درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر، تار کدورت از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت ، نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانیِ خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست پس از آن فردایی


یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
ابراهیم میگفت :

برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه

بایداخلاصداشته باشیم و برای اینکه مااخلاصداشته باشیم

سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگزریم و برای اینکه از همه چیز مون بگزریم

باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیز مون با خدا باشه .

انقدرپاکباشیم که خدا کلا از ما راضی باشه .

قدم برمی داریم برایرضای خدا

قلم بر می داریم روی کاغذ برایرضای خدا

حرف می زنیم برایرضای خدا

شعار می دیم برای رضای خدا

می جنگیم برایرضای خدا


همه چیز همه چیز همه چیز خاص خدا باشه



که اگر شد پیروزی نزدیک است



چه بکشیم چه کشته بشیم که اگر اینچنین باشیم پیروزیم



و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برای ما



چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم اگر اینچنین باشیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


آزادگان آزمایش خود را پس داده‌اند که در سخت‌ترین شکنجه روحی و جسمی متحمل شدند لذا آزادگان ما اسطوره‌های صبر و مقاومت و سفیران بلند اسلامی هستند.
آزادگان بی تردید سند افتخار دوران شکوه ایثار و اخلاص و از خودگذشتگی هستند، مقومت دربرابراین مادامیون بهانه ای است تا بار دیگر گوشه ای از رشادت ها و پایمردی های آنها را به یادمان بیاوریم .وبه آنهاگوشزدنمایم
سیم های خاردار، کانال های حفر شده برای پناه گرفتن، میدان های مین و ارتفاعات صعب العبور در بانه و مریوان، دریاچه نمک، خرمشهر، آبادان، شلمچه، نفت شهر، جزایر مجنون، سه راه جفیر، نهر جاسم، شهرک دوعیجی و کانال ماهی، سوسنگرد، دهلاویه،بستان،تنگه چزابه، مهران و دهلران و شوش دانیال واژه های آشنایی هستند که زمانی بهترین و خالص ترین انسان ها با آنها زندگی می کردند،
همان هایی که فارغ از همه چیز و همه کس در جبهه های جنوب و غرب، در سنگرها ، آرپی چی به دست و بی سیم بر دوش بر روی سیم های خاردار و میدان های مین می لغزیدند ، شیرینی شهادت را می چشیدند، جانبازی را می آموختند و یا طعم تلخ اسارت را تجربه می کردند.

آنها چه زیبا و شجاعانه در شب های عملیات برای از کار انداختن تیربار دشمن از همرزم خود پیشی می جستند و عاقبت پس از رزمی جانانه با تنی زخم خورده از جور دشمن به اسارت درمی آمدند و سپس در طول سالیان دراز اسارت، حماسه های به یاد ماندنی می آفریدند که نقل هر یک از آنها انسان را به شگفتی وامی دارد به گونه ای که زبان از تحسین مقاومت و ایثار آنان عاجز است،
آنان امروز پس از آزادی در شهرها و دیار خود پراکنده اند،کسی از سرنوشت آنها خبری ندارد، اما همه معترفند که آنها یادمان زنده پایداری و پایمردی، استقامت، ایثار، گذشت و مقاومت هستند، مقاومتی که آنچنان شجاعانه و متهورانه بود که به ناچار افسران بعثی همگی به عجز و ناتوانی خود در مقابل فرزندان سخت کوش این مرز و بوم معترف بودند.

آنچه دوران اسارت را برای دلیر مردان آزاده این مرز و بوم جذاب و دلپسند و قابل تحمل ساخته بود تنها یاد و نام خدا بود و بس.
و اما امروز آزادگان سرفراز این میهن کجایند، چه می کنند و به آن روزها چگونه می اندیشند، سخنی که خمیرمایه آن استقامت ، پایداری، آزادگی و فرزانگی است.
اکنون باید ببینیم همان آزادمردانی که تفکر آزادگی را به مردم هدیه کردند در کجای چرخه این نظام اسلامی جای دارند؟ چگونه می اندیشند و چه می کنند؟ آیا وظایف آنها محدود به همان چند سال اسارت بود و دیگر هیچ؟ چقدر از آنها در عرصه های بعد از جنگ و دوران سازندگی عمرانی و فرهنگی استفاده کرده ایم؟.
به امیدپیروزی آزادگان بر..............





