحویل جامعه دادند؛ زحمت کشیدند؛  نخوردند ؛ نپوشیدند تا اونا روی پای خود ایستاده و دست پدر و مادر خود را بگیرند ولی افسوس از بیکاری و داشتن سابقه کار چگونه میشود دانشجویی که از دانشگاه فارغ التحصیل میشود سابقه کار داشته باشد این هم یکی از دیگر مشکلات استخدامی جوانان است .

آیا کسانی که در راس قرار گرفتن مثل ریاست جمهوری ؛ مجلس؛  ارگانهای دولتی و خصوصی مخصوصا ریاست محترم بنیاد شهید چه دولت های قبلی و چه الان چه اقدامی در رابطه با حل مشکلات این خانوادهای ایثارگری انجام دادند ؛ در رابطه با اشتغال این قشر چکار کردند؟ در رابطه با تحصیل آنها و در رابطه با هزینه درمان این خانواده ها که کاملا اعلام میدارم ؛ از لحاظ روحی و روانی و جسمی دچار مشکل هستند چه اقدامی کرده اند ؟ آیا بجز به عده ای خاص از خانواده های این عزیزان به دیگر خانواده های شهدا جانبازان ؛ آزادگانی که واقعا زیر خط فقر بخاطر مشکلات روحی جسمی و روانی ؛ بودجه برای تحصیل فرزندان شان نداشتند مسکن و مستاجر بودند  آیا رسیدگی کردن ؛ سرکشی کردن ؟! خیر؛  فقط قول و قرار دادند و به آنها عمل نکردند؛ ماهارا بیخودی رسواه کردند؛  از چشم مردم انداختند ؛ همه فکر می کنند به همه ما از هر لحاظ رسیدگی کردند ؛دروغ میگویند؛  آقاجان اینها بیهوده ما رو رسواه کردند.
رهبر عزیزم: از طرف رسانه ملی نزدیک به دوسال است اعلام نموده اند با خانواده شهدا جانبازان آزادگان وام مسکن 60 ملیونی پرداخت شده و میشود بنیاد برای خودش قانون گذاشته است از خود قانون در میآورداول میگوید بایستی وام قبلی رو کاملا تسویه کنید و بعد از آن پنچ سال از پرداخت وام قبلی گذشته باشد یا اگر در 30ماه پرداخت نکردی دیگر تعلق نمیگیرد یا اگر همه اینا درست باشد و مدارک برده باشی دوتا گزینه اعلام میکنند ؛ اگر برای خرید بخواهی میگوید تعلق نمیگیرد فقط پرداخت برای ساخت است و اگر برای ساخت بخواهی میگوید برای خرید است در صورتیکه علنا دروغ میگویند و هر کسی آشنای خودشان باشد به هر نحوی پرداخت مینمایند.
رهبر عزیزم: نوشته ها  وگفته های ما مبنی بر این نیست که حضرتعالی را رنجیده و یا ناراحت نماییم فقط اصل مطلب این است که هیچگونه رسیدگی به خانوادهای محترم شهدا ؛ جانبازان ؛ آزادگان و جامع ایثارگری نمی شود ؛ بجز تعدادی اندک که آن مسئول بخاطر فریب دیگران از رسانها دعوت مین ماید و فقط در حد تبلیغاتی میباشد و رسیدگی صفر از لحاظ مسکن اشتغال درمان تحصیل  و کلا رسیدگی به این عزیزان پرداخت مطالبات که حق قانونی آزاده و جانباز میباشد رسیدگی به سهام هایی که جانبازان و ازادگان خریداری نموده و از نان شب فرزندان خود زده به امید روزی که به دادشان برسند متاسفانه عده ای خدا نشناس آنها رو هم میخورند و حق این عزیزان رو ضایع نموده اند.
رهبر عزیزم:  من بعنوان یک نفر جانباز و آزاده جنگ تحمیلی که بهترین زمان عمرم را در جبهه و جنگ و اسارت در بدترین روزای سخت گذراندم از طرف خودم و همه جامع ایثار گری از حضرتعالی رهبر عزیز دلسوز و دانا عاجزانه خواهشمندیم ضمن برسی مشکلات بیان شده در متن بالا که امیدواریم هرچه زودتر بدستتان برسد دستورات لازم را جهت پیگیری مشکلات این قشر از جامعه به مسئولین مخصوصا ریاست محترم بنیاد شهید اعلام بفرمایید ضمنا از طرف همه عزیزان از حضرتعالی عذر خواهی نموده و در پایان صحت و سلامت برایتان از خداوند خواستاریم .

با احترام آزاده و جانباز جنگ تحمیلی ؛ والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 بهمن 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
                                                                                                             البته باید جمله بهتری عنوان کنم ( چه زود فراموشمان کردند ).! بله زمانی که رزمندگان از پشت میز تحصیل برای حفاظت از کیان خاک پاکمان درس را رها کردند وبر تمام آرزوهای  آینده خود خط ابطال کشیدند تا کشوری آزاد داشته باشند ، هرگز فکر نمی کردند که چنین روزگاری سخت را برای خود و دیگر همرزمانشان به ارمغان بیاورند و روزی باید شرمنده اهل و عیال و متلک گویی های بعضی از جاهلان نادان در کوچه و بازار شوند ؟ که اگر شما نمی رفتید جبهه و اگر و اماهای دیگر وووووو؟ ما الان چنان بودیم و ما الان فلان بودیم. هرچند که حرفهایشان غیر منطق است و جو ... آن زمان را نمی توانند درک کنند که ما بچه محصل ها ،کارگرها ، کارمندهای ادارات ، برادران روستایی ، شهری ،کشاورزان زحمتکش .عشایرهای عزیز . آنزمان با چه شوق و اشتیاقی و با چه آرزوهایی پا در جبهه های پر خطر میگذاشتیم و هیچ چیزی جلودارمان نبود. تنها فکری که داشتیم فقط آزادی و پیشرفت کشور عزیزمان ایران بود که الحمدالله میسر شد و طولی نکشید که جوانان پر شور و با اشتیاق وطنمان دست به ابتکارهایی زدند که دشمنان ما در خواب شب شان هم نمی دیدند که جوانان خلاق ما چنین هنرهایی داشته باشند و با ساختن سلاحهای جنگی از موشک گرفته تا ناو  و زیر دریایی و سلاحهای دوربرد، چنان پیشرفتی بدست آورند که باعث وحشت کشورهای ابر قدرت جهان شده است و این پیشرفت را باید مدیون رزمندگانی دانست که از پشت میز تحصیل خون خود را تقدیم به ملت و کشور خود کردند ؟ آیا جواب این همه رشادت و از خود گذشتگی ،این نا ملایمت ها می باشد ؟ آیا جواب آن نوجوانان و جوانانی که ازپیشرفتهای زندگی خود دست کشیدند را باید با این همه آذار و اذیت داد و یعنی این عزیزان هیچ سهمی از پیروزیها و فناوریای روز را ندارند ؟

دوستان و برادران عزیز . اینجاست که باید گفت چه زود ما را فراموش کردند ؟ آیا سهم جانبازان زیر25درصددرکمسیون پزشکی بعد از گذشت بیش از 30سال کاهش درصد جانبازی است؟  آن جانبازان اعصاب روان و جانبازان شیمیایی وووو؟ چرا هیچ مسئولی برای فریادهای این عزیزان اقدامی نمی کنند و هر حمایتی هم که انجام می شود بیشتر در حد شعار است و نه در انجام آن؟ اینک قضاوت را با وجدانهایشان تنها میگذارم تا کمی اندیشه کنند و اگر فرصت مجالشان می دهد کمی در خلوت با خدای خویش وجدانشان را بیدار کنند و شاید که روزی در آینده نزدیک تا هنوز زنده هستیم سعادت جانبازان را شاهد باشیم و کمی هم جانبازان طعم خوش زندگی را بچشند هر چند که این طعم خوش زندگی حق مسلم ماست ؟ نه عده ای ترسو و بزدل که زمان جنگ به کشورهای بیگانه پناه بردند و بعد از پیروزی و سروسامان گرفتن کشور برگشتند و میزهای ادارات را تصاحب کردند و کم کم آنقدر اشرافیت را ترویج دادند و ادارات را دردست گرفتند که الان شاهد هزاران میلیارد اختلاس و کلاهبرداری هستیم ؟ اما چه زود فراموشمان کردن که نباید این کار اتفاق می افتاد ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 دی 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