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
زمستان و سرما خودبخود نوعی سختی وشکنجه جسمی بحساب می آمد . درسال اول فقط یکدست لباس نازک تنمون داشتیم هرنفر یک پتو داشت و زمین آسایشگاه سیمانی نمناک وسرد بود. مجبور بودیم دوسه نفری یک پتو زیر و یکی مشترکا روی خود بیندازیم تا بلکه نفسهای گرممان فضای زیز پتو را گرم کند. همه قوز کرده و قلنج گرفته و دولا بدن را گرم می کردیم تا سرما را کاهش دهیم . دمپایی باندازه کافی نبود و برخی پای برهنه  در سرما راه میرفتن. بدتر اینکه زمستان هم مث تابستان حتما بایستی در سرماها در محوطه حیاط قدم بزنیم بلرزیم ومجاز نبودیم در گوشه ای جمع شویم. اصلا بنا براین بود اذیت بتمام معنا برما اعمال شود . صورت سرخ شده از سرما و بدن لرزان و کج و کوله و پشت قوز کرده یک جلوه عمومی اسرا بود و فقط لبخندهای دوستان گرمی بخش دلها می شد وامید باینکه خدا میبیند و بموقع فرج حاصل خواهد شد . برای گرم شدن چاره ای جز قدم زدن در محوطه نبود البته دویدن ممنوع بود فقط پیاده. دلمان را به حرفهای دوستان خوش کرده وقتمان نقل حرفهای خودمانی بود .صبح با سوت بیدارباش یکساعت سرپا نشسته ومنتظرماموران برای حضور غیاب وآمار بودیم. وشاید صدهامرتبه بشین وپاشو میدادند تا نوبت آمار فرابرسد. بعداز آمار همه باید منتظر صبحانه باشند تامسولین غذا بروند سهمیه صبحانه را بگیرند بیاورند .سهمیه نان که ازشب قبل بود یک نان ساندویچی راشب میخوردیم یکی هم باصبحانه. همان چند سی سی چای شیرین بجان شما خیلی میچسبید. .روزدرمیان یکروز چای میدادند یکروز عدسی. سهمیه لیوانی بود اما یک لیوان چای برای سه چهارنفرکه با قورت تمام می شد. عدسی کمتر بود یک لیوان عدسی برای ۵نفر.!

همین ذره صبحانه برای تامین کالری و نگهداشتن بدن تاظهر را غنیمت میشمردیم و شکر خدا که قطعش نکنند.

بعدازصبحانه هرکسی سعی میکرد با یکی دونفر سر صحبت را باز کند و وقتش را بگذراند. معمولا بانقل خاطرات و بیان معلومات مفید و انتقال علوم شفاهی به یکدیگر سپری می شد. در همین روزها به شنیدن احادیث، شنیدن داستانهای قران ، حکایات ارزنده،پندهای تاریخی،نقل کتاب، طنزهای شنیدنی،مباحث سیاسی ، جریانات عقیدتی و... می گذراندیم. ناگفته نماند گاهی همصحبتهای خویش را عوض میکردیم تا تکرار مطالب. به دیگران منتقل شود ،ضمنا گروهی مثلا چهار یا پنج نفر بیشتر نمی شد باهم اجتماع کنند یا حرف بزنند ! این حرفها در روزهای عادی تا ظهر ادامه داشت ، البته معمولا هرروز به بهانه های واهی چند نفر از برادران اسیر گرفتار تنبیه بدنی در ملا عام می شدند و نگهبانان عراقی رجز می خواندند و اذیت کارشان بود،





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

پروردگارا...

خدایا ... کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو به حقیقت بگشایم

خدایا... یاریم کن که مرغ خسته دلم را که دیری است دراین قفس زندانی است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم

خدایا ... پروردگارا ... یاریم کن که شوق پرواز را همیشه در خود زنده نگه دارم

خدایا ... تو خود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دور ماندن از حقیقت خویشتن و رهاشدن در گرداب فراموشی و سردرگمی است ؛ پس تو ای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تا بتوانم روز به روز به تو که سرچشمه تمام حقیقت هایی نزدیک و نزدیکتر شوم

خدایا ... همیشه گفته ام که تو را دوست دارم ، حالا هم با تمام وجود فریاد می زنم: خدایا........ دوستت دارم ..... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