«در قدیم الایام فردی به عنوان فرماندار از طرف حاکم وارد شهری شد تا زمام امور را در دست گیرد. وقتی وارد حمام عمومی شهر شد در کمال تعجب مشاهده کرد مردان آن شهر وقتی برای شستشو وارد حمام می شوند از لُنگ استفاده نمی کنند! به آنها تذکر داد که این کارشان خلاف عفت عمومی و نوعی بی حیایی محسوب می شود. به مردم شهر دستور داد از این به بعد هر کس بدون لُنگ وارد حمام شود، هم باید ده قِران جریمه بدهد و هم پنجاه ضربه شلاق بخورد تا به نحوی این رسم بد برچیده شود. جارچی ها در سطح شهر فریاد زدند و فرمانِ فرماندار را ابلاغ کردند. مردم که اینگونه حمام رفتن را جزو رسم و رسوم آبا و اجدادی خود می دانستند، از دستور فرماندار برآشفتند و از این دستور سرپیچی کردند. فرماندارِ شجاع، چند نفر از آنان را تأدیب و جریمه کرد تا کم کم این رسم غلط برچیده شد. تقریباً همه دستور را پذیرفتند به جز یک پیرمرد که بدون لنگ وارد حمام شد. بعد از استحمام او نزد فرماندار آوردند. هم ده قِران از او گرفتند و هم پنجاه ضربه شلاق بر پشتش نواختند. هنگام رفتن گریه می کرد. از او پرسیدند: به خاطر جریمه گریه می کنی یا به خاطر شلاق ها؟ گفت: به خاطر هیچکدام! پس چرا گریه می کنی؟ به خاطر این می گریم که مجبور شدم یکی از رسم و رسومات اجداد و پدرانم را زیر پا بگذارم!»

رسم و رسوم امروزهٔ خیلی از ما مثل این پیرمرد لجباز است. به دستورات دین مبین اسلام عمل نمی کنیم و به یک سری رسم و رسوم غلط و من درآوردی چسبیده ایم. دوره دورهٔ آخرالزمان است. چنان مثل کرم ابریشم دور خود پیچیده ایم که داریم خفه می شویم. فقرای ما صبور نیستند و برای غنی شدن به هر دری می زنند! اغنیای ما به فکر زیردستان خود نیستند و برای پولدارتر شدن، تلاش های مضاعف می کنند و برای غنی تر شدن از کسب مال حرام ابائی ندارند، بیشتر همّ و غمّ شان شکم شان شده است، یا به عبارتی پیشِ شکم ها رو در بایستی دارند!  پوشیدن چادر برای دختران جامعه نوعی عیب و با آرایش بیرون رفتن و دوست پسر داشتن نوعی تجدد و پیشرفت محسوب می شود. وقتی دختر بچه های کوچک چادر به سر می کنند، آنان را مسخره می کنیم! بعضی از ما صحبت های روشنفکرنماهای غرب زده را نصب العین قرار داده و توصیه به حجاب را نوعی فضولی در کار بچه ها تلقی می کنیم!

اگر دقت کنیم، نوک تیز پیکان هجمه های فرهنگی هم به طرف خانواده ها و مخصوصا زنان و دختران خانواده است. متأسفانه در دورهٔ آخرالزمان خانواده ها به فکر امور مادی فرزندانشان هستند ولی به فکر دین بچه هایشان نیسنتد. به نظر می رسد دشمنان دین و فرهنگ این جامعه به ما می گویند: «شما بچه هاتان را از خانه به خیابان بکشانید، ما خودمان تربیت شان می کنیم!» و متأسفانه شاهدیم که آنها چقدر موفق بوده اند و چقدر استادانه عمل کرده اند! چادرها را از سر دختران ما برداشتند و آنها را مانتویی کردند و الآن هم دارند آنها را بلوز و شلواری می کنند! از آرایش های آنچنانی هم نمی گویم، خودتان به عینه در جامعه می بینید. به نظر شما امام زمان(ع) این روزها از دست یهودی ها و مسیحی ها عصبانی است یا از دست ما شیعه ها؟