خدایا ... شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام ، شرمنده ام

خدایا از قدرنشناسی خودم ، از این که هر رو باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم

خدایا چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم! خدایا به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم! هروقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم اشک در دیدگانم جمع شد و بغض شرمو پشیمانی از گناهان ، دیگر مجال سخن گفتنم نداد

خدایا ... مرا از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام نجاتم ده. به این پرنده ی اسیر پروبالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد و طعم آزادی و رهایی را تجربه کند

خدایا ... مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تو می خواهی

خدایا ... چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم درحالی که خود از کرده خویش آگاهم

چگونه می توانم دوستــدار تو باشم درحالی که بر عهد و پیمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان در درونم فروزان است. بارالها، چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم.

بارالها ... تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و میدانی که چقدر مشتاق رسیدن به توام ؛ ولی هر وقت که تصمیم گرفتم که به سوی تو بیایم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت. همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی. ولی افسوس این نفس سرکش تاکنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.

بارالها ... می ترسم، از خویش و از این سرنوشتی که در انتظار من است می ترسم. از این بیابان وشوره زاری که در پیش روی من است می ترسم.... می ترسم که مرگ به سراغم بیاید و آرزوی رسیدن به تو را این بار هم از من بستاند

پس ای پروردگار بی همتا ... به لطف و کرم خویش مرا از مرداب نفسم رهایی ده و توانی ده خویشتن را از هر چه بدیست پاک کنم

خدایا ... به من فرصتی ده تا عاشق بودن را تجربه کنم ...
.
.
.
و من همچنان دلخوش هستم به این آیه زیبا از کتاب قرآن ، معجزه پیامبرت ...

" ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید ، از رحمت خدا نا امید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد . زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است "






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بكشد.
این اواخر سرفه‌هایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یكی از بچه‌ها كه اززبان پسرش شنیده بود در كلاس خیلی سرفه می‌كند یك
روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شكایت كرد و گفت: اگر سرما خورده
چرا خودش را درمان نمی‌كند؟ مگر بچه‌های مردم چه گناهی كرده‌اند كه
معلمشان آنها را مریض می‌كند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون می‌دانست ناراحت می‌شود حرفی از
جانبازیش نزد. اما هر كاری كرد مادر دانش‌آموز راضی
نشد. دستآخر هم به مدیر گفت به منطقه شكایت می‌كند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانش‌آموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمه‌های دبیران و دانش‌آموزان زیاد شده بود.
مادر این دانش‌آموز كه گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل می‌كند، به منطقه رفت و
از معلم شكایت كرد.

خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با كپی برگه
شكایتی كه در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی كه قیافه حق به جانب
گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش كرد؟ ولی فكر نمی‌كنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچه‌های مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمی‌كنید؟
مدیر كه تا این لحظه ساكت مانده و سر به زیر انداخته بود در
حالی كه اشك از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند كرد و گفت: خانم، ایشان به حرف
شما گوش كرد و خودش را درمان كرد.
مادر دانش‌آموز كه با تعجب
مدیر را نگاه می‌كرد پرسید پس اگر درمان كرده چرا سر
كلاس حاضر نمی‌شود؟ شما چرا گریه می‌كنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی كه هر لحظه بر هق هق گریه‌هایش افزوده می‌شد با اشاره دست
دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند...

مادر دانش‌آموز در حالی كه
فكر می‌كرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را می‌بیند به جایش یك اعلامیه ترحیم را دید كه در آن نوشته شده بود:
شهید ... پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران
شیمیایی دشمن در عملیات ... به شهادت رسید.
مادر دانش‌آموز نمی‌دانست چه بگوید. برگه شكایت از دستش افتاد و در حالی كه می‌خواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد... ببخشید من
معلم جدید دانش‌آموزان كلاس... هستم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
وقتی
اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت واستفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد.
با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.


یکی از مأموران پرسید:
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس.
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس.
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس!