یکی از گرفتاری ها ما در دوره ی آخرالزمان این است که دارای رفتارهای زیکزاکی هستیم. می آییم مجلس امام حسین(ع) و روضه، اشک می ریزیم، عروسی هم که می رویم با نامحرمان مخلوط می شویم و می رقصیم! با افراد فاسد خوش و بش می کنیم و به افراد متقی التماس دعا می گوییم. خلاصه یکرنگ نیستیم. رشوه می گیریم، ربا می خوریم، برای مجلس امام حسین هم شام و ناهار می پزیم.

واقعاً در این هجمهٔ عظیم فرهنگی در آخرالزمان چه باید کرد؟ چه کنیم تا بچه های ما در این سیل خروشان غرق نشوند؟  

جواب خیلی ساده است. باید خودمان عامل خیر باشیم. باید آنچه را آرزو می کنیم بچه هایمان بشوند، خودمان عمل کنیم. خانم مصطفوی دختر امام می گفت: امام هیچ وقت به ما نمی گفت نمازتان را اول وقت بخوانید. او همیشه نمازش را اول وقت می خواند ما هم نماز اول وقت خوان شدیم!

مثالی دیگر: خانمی که برای خرید از سبزی فروشی که با ماشین در کوچه ها سبزی می فروشد با لباس داخل خانه و چادری نازک دم در می دود و سبزی می خرد. دختر بچهٔ این مادر به این نتیجه می رسد که مسئلهٔ حجاب بیشتر یک شوخی است تا یک دستور دینی!

باید تلاش کنیم فضای خانه ای که در آن زندگی می کنیم یک فضای الهی باشد و یاد خدا مرتب در آن استمرار داشته باشد. فضای خانهٔ یک مسلمان باید فضایی قرآنی باشد. خانه ای که 2000 کانال شبکهٔ ماهواره ای در آن فعال باشد، می تواند خانهٔ ذکر باشد!؟ آیا غفلت در این خانه ها زیاد نمی شود؟ خانواده ها باید شرایطی را فراهم کنند که خرج دینداری در آن خانه وجود داشته باشد. باید خود را مقید کنیم همانطور که به راحتی برای خوراک و پوشاک بچه هایمان خرج می کنیم به همان اندازه هم برای تقویت دین بچه هایمان هزینه کنیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

یک شب چهارشنبه ای در خط مقدم بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند. توی سنگرها برق نبود. بچه ها با فانوس و چراغ زنبوری سنگر را روشن می­کردند. موقع دعا خواندن فیتیلۀ چراغ ها را پایین می کشیدند که سنگر تاریک شود. دعا خوان­ها هم معمولاً یا دعا را حفظ بودند، یا با همان نور کم از روی مفاتیح می­خواندند.

دعا که شروع شد، یکی از رزمنده ها بلند شد. یک شیشه عطر در دستش بود. کف دست رزمنده ها عطر می­ریخت و می گفت: «برادر التماس دعا». بچه­ها همانطور که "یا وجیهاً عندا.." می گفتند، دستها را به هم می­مالیدند و به صورت خود می­کشیدند. درون سنگر خاکی معطر شده بود. صدای زمزمۀ دعا با صدای زوزۀ خمپاره ها در هم آمیخته بود. بعید نبود خمپاره ای در دهانۀ سنگر فرود آید و دعای دعاگویان مستجاب شود و همه با هم پرواز کنند. با اینکه مداح چندان هم وارد نبود؛ اما بچه­ها از یک دقیقۀ دیگر خود هم خبر نداشتند، دنبال بهانه می­گشتند که گریه کنند.