A37
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
- نه به حضرت عباس!
A05 A05 A05

[عکس: 16032350702145237099.gif]



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 اسفند 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
تازه اومده بود جبهه
یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید:
وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟
اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده
شروع کرد به توضیح دادن:
اولاْ باید وضو داشته باشی
بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی:
اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بنده خدا با تمام وجود گوش میداد
ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت:
اخوی غریب گیر آوردی؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
وقتی خوندمش یاد حرف امام افتادم که در جواب شاه فرمود : سربازان من در قنداق اند

بغض کرده بود از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد» شاید هم حق داشتند نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت،غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند- قتل عام می شدند.فرمانده بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد. بغض کرده بود توی گل و لای کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند.یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
اخوی عطر بزن

شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل

چراغارو خاموش کردند

مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود

هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت

یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما

عطر بزن ...ثواب داره

- اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا

بزن به صورتت کلی هم ثواب داره

بعد دعا که چراغا رو روشن کردند

صورت همه سیاه بود

تو عطر جوهر ریخته بود...

بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

گاهی بصیرتمان کم می شود. گاهی دیدن و حس کردن دردهای دیگران را فراموش می کنیم. گاهی بی توجهی و غفلتمان به اوج خودش می رسد! مثلا" زمانی که باد به غبغب می اندازیم و با سینه ای ستبر و اعتماد به نفس می گوییم " خب آزاده است که باشه! مگه چه خبره اینقدر بهش میرسن و درصد میدن و ..." !
تصور کنیم که ما وقتی در خانه خودمان بیمار می شویم، چه اتفاقی می افتد؟! مثلا" سرماخورده ای. همه ناراحت هستند. اول تو را برای دارو ودرمان به دکتر می برند. با سلام و صلوات می برند و با سلام و صلوات و قربان و صدقه برمی گردانند. مادر یا همسرت برایت اسفند دود می کند و وقت داروهایت را تنظیم می کند و خودش سر وقت همه را به تو می دهد.
برایت جایی آماده می کنند نرم و گرم و راحت که استراحت کنی. سکوت را برقرار می کنند و اجازه نمی دهند چیزی آرامشت را به هم بزند. آبمیوه برایت می گیرند و میوه ها را پوست کنده جلویت می چینند. غذای مقوی با عصاره گوشت و مرغ و ماهیچه و بلدرچین و ... و می گویند باید بخوری تا جان بگیری...
فقط به همین پروسه کوتاه سرماخوردگی توجه کنید. ببینید چقدر تفاوت دارد! روی سخن با کسانی ست که خیلی بی تفاوت از حال و روز آزاده ها صحبت می کنند در حالی که اصلا" یک سرماخوردگی با دردها و رنج ها و شرایط اسارت در غربت قابل مقایسه نیست!
گرسنگی و نبود غذای درست و حسابی، نبودن آب کافی و تشنگی، انفرادی، کتک و حمله به اسرا، فشارهای روحی و روانی، فشارهای معنوی، محرومیت، توهین، نبودن امکانات و به طور کلی یک زجر و عذاب دائمی برای اسرا، قسمت کوچکی از جهنمی ست که بعثی ها برای رزمندگان اکثرا" نوجوان و جوان ما ایجاد کرده بودند!
به جوانان امروزی که می گویی بالای چشمت ابروست، احساس می کند دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد! آن وقت ما چگونه اینقدر راحت می گوییم" مگه آزاده ها چه کار کردن؟! چرا اینقدر بهشون امکانات می دن و ... " !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

معمولا به دلیل عدم وجود بهداشت درآسایشگاههای اردوگاه  12اسراء مبتلا به بیماریهای زیادی می شدند که یکی ازآن ها بیماری گال بود بهیار اردوگاه که ایرانی وهمدانی هم بود اسمش داوود بود که معروف شده بود به دکتر داوود ایشان ماهانه می آمدند اسراء رو چک می کردند  هرکسی که این مریضی روداشت ازمجموعه اش جدامی کردند تااینکه به دیگران سرایت نکند حال اصل مطلب این جاست که تابستان ها این مریضی بیشتر شایع می شد یه بار همه ی افرادی که دراردوگاه به این مریضی مبتلا شده بودند به آسایشگاه 4  جمع کرده بودند می خواستند یه جا معالجه کنند دستور می دادند همه باید لخت عور بشوند یه پماد زرد رنگی هم می دادند که به بدنشان بمالند  وتأثیر  گذاری این پماد درآفتاب بهتر بود همه ی مریض هارا همچنان لخت عور می آوردند درجلوی آفتاب قرار می دادند بدون اینکه سترعورتی داشته باشند لذا درمعرض مستقیم آفتاب قرارگرفتن باعث بهبودی مریضی فعلی می شد ولی سبب یه مریضی دیگری می شد که اون هم گرمازده گی بود باز گرمازدگی باعث اسهال خونی می شد درپایان بشتر عزیزان به ملاقات خدامی شتافتند 