دعا تمام شد. سرهایی که از خوف خدا به زانوها هدیه شده بود، بلند شد. اشکها با آستین­ها پاک شد. بچه­ها از لحاظ روحی شارژ شدند. صورتها از گریه تر ولی خندان بود. طبیعی است که بعد از هر دعایی و هر گریه­ای برای خدا و در مصائب اباعبدا..(ع)، آرامش خاصی نصیب انسان شود. فتیلۀ فانوس­ها را بالا کشیدند. رزمنده ای به دوستش گفت: «تو چرا صورتت سیاه شده؟!» دوستش گفت: «صورت خودتم سیاهه!»وقتی دقت کردند، دیدند سر و صورت و لباس همه سیاه شده است. آن رزمندۀ خوش ذوق، توی شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود. چون فضای سنگر تاریک بود، بچه­ها فقط بوی عطر را متوجه می­شدند و سیاهی صورتها را نمی­دیدند.

بچه ها حسابی به آن رزمنده­ای که به بقیه عطر داده بود، کتک مفصلی زنند و برایش جشن پتو گرفتند. وقتی بچه­ها آرام شدند، رزمندۀ عطار گفت: «بچه­ها بیایید، باهاتون حرف دارم. حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا می­مونه. دیدید چه طوری با دست خودتون، صورتتونو سیاه کردین؟ دنیا، هم تاریکه هم نورش کمه. تباهی و زشتی زیاد داره. شیاطین هم گناهها و سیاهی­ها را با یه عطری خوشبو می­کنن. ما خیال می­کنیم داریم عطر می­زنیم، غافل از این که صورت و دلمون را سیاه می­کنیم. وقتی می­فهمیم چه کرده­ایم، که قیامت می­شه و چراغها را روشن می کنند. اونوقت متوجه می­شیم که چه بلایی سرمون اومده ...»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

حاجیه خانم صبح زود بلند می­شود، غذای شوهر و بچه­ها را با عجله درست می­کند. هنوز ساعت ده صبح نشده روانۀ کلاسهای قرآن و جلسات دعا می­شود. بعد از ظهر هم که معمولاً همسر و بچه­ها در منزل هستند و نیاز به بودن او در منزل بیشتر احساس می­شود، دوباره از خانه می­زند بیرون.

مامان کجا داری میری؟

 می­خوام برم دعای توسل! می­خوام برم زیارت عاشوراً! می­خوام برم ختم انعام! می­خوام برم سفرۀ بی بی رقیه!

یه سؤال: «ببخشید خانم، زندگی، شوهر، بچه، دختر و پسرت چی می‌شن؟ نمی­خواهی برای اونا وقت بزاری؟» می‌گوید: «غذا به اندازۀ کافی پختم. توی یخچاله. یه دقیقه بزارید توی ماکروفر گرم کنید، بخورید.»

اگر دقت کرده باشید تمام همّ و غمّ این خانم خانه­دار فقط تهیۀ غذای جسم بچه­هاست. برای این خانم وظایف همسرداری، تربیت بچه­ها و... محلی از اِعراب ندارد! او فقط توی این فکر است که تندتند به جلسات مذکور برود و برای خودش ثواب جمع کند.

معتقدم این­گونه افراد کاملاً سوراخ دعا را گم کرده­اند. اینها به جای اینکه به قرآن عمل کنند، هی قرآن می­خوانند! خواندن قرآن در صورتی که به دستوراتش عمل نشود هیچ سودی برای قاری نخواهد داشت. قرآن خواندنِ صِرف و عمل نکردن به دستورات آن مثل این است که ما مریض شویم، پیش دکتر برویم و فقط از روی نسخه بخوانیم. تا زمانی که ما نسخه را به داروخانه نبریم و و داروی تجویز شده توسط دکتر را مصرف نکنیم، بیماری­مان علاج نمی­شود. ما اگر در هر شبانه­روز فقط به یک آیۀ قرآن عمل کنیم، بهتر از این است که در هر روز یک جزو قرآن بخوانیم. ما اگر در جلسۀ روضه شرکت کنیم و کنار سفرۀ حضرت رقیه یک کیلو اشک هم بریزیم؛ اما بعد از خاتمۀ جلسۀ روضه پشت سر خواهر دینی­مان غیبت کنیم به جای کسب صواب با کوله باری از گناه به خانه برگشته­ایم.

من با جلساتی که خانمها در سطح شهر برگزار می­کنند و به معنای واقعی کلمه با دستورات دین و سیره و سنت رسول خدا و ائمۀ اطهار آشنا می­شوند، کاملاً موافقم؛ اما معتقدم چنین جلساتی اگر بخواهد هر روز تکرار شود و یک زن را از وظیفۀ اصلی­اش دور کند، مخالفم. متأسفانه بعضی از دعاهای زنانه و کلاسهای ایدئولوژی زنانه که در سطح شهر برگزار می­شود، علمی نیست. به نظر می­رسد بعضی از آنها به جای پرداختن به واقعیت و هستۀ دین به پوسته و ظواهر دین می­پردازند. حس می­کنم نوعی مقدس مآبی، خود برتر بینی و... در این کلاسها تلقین می­شود. گاهی دین و دستورات قرآنی را طوری به این­ها آموزش می­دهند و مته به خشخاش می­گذارند که می­بینی به مرور بینِ مادری که در این جلسات شرکت می­کند با بچه­هایش فاصله می­افتد. مادر می­خواهد دستورات خشکی که در این کلاسها به او یاد داده­اند، روی بچه­ها اعمال کند، بچه­ها هم لجبازی می­کنند و زیر بار نمی­روند. متأسفانه بیشتر مواقع نتیجۀ کار عکس می­شود. بچه­ها از دین فراری می­شوند. شما می­خواهی بر اساس آموخته­هایت بچه­ها را مذهبی بار بیاوری، آنها برعکس در مقابل تو گارد می­گیرند و بدتر لجباز می­شوند. گاهی شما بر اساس دستور خانم مربی­ات پوشیه می­زنی، دخترت برای اینکه با تو مقابله کند از فردا با مانتو بیرون می­رود. تو می­خواهی پسرت را از شنیدن موسیقی­های معمول که از صدا و سیما هم پخش می­شود منع کنی، او برای مخالفت با تو ترانه­های غربی و رپ روی گوشی موبایلش می­ریزد و گوش می­کند.

بر این باورم ماندن در منزل، بازی و شوخی کردن با بچه­ها و خوب شوهرداری کردن چنین زنانی در منزل ثوابش بیشتر از رفتن به جلسات این­چنینی است. خانم محترم، شما اگر سلیقه به خرج بدهی، غذای خوشمزه­ای درست کنی و با شوهر و بچه­هایت در گوشۀ یک پارک یا در یک نقطۀ تفریحی بروی و چند ساعت با آنها بگو و بشنو وبخند داشته باشی، ثواب زیادی برایت می­نویسند. مگر نه اینست که جهاد زن خوب شوهرداری کردن است؟ شما فکر می­کنید وقتی از خانه بیرون می­روید، بچه­هایتان می­نشینند دعای ابوحمزۀ ثمالی می­خوانند؟! نه. آنها هم حوصلۀ­شان سر می­رود. وقتی کسی در منزل نباشد که سر بچه­ها را گرم کند و از لحاظ تربیتی آنها را مدیریت کند، سراغ اینترنت و لاین و واتس­آپ و ... می­روند و... شما در جلسۀ دعا داری یا وجیهاً عندا.. می­گویی، دخترت دارد در اتاقش با پسر نامحرمی چت می­کند. تو داری در جلسات زنانه هی صلوات می­فرستی، پسرت دارد در منزل با تلفن با دوست دخترش حرف می­زند.

شما می­توانید با مدیریت صحیح خوابتان را به موقع بروید. سر فرصت و با حوصله به همسر و بچه­ها برسید. چون به مسائل مذهبی علاقمندید موقع درست کردن غذا هم به رادیو معارف گوش کنید. می­توانید با سی­دی­ سخنرانی­های اخلاقی گوش کنید. سخنرانی­هایی که علمای دین و اخلاق سالها دود چراغ خورده­اند و برای تربیت جامعه دستورات خداوند را از متن قرآن بیرون آورده­اند. باید قبول داشته باشیم که سخنرانانی که صدا و سیما دعوت می­کند به مراتب باسوادتر از آن خانمی هستند که در جلسات زنانه شما را موعظه می­کنند.

البته با خواندن این متن این شائبه به وجود نیاید که می­خواهم صلاحیت خواهران معلمان قرآنی را زیر سؤال ببرم. من به هر کسی که برای ترویج احکام دین و عمل به آیات قرآن تلاش می­کند احترام می­گذارم و برایش ارزش قائلم. من با نوشتن این مطلب کمی مسئله را آسیب­شناسی کردم. خلاصۀ توصیۀ من به خانمهای خانه­دار این است که اولاً جلسات این­چنینی شما را از وظیفۀ اصلی­تان که خوب شوهرداری کردن و تربیت فرزند است باز ندارد. ثانیاً حضور شما در این کلاسها باعث نشود دین و دستورات قرآن را جوری به شما آموزش دهند که به جای هستۀ اصلی دین به پوستۀ دین بچسبید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

مشغول خرید میوه بودم. به فاصلۀ چند متر به یک معلول ویلچر نشین نگاه می­کردم. شماره تلفن تاکسی بی­سیم را گرفت: الو فلانی هستم، ویلچری­ام. اُپراتور تاکسی بی­سیم گفت: «آدرستون؟» دوست معلول من آدرس را داد و منتظر شد. دو سه دقیقه بعد تاکسی بی­سیم روبروی او ترمز کرد. وقتی دید مسافرش ویلچری است گفت: «صندوق عقب من جای ویلچر تو را ندارد.» بلافاصله دور زد و رفت!

در فکر فرو رفتم! با خودم گفتم ایکاش این آقای راننده لحظه­ای خودش را به جای آن برادر ویلچرنشین می­گذاشت. ایکاش بی خیال پایش را روی گاز نمی­گذاشت و او را رها نمی­کرد.

جناب آقای راننده، افراد سالم هیچ مزیتی نسبت به افراد معلول ندارند، مگر به سبب تقوایشان. آیا واقعاً صندوق عقب ماشینت پر بود؟ اگر به جای دوست معلول من یک آقا یا خانم متشخص(به زعم شما) زنگ زده بود و یک چمدان شیک هم با خودش داشت باز هم می­گفتی صندوق عقبم جا ندارد؟ دوست عزیز همۀ زندگی ما پول نیست. گاهی باید انسانیت و حس نوعدوستی را در زندگی فدای پول کنیم.

جناب آقای راننده، این دوست من هم زمانی مثل شما سالم بود. قضا و قدر روزگار او را ویلچر نشین کرد. شما می­توانید تضمین بدهید که تا آخر عمر سالم خواهید ماند و هیچ اتفاق ناگواری برایتان نخواهد افتاد؟ هیچ می­دانید بسیاری از افرادی که در جامعه معلولند و از نگاه شما شهروند درجه دو محسوب می­شوند فقط بر اثر یک حادثه قطع نخاع و ویلچر نشین شده­اند؟

من نمی­دانم آیا یک راننده طبق قانون حق دارد هر مسافری را که دلش خواست سوار کند و هرکه را نخواست سوار نکند. اما این را می­دانم که رانندگان وسایط نقلیۀ عمومی در سطح شهر در برابر جان و مال و آبروی شهروندان مسئولند. رانندۀ محترم، من پیش­داوری نمی­کنم. شاید شما دیسک کمر داشته­اید و واقعاً نمی­توانسته­اید ویلچر او را در صندوق عقب ماشین خودتان بگذارید. شاید هم واقعاً صندوق عقب شما پر بوده که بعید به نظر می­رسد. حرف من این است که مواظب باشید در مراودات خود با یک فرد ویلچری دل او را نشکنید و غزت نفس او را زیر سؤال نبرید. با افراد معلول نه از روی ترحم که مهربانانه برخورد کنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1394 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...