(خاطره ی فوق تقدیم به آن هایی که می گویند که شما یه دو روز رفتید درعراق وایستادید همه امکانات را بهتون میدن)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

با اسارت ما نیروهای بعثی به ضرب و شتم و اذیت و آزار بچه ها پرداختند و آنها را به سمت خودروی نظامی آیفا هدایت كردند و پس از انتقال به پشت جبهه ما را در خیابانهای شهر بغداد گرداندند مردم شهر بغداد نیز از اسرای ایرانی با پرتاب سنگ و چوب و گوجه و آب دهان استقبال كردند. با اتمام این نمایش كه چند ساعتی به طول انجامید به سمت اردوگاه تكریت به راه افتادیم . آنچه كه من از این اردوگاه تصور می كردم اردوگاهی با حداقل امكانات بهداشتی ، درمانی و تغذیه بود. اما زهی خیال باطل كه این اردوگاه مفروش شده بود از مار ، مارمولك و عقرب و عدم وجود هریك از امكانات یاد شده. اگر كسی مریض می شد دكتری برای مداوا پیدا نمی شد و باید به لطف دوستان آزاده و احیانا ً پزشك شفا پیدا می كرد.  وضعیت پوشاك بسیار بد بود چنان كه در ابتدای اسارت یك دست لباس به ما تحویل دادند كه با گذشت سه ماه پاره شد و ما مجبور بودیم برای وصله كردن آن همچون انسانهای نخستین از چیزی مثل سیم خاردار استفاده نماییم .وضعیت آموزشی را خود برنامه ریزی كردیم و به اتفاق دیگر دوستان اسیر تصمیم گرفتیم كلاس قرآن دایر كنیم . البته به طور مخفی هر كه قرآن بلد بود به دیگران یاد می داد و احیاناً اگر عراقیها متوجه این موضوع می شدند ما را بسیار اذیت می كردند و گاه برای این كار دستگیر و مورد شكنجه قرار می دادند

  بچه ها در بین خودشان برنامه های تعلیم و تعلم را مخفیانه و با وجود فشار عراقیها ادامه دادند،  چون اگر می خواستند این برنامه به صورت آشكار باشد منجر به تنبیه ومجازات مجدد آنها می شد . كسانی كه می خواستند سواد بیاموزند مخفیانه پیش بچه های با سواد می رفتند و با یاد داشتها و نوشته ها وتمرین پیش آنها درس یاد می گرفتند آنهایی هم كه می خواستند درسهایی مثل زبان خارجی بخوانند این كار را به صورت مخفیانه انجام می دادند. در اسارت، هركس هر چیزی را كه می دانست و می توانست ، به دیگران انتقال می داد. بچه ها در سال اول اسارت به تدریس درباره مسایلی از قبیل تاریخ اسلام و مباحث سیاسی می پرداختند. گاهی كلاسهای عربی می گذاشتند و برادران طلبه درس می دادند. البته با نبود قلم  و دفتر كار خیلی مشكل بود ، ولی چون فرصت زیاد بود و ازطرفی حس یادگیری در بچه ها قوی بود سعی می كردند از طریق شفاهی مطالب را یاد بگیرند و به ذهن بسپارند . آنها در اوقات بیكاری مباحثه می كردند و مطالب را تكرار می كردند تا از ذهنشان بیرون نرود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

برای اینکه بدانیم اگر دیگران نبودند چه میشد خوب است کمی به خودمان بیندیشیم راستی اگر قرار بود تنها خودمان را ببینیم چرا چشم های ما را رو به بیرون باز کردند؟                   

اگر قراربود تنها خودمان را در آغوش بگیریم دست های مارا طوری درست می کردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم و دست های ما را آنقدر بلند نمی ساختند که بتوانیم هرکه را دوست داریم در آغوش بگیریم.آیا دیده اید که کسی دست در گردن خودش بیندازد؟ مگر دست شکسته ای که وبال گردن است... 

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمی ساختند که همه ی مردم جهان در آن جای بگیرند و باز هم جای خالی داشته باشد ... راستی آیا تا به حال  شنیده اید که دلی برای خودش تنگ شود؟

اگر قراربود تنها برای غم های خودمان گریه کنیم چند قطره اشک کافی بود و دیگراین همه کیسه های اشکی مارا پر نمی کردند... 

اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را صدا کند سلام و خداحافظی در میان نبود… هیچ کس انتظار کسی را نمیکشید انتظاری هم اگر بود به سر نمی آمد هیچ دری به روی هیچ کسی باز نمیشد مهمان و مهمانی نبود واگر هم بود میزبانی نبود. 

صندلی ها روبه روی هم دور یک میز جمع نمیشدندونیمکت پارکها یک نفره بود.آیا دیده اید کسی هنگام ورود به خانه به خودش تعارف کند یا پیش پای خودش به احترام بلند شود؟؟آیا هیچ انگشت اشاره ای دسته ی پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان میدهد؟

آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی به یادگار می گیرد؟اگر دیگران نبودند هیچ کس شعر نمی سرودوقصه نمی گفت.کلمات زیبایی مانند دوستی مهربانی فداکاری ایثار یاری هدیه و...از لغت نامه هاپاک میشد...مخصوصآکلماتی که با "هم" شروع میشوند:مثل هم درس هم دم هماهنگ همسر هم درد هم دل هم نشین هم راز هم سفره هم رنگو...

اگر بخواهیم همه ی "هم"های عالم را بگذارم و بشمارم انگشت های دست و پایم هم کم است و به چند "هم"کار و "هم" راه نیاز دارم...اگر دیگران نبودند بازی و هم بازی نبود.بازی هم اگر بودبازنده و برنده نبود...اگر دیگران نبودند هر کس برای خودش در غاری تنها یا جنگلی دور زندگی می کرد و هیچ کس به ملاقات دیگری نمی رفت

اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم با دور شدن از آنها معنی تنهایی را بفهمیم. اگر دیگران نبودند باید سر در گوش خودم میگذاشتم و در گوشی با خود پچ پچ می کردم اما با کدام زبان؟؟ نمیدانم... 

می دانم که ممکن است به این حرفهای عجیب و غریب و این خیال های محال بخندید وبگویید این حرفها را حتی  حیوانات هم می دانند. مورچه هاو موریانه هاوزنبورها هم می دانند که باید باهمدیگر باشندولی اگر ما اینها را می دانیم چرا گاهی دیگران را نمی بینیم؟

نمی گویم که آدم نباید خودش را ببیند بلکه می گویم اتفاقآ آدم باید خوب خودش را ببیند ولی خود را با دیگران ببیند و با دیگران بخواهد تا هم "خودش "وهم "دیگران " را خوب بشناسد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
بعضی از همراهانمان، در بین راه بریدند و همكاسه مزدوران عراقی شدند. بیشتر جاسوسها ، از اسرای غیر نظامی و عمدتا عرب بودند كه ضعف ایمان و طمع چند نخ سیگار و یكی دولقمه بیشتر ، دست آنها در دست عراقیها گذاشته بود تا پشت سر هموطنهای خود صفحه بگذارند و آشی برایشان بپزند كه یك وجب روغن رویش باشد!
از جاسوسهای معروف ، "علی رضا رهداری" و "اسماعیل" در اردوگاه ما بودند. بچه ها پس از اتمام حجتهای فراوان با اسماعیل ، تصمیم گرفتند كه سرش را زیر آب كنند. یك روزكه به حمام رفته بود  پارچه ای روی سرش انداختند و با تیغ شكمش را خط انداختند. اسماعیل با دادو فریاد توانسته بود جاسوسها و نوچه هایش را جمع كند و از خطر برهد. بعد از آنكه جان سالم به در برد، بیست و یك نفر از بچه ها را معرفی كرد. عراقیها این عده را گرفتند به باد كتك و چند نفر از آنها را آنقدر زدند كه دست وپایشان شكست. این مسئله باعث شد بچه ها اعتراض بكنند. عراقیها كه می دانستند ریشه كار در كجاست ، جاسوسها را از یك آسایشگاه بیرون كشیدند و به آسایشگاه دیگری بردند تا صدای اعتراض بخوابد؛ اما آن آسایشگاه نیر سر به طغیان و اعتراض برداشت كه " ما جاسوس نمی خواهیم".




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic