تبلیغات
خاطرات جنگ - مطالب رضا عقیلی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




در روایت آزاده ای می خوانیم: روزی یکی از برادران اسیر در اردوگاه12 مورد هجوم وحشیانه سرباز عراقی به نام محمد قرار گرفت. برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت: مگر گاوی؟! سرباز عراقی که معنی لغت «گاوی» را نفهمیده بود، پرسید: گاوی یعنی چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت: سیدی(یعنی آقای من) در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را می دهند. سرباز عراقی بدون اینکه از این توضیح، مشکوک شود، با خوشحالی و تکبّر، بادی به غبغب انداخت و او را رها کرد. فردای آن روز وقتی یکی دیگر از برادران او را به نام سیدّ محمد صدا زد، سرباز عصبانی شد و با خشونت گفت: سید محمد گاوی، فهمیدی؟ آن بنده خدا هم که از کل ماجرا بی خبر بود، با تعجب گفته او را تأیید و تکرار کرد. و از آن به بعد لقب «محمد گاوی» رسماً بین برادران (در مورد آن شخص) رواج یافت.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

در روایت آزاده ای می خوانیم: یک بار دو نفر از بچه ها بر سر کولی گرفتن از سربازی عراقی شرط بندی کردند...در همین وقت سرباز مذکور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وی پرسید: تو قوی تری یا من؟ سرباز عراقی بادی به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من، تو با این بدن ضعیف و لاغر مردنی و تغذیه کم، اصلاً زوری نداری و من از تو خیلی قوی ترم. برادر بسیجی به وی گفت: اگر راست می گویی که زورت زیاد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را می چرخانم تا ببینم زور چه کسی بیشتر است. سرباز عراقی با نگاهی مردد، کمی درباره این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند نوبت به برادر بسیجی که رسید، او به ظاهر قدری تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمی تواند آن هیکل گنده را بچرخاند.

خبر این موضوع به سرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانی ما بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
کی باحسین کار داشت
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

لیاقت برای عملیات
در عملیات كربلای 4 بر خلاف كربلای 5 اوضاع منطقه چندان بر وفق مراد نبود. ماست ترشی بود از تغارش پیدا! بچه ها موفق به تثبیت مواضع به دست آمده نشدند و با دادن كشته و زخمی قابل توجه عقب نشینی كردند. معمول بود كه گفته می شد خدا گلچین می كند، مصداق شعر حافظ: هزار نكته غیر حسن بباید كه تا كسی / مقبول طبع مردم صاحبنظر شود. تشخیص درستی هم بود. رفتنیها با آنها كه بیخ ریش صاحبشان بودند كه به اصطلاح تومانی هیجده ریال توفیر می كردند. لذا از تعارفات كه می گذشتیم به هر كس التماس دعا نمی گفتند،‌ به معنی خاص كلمه!‌ و از هر كس حلالیت نمی طلبیدند و یادگاری نمی گرفتند و آنجا كه این تمیز و تشخیص نبود و به كسی می گفتند،‌ اگر شهید شدی،‌ پاسخ می شنیدند: ما لیاقت نداریم! در كربلای 4 كار به جایی رسیده بود كه اگر برادری می خواست بگوید ما كه لیاقت ... می گفتند:‌ خیالت راحت باشد این عملیات خیلی لیاقت نمی خواهد،‌ آنقدر كه فرار نكنی و پای كار باشی كافی است!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

لحظه اسارت یعنی اوج غافلگیری و بدترین خاطره دوران زندگی یک اسیر آن هم توأم با تجاوز ارتش بعثی به خاک میهن و تجاوز به انقلاب اسلامی. اسارت یعنی مواجه شدن با یک زندگی غیر قابل تصور و دور از انتظار، توأم با افکار رویاهای پوچ و رها نشدنی.

اسارت یعنی آه و حسرت، رنج و محنت، درد و مشقت، سختی و مصیبت، ناله و فریاد، ترس و اضطراب، کابوس و وحشت، کم‌خوابی و بی‌خوابی، تحمیل و تحقیر، محرومیت و محدودیت، بی‌حرمتی و اهانت، یأس و ناامیدی، سرنوشت نامعلوم و بی خبری از وطن و خانواده، فراقت و غربت، خبرهایی یک طرفه و مغرضانه همراه با شایعه، چشم انتظاری و بلاتکلیفی، آرزوهای دور و دراز اما دست نیافتنی، معاشرت اجباری با افراد مختلف با عقاید و سلیقه‌های گوناگون، آرزوی فرار و نجاتی غیر ممکن، راز خود را پنهان داشتن از ترس این که مبادا بغل دستی‌ات جاسوس باشد، یعنی‌روزها، ماه‌ها و سال‌های تکراری توأم با یک غم جانکاه، دیدن مکرر چهره‌های کریه جلادان کلاه قرمز بعثی کابل به‌دست، از سوی دیگر دیدن چهره‌های مظلوم و اندوهناک مردان و افراد کم سن و سال گرفتار در چنگال بعثیان دردمنش، ناله و فریاد دلخراش اسرای مریض در داخل آسایشگاه و....

مواقعی پیش می‌آمد که بچه‌ها شب را تا صبح از درد به خود می‌پیچیدند ولی فریادرسی نبود آنها در نهایت جان به جان آفرین تسلیم می‌کردند. من خودم شاهد بودم و دیدم یکی از بچه‌ها ، شب تا صبح ناله کرد و از درد به خود پیچید. هرچه فریاد می‌زدیم یک نفر در حال مرگ است هیچ گوشی شنوا نبود، تا این که بعد از نماز صبح در نهایت مظلومیت و غربت دار فانی را وداع گفت.

اسارت یعنی سوختن و ساختن، خون دل خوردن و مدارا کردن با کمترین امکانات، کنار آمدن با یک قالب صابون، یک لیوان پودر لباسشویی برای یک ماه شستن لباس و هم برای ظرف غذا. جیره غذای 24 ساعته مان دو قرص نان شبیه نان ساندویچی‌های قدیمی البته کوچکتر از آن بود. تازه آن‌ها را در کنار اردوگاه نگه می‌داشتند تا خشک و بیات شود. آن وقت به اسرا می‌دادند و می‌گفتند اسیر ایرانی نباید نان گرم بخورد. غذای هر نفر در 24 ساعت هم فقط چهار قاشق برنج نیم پخت بود. خورشت غذا خصوصاً در اوایل اسارت بیشتر مواقع پوست بادمجان، کمی رب گوجه فرنگی و کمی روغن با آب فراوان بود.

بعضی مواقع هم آبگوشت گوشت گاو کرم زده می‌دادند. سوخت زیر دیگ‌ها به وسیله لاستیک فرسوده تأمین می‌شد. بریدن لاستیک‌ها خودش شکنجه دیگری بود. اردوگاه را دود لاستیک فرا می‌گرفت. غذا کاملاً بوی دود می‌داد. خوابیدن در فضایی به عرض 60 سانتی‌متر و طول یک متر و بیست سانتی متر در طول سه سال آن هم به پهلو کار ساده‌ای نبود.

اسارت یعنی حمام کردن در سرمای زمستان با آب سرد. بعضی مواقع اسیر در اثر شدت سرما زیر آب دوش سرد سکته می‌کرد و قسمتی از بدنش فلج می‌شد. اسارت یعنی موقع استفاده از سرویس‌های بهداشتی و حمام یکباره فشار آب را به حدی کم می‌کردند که به ناچار با حوله، تن صابونی مان را تمیز می‌کردیم و از حمام بیرون می‌آمدیم. در سال‌های اول اسارت صد نفر از دو عدد دوش حمام آن هم بصورت عمومی استفاده می‌کردند و اینکه چگونه استفاده می‌کردیم خود داستان دیگری است.

اسارت یعنی عدم امکان رعایت نظافت و بهداشت طوری که اوایل اسارت سرویس‌های بهداشتی اردوگاه پر از لجن و کثافت می‌شد. در طول شبانه روز به صد نفر یک ربع وقت برای استفاده از سرویس‌های بهداشتی و حمام کردن می‌دادند به جهت محدودیت زمانی ناچار در داخل آسایشگاه معمولاً از محل و پنجره‌ها رفع حاجت صورت می‌گرفت. بوی مشمئز‌کننده و تهوع آور

و به تبع آن شپش، ساس، گال و انواع حشرات موزی که باعث خارش بدن توأم با انواع و اقسام امراض می‌شد، اسرا را کلافه کرده بود.

در تنگدستی اسارت، گذشت، سخاوت و انفاق ارزش خاصی داشت. سال 1367 در اردوگاه تکریت رژیم بعث به خاطر این که بگویند ما به اسرای ایرانی میوه می‌دهیم روزی مقداری سیب و پرتقال در داخل یک ظرف در وسط آسایشگاه قرار دادند و به اسرا گفتند کسی حق ندارد دست به میوه‌ها بزند تا ما فیلم برداری کنیم. اسرا را کنار میوه‌ها نشاندند و فیلم گرفتند. فیلم برداری که تمام شد با بی شرمی تمام میوه‌ها را برداشتند و بردند.

یکی از اسرا به نام اعتمادیان که اهل اصفهان بود و توانسته بود یکی از سیب‌ها را به قول خودمان کش برود و آن را داخل کیسه سربازی‌ای که در اختیار داشتیم برای روز مبادا قرار بدهد. بعد از چند روز، آن روز مبادا فرا رسید، عراقی‌ها اسرا را سه شبانه روز بدون دلیل بی آب و نان داخل آسایشگاه‌ گذاشتند و درها را بستند و رفتند و روز سوم که شد بیشتر اسرا توان حرکت نداشتند حتی با هم صحبت نمی‌کردیم که انرژی مصرف نشود. در آن شرایط طاقت فرسا آن برادر اصفهانی سیبش را از داخل کیسه در آورد و آن را بین صد نفر تقسیم کرد. همان مقدار کم را داخل دهانمان گذاشتیم.

با مزه مزه کردن آن احساس می‌کردیم که کمی رمق گرفته ایم. آن روزاعتمادیان می‌توانست آن سیب را زیر پتویش بخورد، بدون این که کسی متوجه خوردنش شود ولی او این کار را نکرد و در نهایت گذشت و سخاوتمندی سیب را در اختیار هموطنان اسیرش قرار داد. این است معنی واقعی گذشت و سخاوتمندی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

فسانه نیست آنهنگام که زنجیر بر دست و پای غیورمردان مجاهد دوران دفاع مقدس بستند تا همه ی شکست ها و ناکامی ها را در چهاردیواری اسارت بر سر آنان آوار کنند و هیبت و هیمنه ی خویش را بدین طریق باز یابند

اما مگر می شود بسیجیان و سربازان دلاور ایران زمین را با شکنجه های قرون وسطایی به ذلت کشاند تا لذتی برکام متجاوزان بنشیند و در این هم آوردی صحنه های بی بدیلی آفریده شد که مانا و پایدار بر تارک آسمان این سرزمین کهن بسان ستاره ای پرفروغ نورافشانی خواهد نمود

کدامین کلام و واژه و تصویر می تواند آن ثانیه های سخت و دهشتناک و آن مقاومت های اساطیر گونه را زنده کند به گونه ایی که حق مطلب را بی کم و کاست ادا نماید

کافی است به این خاطره ای کوچک دقت و اهتمام ورزید تا عمق جملات بالا را بهتر دریابید

عراقی ها بسیجی 13 ساله ایی را به زیر کابل گرفتند ولی پیرمردی خود را به آنها رساند و گفت : اورا نزنید من حاضرم به جای او شکنجه شوم

علت را پرسیدند گفت : او کوچک و ضعیف است و من عمر خود را کرده ام

عراقی ها کابل را به هوا بلند کردند تا او را بزنند پسر کوچک دست یکی را گرفت و گفت :

او را نزنید که پیر است و نحیف . مرا شکنجه کنید

عراقی ها مستاصل از این رفتارها ، هر دو را به تازیانه گرفتند

بعد ها خبری در اردوگاه پیچید پیرمرد در درمانگاه جان به جان آفرین تسلیم کرد و ما نمی توانستیم براحتی به آن پسر کوچک خبر را برسانیم چون ما فقط می دانستیم که آنان پدر و فرزند بوده اند.

آیا حق اینان اینست که برای جیفه ی دنیا آنان و خانواده هایشان را در کوچه پس کوچه های نداری رها کرد ؟

آیا حق اینان اینست که حقوق قانونی شان که سالیانی سال در محاق بوده و امروز در تورمی اینچنینی ، همان را نیز ندهند و آنان را مجبور به حضور در کف خیابان ها نمایند

سایت های آزادگان را بنگرید که پرشده از این تظلم خواهی ها که البته هیچ گوش شنوایی هم نیست

چرا باید چنین شود اگر از بدو ورود آزادگان ، تا به امروز بودجه های تخصیصی در بودجه دولت ها را جمع زنیم و بر تعداد ازادگان تقسیم کنیم دیگر آنان و بچه هایشان نیاز مادی نمی داشتند اما این پولها که در بوق و کرنا شد در دایره ی دیوانسالاری تبدیل به ملزومات وزارت کشور شد و رفت .

این زخم را هیچگاه التیامی در تاریخ مقاومت ما نخواهد بود که اینچنین سمبل های مقاومت سرزمین شان را در روایتی ناخواسته درگیر کنند که دیگر هیچ گوش شنوایی برای حرف های به حق شان نیز نباشد

در کارنامه مسئولین ذی ربط این مقال همین بس که تاریخ این سرزمین هیچگاه آنان را نخواهد بخشید که تندیس های ایثار و مقاومت را هر از گاهی به جلوی مجلس کشاندند تا حق بچه های خویش را بستانند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

معمولا در دوران اسارت فرصت خوبی برای عبادت پیدا میشه خیلی از بچه ها به گرفتن روزه های نذری یا قضا و یا روزه های مستحبی اقدام میکردند که هم کار بسیار ارزنده ای بود و هم در تقویت روح  و ارتقای بعد معنوی افراد موثر بود

بهترین و ساده ترین روش این بود  شام شب را به نیت سحری میخوردند و  از خوردن صبحانه (که شامل  یک سوم لیوان چای یا سه قاشق عدسی بود صرفنظر میشد )  و نهار را هم به یک نفر اهدا میکردند ( همین نصف لیوان برنج ساده ) و شام را بعد از اذان مغرب بعنوان افطار میل میفرمودند .

بچه ها ابتدا برای نگهداری غذا جایی نداشتند و معمولا اگه عراقیها میفهمیدند کسی روزه دار است بعنوان  کسی که خشکه مقدس و آخوند مآب  هست تنبیهش میکردند  ولی بعدها که  بچه ها  بیشتر به  روزه گرفتن روی آوردند و تعداد شان بیشتر شد  حساسیت آنها کمتر شد و  اسرا   میتوانستند غذای خود را داخل لیوان نگهداری کنند و شب همراه با شام بخورند

آخه شام که یک تکه گوشت به اندازه دوعدد خرما بود  خوردنش با غذای ظهر که نصف لیوان برنج  ساده بود   مجتمعا  یک غذای تشریفاتی  میشد : شامل پلو و گوشت  و خیلی میچسبید

جای همه تون خالی

این خاطرات  یاد آور روزهای بی دغدغه و بی غل و غش اسارت  بود که ذکر کردم 

 گرچه هول و هراس اسارت جای خودش  بود ولی دغدغه گناه و رقابتهای بی ارزش دنیایی کمتر بچشم میخورد و  واقعا کلاس اسارت فرصت مغتنمی بود برای کسانی که میخواستند هم  خودسازی  کنند و هم  عبادت پروردگار مهربان

در ماه مبارک رمضان که البته بموقع خودش خاطراتی از آنرا نقل  خواهم کرد  برنامه  روزه گرفتن عمومی بود و عراقی ها پذیرفته بودند بجای  نهار ظهر  - غذا را در سحر ها به افراد بدهند و  تقریبا قریب باتفاق اسرا  روزه میگرفتند  مگر تعداد کمتری که غالبا بخاطر بیماری مفرط و یا ضعف جسمانی و یا سن بالا  که گرفتن روزه برای آنها مقدور نبود .

عده ای قلیل هم که به روزه گرفتن بی توجه بودند با ارشاد بقیه و یا تحت تاثیر رفتار خوب مابقی بچه ها  به صف روزه دارها در می آمدند و این از برکات معنوی اسارت بود .

خداوند انشالله آن روزه ها را ذخیره قیامت ما قرار دهد  و در جاهایی که حفظ ایمان و عمل صالح دشوار است کمکمان نماید.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 11 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
ما مثال مسئولان بنیاد چشم بسته و پشت به حقیقت نداریم و بخوبی میدانیم جانباز قطع عضو با جانبازی که مشکل قطع عضو ندارد تفاوت دارد اما خوب است بدانید جانباز اعصاب و روان مشکلات بسیار زیادی برای حضور در اجتماع و حفظ اشتغالش دارد که توضیح مشکلاتش مثنوی هفتاد من کاغذ است. فکر کنید چنین جانبازی بعلت موج گرفتگی دچار آسیب ضعف اعصاب گوشها، ستون فقرات و نخاع و انواع بیماری داخلی در اثر مصرف آرامبخش های قوی میباشد.
ملاحظه فرمایید هیچ یک از آسیب های یاد شده فوق در ظاهر دیده نمی شوند و جانباز با ظاهری کاملا سالم به نظر می رسد اما هر یک از آسیب های مذکور به طور جداگانه مشکلاتی بسیار بدتر و شدیدتر از قطع عضو دارد لیکن هیچیک از مسئولان ظاهر بین توجهی به اینگونه مسائل ندارند لذا جانباز با مشکلات اعصاب و روان و مشکلات نخاعی ناشی از آسیبهای ستون فقرات صدای سوت ممتد گوش ها به علاوه حساسیت به صداهای گوناگون و مصرف آرام بخش ها مجبور است در اجتماع مانند افراد سلامت سه شیفت کار کند و ظاهرش را حفظ کند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

هر روز قبل از آمار صبح مسئولین غذا یک ربع زودتر از دیگر بچه ها آزاد می شدند تا ظرفها را قبل از اینکه آزاد باش بدهند و سرویس های بهداشتی شلوغ بشود بشورند.

آنروز که من و یکی از دیگر بچه ها از آسایشگاه 4 مسئول غذا بودیم مسئولین غذا را قبل از آمار آزاد نکردند و ما هم ، هم زمان با دیگران آزاد شدیم به همین خاطر سرویس های بهداشتی شلوغ شد. جلوی شیرهای آب یکی دست و صورت می شست یکی سر می شست یکی پا می شست و تعداد بیشتری هم یغلبی های شخصی خود را می شستند. از طرفی هم هر مسئول غذایی دیرتر از موعد تعیین شده خودش را به آشپزخانه می رساند، کل آسایشگاه صبحانه نداشتند. با هر زحمتی بود خودم را به جلوی یکی از شیرها رساندم و شروع کردم به شستن ، یکی از درجه داران ارتش هم یغلبی شخصی خود را می شست و برای من مزاحمت ایجاد می کرد.

چند مرتبه به ایشان گفتم برای آشپزخانه دیر می شود بزار من زودتر بشورم و بروم ایشان با بی ادبی گفت مشکل تو است. سرهمین موضوع با همدیگر درگیر شدیم و مقداری همدیگر را کتک کاری کردیم. دو نفر دیگر هم به حمایت از من وارد معرکه شدند. سرباز های عراقی خبر دار شدند و هرچهار نفر مارا بردند به اطاقی که کنار سرویس های بهداشتی بود. یکی از بچه های عرب آبادانی را که با سربازان عراقی همکاری می کرد آوردند که حرفهای مارا ترجمه کند. یک مقداری سوال و جواب کردند. سرباز عراقی شروع کرد به شکنجه . یک لوله پلیکای شماره 2 آب آورد و از درجه دار ارتش شروع کرد به شکنجه کردن. آن سه نفر را که شکنجه  کرد نوبت من شد به من گفت تو باید بیشتر کتک کاری بشی. مقصر تو هستی و ظرفها را باید زودتر می بردی برای شستن.

با همان لوله پلیکا شروع کرد کف دستهایم را پذیرایی کردند. (درد و سوزش شکنجه با لوله پلیکا چون تو خالی و خشک است به مراتب بیشتر از کابل و چوب و امثال اینها است.) یک مقداری که به کف دستهایم زد کف دستهایم قرمز شد و تحمل نداشتم. خودم قسمت های بالاتر از ساعد را می آوردم تا آن لوله لعنتی به آنجا فرود بیاید. آنجا هم که قرمز شد گفت به پشت بخواب و پاها را بالا بکن. به یک نفر گفت که پاهای مرا گرفت و شروع کرد به زدن به کف پاهایم مقداری که زد تحملم کم شده بود و صدای جیغ و فریادم بالا گرفت.

به مترجم گفت یکی از قندره هایت (کفش هایت) را در بیاور و داخل دهانش بگذار. با گذاشتن کفش داخل دهانم صدای من خفه شد و هنگام فرود آمدن لوله به کف پاهایم من کفش ورزشی را محکم گاز می گرفتم.

از شکنجه کردن که خسته شد گفت بروید داخل محوطه بایستید تا درجه دار کمپ بیاید.

هرچهار نفر آمدیم داخل محوطه ایستادیم بعد از چند دقیقه سید عبد الله ، درجه دار کمپ آمد موضوع را به آن گفت. درجه دار که همیشه مثل یک گاو چران یک کابل برق همراهش بود. به درجه دار ارتش گفت تو برو آزادی و ما سه نفر که بسیجی بودیم را برد وسط میدان اردوگاه و اسرای دیگر را هم جمع کرد و خطاب به آنها گفت: این 3 نفر نظم اردوگاه را بهم زدند باید در محوطه تنبیه شوند. شروع کرد با کابل زدن به گوش و پشت گوشها. آنقدر به گوشهایمان زد که حجم گوشهایمان چند برابر شد.

حدود ساعت 10 بود من از شدت درد داخل آسایشگاه دراز کشیده بودم که دو تا از سربازان اردوگاه آمدند من و آن دو نفر را به داخل اتاقی که درست مقابل آسایشگاه بود بردند. آن دو نفر را با مشت و لگد مقداری پذیرایی کردند و از اتاق بیرونشان کردند. هردو سرباز با مشت و لگد به من حمله کردند یکی با مشت می کوبید به بدنم و مرا پرت میکرد برای دیگری و این کار ادامه داشت .

 دونفر از بچه ها داشتند مرا از زمین بلند میکردند که فرمانده اردوگاه و چند درجه دارعراقی رسیدند.عبد الله گفت: ایرانی ها اسرای ما را پشت ماشین می بندند و می کشند تا زمانی که شقه شقه شوند. منظور فرمانده عراقی اشاره به فیلمی که در زمان جنگ در یکی از کشورهای غربی بر علیه ایران ساخته بودند بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 آیا از دردهاى نامرئى آزادگان امروز و اسیران دیروز باخبریم؟ چه تحقیقات و پژوهش ‏هایى براى تشخیص انواع دردهاى آزادگان انجام شده است؟ آیا از تحقیقات دنیا در مورد اسیران و آثار فیزیولوژیایى، روانى و اجتماعى متعاقب آن مطلع شده‏ ایم؟ چه نگرش ‏هایى در مورد اینان وجود دارد؟

آزادگان علاوه بر جراحت و معلولیت آشکار از جبهه ‏هاى نبرد و بعضاً جراحات اسارت، آلام بسیارى را با خود حمل مى ‏کنند که برخى از آن‏ها جسمانى، بعضى روانى و برخى دیگر روان - تنى است. آیا مى ‏توان اسیرى را یافت که ناراحتى ‏هاى گوارشى و معده اذیتش نکند؟ آیا واقعاً نمى ‏دانیم ناراحتى ‏هاى استخوان و مفاصل با تحمل بسیارى از شکنجه‏ هاى اسارت آزادگان را مى ‏آزارد؟

چرا بعضى ‏ها نمى ‏خواهند باور کنند که اسیران با تحمل ضربات شلاق و مشت و لگد بر سر و صورت آن‏ها از ناراحتى ‏هاى متعاقب آن رنج مى ‏برند؟ آیا مى ‏دانیم ناراحتى مربوط به تنفس و ریه چگونه این قشر را نگران مى‏ کند؟ آیا مشکلات اعصاب از نگرانى ‏ها و عوارض اسارت نیست؟ آیا بسیارى از ناراحتى ‏هاى مربوط به جوارح، اندام و روان که آزادگان بدان مبتلا هستند و نیز ناراحتى ‏هایى که هنوز نامعلوم است و یا در آینده بروز خواهند کرد و همه به نحوى آزادگان را مورد تهدید قرار مى ‏دهد را شناسایى کرده ‏ایم؟
آیا اینکه دردهاى پنهان آزادگان دیده نمى‏ شود ناشى از این تفکر نیست که زخم و درد آشکار را مى ‏بینیم و نامرئى ‏ها را نمى‏بینیم؟ و به دردهاى پنهان توجهى نداریم.
هر چند تیپ شخصیتى و میزان مقاومت و تحمّل ‏پذیرى آزادگان در میزان ابتلاى آنان به انواع ناراحتى ‏ها، اختلالات روانى، روان - تنىی و غیره مؤثر است ولى هرگز نمى ‏توانیم ناراحتى‏ هاى خلقى،  (اختلالات مربوط به ضربه پس از حادثه) و استرس ‏هاى آن و سایر مشکلات مربوط به حافظه، دهان و دندان، شنوایى، بینایى و ... را به درستى درک کنیم. چرا به این باور نرسیده ‏ایم که بسیارى از ناراحتى ‏هاى جسمانى به دنبال ناراحتى ‏هاى روانى بر فرد عارض مى ‏شود و نیز بر این امر واقف نیستیم که فضاى اسارت و حوادث آن بر میزان ابتلاى به انواع ناراحتى‏ ها و تقویت آن بى‏ تأثیر نیستند.
بى ‏شک اسارت آثار روانى، جسمانى و روان - تنى زیادى را بر اسیر ایجاد مى ‏نماید. ممکن است برخى از ناراحتى‏ ها، اختلالات و بیمارى‏ هاى آزادگان هنوز هم مورد توجه قرار نگرفته و یا به آن نرسیده باشند، اما نکته قابل توجه این است که موضوع آزادگان به عنوان بهترین سوژه جهت پژوهش‏ هاى علمى مى ‏تواند راهگشاى بسیارى از تکنیک‏ هاى جدید در پیشگیرى و درمان باشد.
واقعاً تعداد بیش از 800 آزاده‏اى که پس از آزادى به درجه‏ى رفیع شهادت نائل آمدند، معلوم است با چه اثراتى از عواقب جنگ در اسارت به شهادت رسیدند؟
قطعاً بسیارى از ناراحتى ‏هاى مستمرى که هم اکنون بسیارى از آزادگان از آن رنج مى ‏برند از عواقب اسارت و لطمات آن است که بى ‏شک هم بر دولتمردان و مسئولان است که جدّى ‏تر بدان بنگرند و هم بر همه اندیشمندان، محققان و پژوهشگران در رشته ‏هاى مختلف پزشکى و روانپزشکى، روان‏شناسى، جامعه ‏شناسى است که بتوانند بهترین بهره ‏بردارى ‏هاى علمى را ببرند و این قشرى که از طرفى بوى شهادت را بارها و بارها استشمام کرده و در دو جبهه ‏ى خط مقدم جنگ و اسارت زخم برداشته و طعم جانبازى را چشیده ‏اند و نیز سال ها عوارض اسارت را با خود به همراه دارند مساعدتى مسئولانه داشته باشیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

بیشتر جانبازان ورزمنده ها وبسیجی ها وایثارگرانی که مدتی در جبهه هاحضور داشته اند وناملایماتی را متحمل شده اند. ایشان به دلیل عوارض ناشی از جنگ روح بسیار لطیف دارند وزود رنجند. چون در زمانه ای با همسنگرانی بی ریا زیسته اند، تحمل تبیعیض وبی عدالتی در حق خود ودیگران بسیاربرای آنها سخت است. از طرفی هزینه های سنگین زندگی روزمره با درآمدهای ناچیزشان همخوانی ندارد! چرا که درآمد به ریال وهزینه کردن به دلار میباشد!! وبیشترشان با انبوهی ازمشکلات به حال خود رها شده اند!

 از طرف مسئولان شعار می شنوند، ازمزایا وامتیازات کذایی واز طرفی زخم زبان عوام که هرچه سهمیه و وام بلا عوض وخودرو ومسکن وحقوق بالاست مال اینهاست که این عزیزان را دچار دوگانگی می کند! قرار بود حرمت وکرامت آنها حفظ شود ولی همه چی وارونه شده واین عزیزان در بسیاری از اوقات با خودشان می گویند کاش ما از قافله شهدا باز نمی ماندیم!

 آری انواع تبصره وماده تصویب شده تا این عزیزان از حقوق عادیشان محروم ودر این بین صدا وسیما هم با بی توجهی ویا اخبار کذب در مورد ایثارگران نمک بر زخم آنها می پاشد. تمام هنر صدا و سیما این شده که چند جانباز را بیاورد تا خاطره تعریف کنند وبه به وچه چه کنند! مگر اصلا " جانبازان اعتراضی دارند؟ اصلا" از نظر صدا و سیما ما مشکلی نداریم. همه چی گل وبلبل است. آسوده بخوابید شهر در امن وامان است!!!؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 بهمن 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

           خشتمال            نه   قشمار                                                                                                                                           یکی ازکلماتی که دائما برسرزبان عراقیها بودومعنـــــــای خیــلی بــدی هـم نداشت

همین کلمه قشمـــــار بود.یک روزفرمانده اردوگاهمان که یک سرگرد عـــــراقــی بود

هوس کرد به جمع اســـرای ایرانی بیــــایدوازگذشته آنها اطلاعاتی کسب کند.غافـل

ازآن که شیــــرمردان ایرانــی برای تمـــــام ســـؤالات او پاسخ های آمــاده وعجیـب و

غریبی در چنتـه داشتند . به هرحــال سرگرد عراقی به میان اسرا آمد وپس ازچندین

ســــؤال شروع به پرسیدن ازشغـــل گذشته اسرا کرد. هریک از اســـرا پاسخ عجیب

وغریبی میداد. تا این که نوبت به یکی ازاســرایی که درکنــارمن ایستاده بود رسید .

سرگردعراقی باکلمات عربــی وفارسی آمیخته به هـم ازاو پرسید :انت وقتـی چنت

فی ایران  شغل تو چی بود؟ اسیـــرایرانی خیلی جـــــدی وبدون آن که بخندد گفت :

سیدی! خشتمال . سرگردعراقی برای یک لحظـه فکــــرکردکه اسیرایرانی به او گفت

قشمار.بنابراین با عصبانیت گفت:شی اتـگول قشمار؟ قشمارچی داری میگی؟ اسیر

ایرانی دوباره با قاطعیت گفت: سیدی گلتکم خشتمـال لا قشمــــــــار آنی فی ایران

چنت خشتمال. سیدی من به شما گفتم خشتمــــــــــال نه قشمــــــار،من درایران

خشتمال بودم . سرگردعراقی مجبورشد مترجم را صدا کند ومعنای دقیق خشتمال

را ازاوبپرسد . مترجم هم با دقت وحوصله زیاد شغل خشتمــــــالی را برای جنــــاب

سرگرد توصیف کرد . سرگرد عراقی که ازدست بچه ها حســـــابی کـــلافه شده بود

و مشخـص بود ازآمدن درمیان اســرای ایرانی سخت پشیمـــــان گردیده است رو به

همان اسیر ایرانی کرد وبا عصبانیت تمام چند جمــله عربی گفت ورفت . مترجم هم

ضمــن سانسور کردن بعضی ازکلمات زشت سرگرد این جوری برای ما خلاصـــه کرد

که سرگرد گفت : آخه اینـــــــــــم شغـــــــل است که تو برای خودت انتخـــــاب کردی

قشمـــــــــار!!!!.

همه بچـــه ها شـــــروع به خندیدن کردند ومشغــــــــــول کارهای روزانه خود شدند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

"خشت اول گـــَــــــــر نِهَد معمار کَج ،"

"تا ثـُــــــٌریا مـــــــــــی رود دیوار کج !"

کج سُخن ، پندار کج ، کِــــــــردار کج ،

میخ کج ، اَلـــــوار کج ، نجــٌـــــار کج !

این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.

آری ، درست است. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

چند روز گذشت. در یکی از روزها پس از برنامه آمارگیری، در محوطه اردوگاه، شروع به شستن لباس‌های چرک خود شدم. در این میان ناگهان پخش صدایی توجه همه‌ی اسرا را به خود جلب کرد. صدای موسیقی از بلندگویی که در کنار برجک دیده‌بانی نگهبان عراقی نصب شده بود، به تدریج بلند و بلندتر می‌شد.

صدای یکی از خواننده‌های زن ایرانی در دوران طاغوت، آن هم در این شرایط که ما هنوز داغدار همرزمان شهیدمان در عملیات بودیم، بسیار دردناک و غیرقابل تحمل بود.

در یک حرکت منسجم و شور انقلابی با برو و بچه‌ها به طرف بلندگو آمده و قصد داشتیم به هر طریق ممکن آن صدا را در نطفه خفه کنیم.

نگهبان عراقی با اسلحه مراقب اوضاع بود یکی از برادران گفت: من الآن این بلندگو را می‌شکنم.

دیگری گفت: چطوری؟

گفت: کنار دیوار بایست و دستت را گره کن تا من بالا بروم

-       آخه مگه نمی بینی سرباز عراقی اون بالا با اسلحه ایستاده!

-       ایستاده باشه من باید این صدای ترانه را خفه کنم

-       باشه بیا برو بالا

او دست‌هایش را قفل کرد و آن برادر از روی شانه‌اش بالا رفت نگهبان عراقی جلو آمد و بلافاصله اسلحه‌اش را به طرف برادرمان نشانه رفت و گلنگدن را کشید و  با تهدید فریاد زد: برو پایین و گرنه شلیک می‌کنم

اما آن برادر دست بردار نبود و به طرف بلندگو رفت

نگهبان عراقی گلنگدن را کشید و تهدید او شکل جدی به خود گرفت. در این میان صدای سوت مشعل و دار و دسته‌اش به گوش رسید و دوان دوان تعداد زیادی از سربازان در حالی که مشعل جلودار آنان بود، به طرف ما آمدند.

عبد الله فریاد زد : یا الله همگی داخل آسایشگاه شوید

همه‌ی ما را داخل آسایشگاه کردند و در صفوف پنج نفره نشانده و پس از آمارگیری و داد و فریاد و فحش و ناسزا،عبدالله فریاد زد: شما به چه حقی قصد تعرض به بلندگو را داشته‌ای؟  این کار یک جرم تلقی شده و عواقب بدی در انتظار مخالفین ما می‌باشد. اینجا کسی حق اعتراض  ندارد و کسی نمی‌تواند به بگوید چرا ترانه گذاشته‌ای؟ متوجه شدید؟

او با تهدید ادامه داد: والله من کسانی راکه با قوانین و مقررات ما  مخالفت نمایند، آنها را پنج نفر پنج نفر به جوخه‌های اعدام می‌فرستم.

او پس از این صحبت‌ها به سربازان عراقی اشاره کرد و از آسایشگاه ما خارج شد.

بعثی‌ها درب آسایشگاه را تا روز بعد باز نکردند تا به قول خودشان زهر چشمی از ما گرفته باشند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
با جنگ مخالفم اما ...

دلم تنگ اون وقتاس

اون شبایی که شمع دستمون میگرفتیم و شام غریبانو عاشقونه تو صحرا میخوندیم ، آماده میشدیم تا بریم خط مقدم .

اون نیمه شبایی که توی کوههای گتوند بیدار باش میزدن ، راه میافتادیم تو کوه و کمر تا ظهر میرفتیم و میرفتیم ...

دلم تنگه اون حال و هوای عاشقانه بی ریاست ... اون جایی که دل هر آدم سنگ دلی آب میشد و بی اختیار گریه میکرد ... راستی آخرین باری که گریه کردم یادم نمیاد ....

دلم تنگه بی سیاستی و بی ریاییست ... جایی که بجای (( بله قربان و چشم قربان )) میگفتیم (( باشه حاجی ، بروی چشم حاجی )) .

با جنگ مخالفم . ولی دلم حال و هوای اون وقتا رو کرده ، حال و هوای صافی و صداقت و آزادگی از بند مادیات .

دلم هوای دوستای شهیدمو کرده ... اونایی که دیروزش میخندیدند و امروزش بدنشون غرق خون ساکت و صامت به یه نقطه دور خیره شده بودن !! 

دلم تنگه اون وقتاس ... وقتایی که عشق و معرفت خیلی پر رنگ تر از عقل و سیاست بود .

دلم تنگه اون وقتاس که خودم اسیر شده بودم و روحم آزاد شده بود  ...

دلم تنگه اون وقتاس که بهترین تفریحم قدم زدن کنار سیمای خاردار اردوگاه بود ...

دلم تنگ اون تشنگیه !! اون وقتا که آب نبود ، از تشنگی بی حال میشدیم ولی محبت خالصانه و درک انسانی جایی برای درد و رنج نمیگذاشت ...

دلم تنگه اونوقتاس .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
روزهای نخستین اسارت، غربت و محرومیت هجوم می‌آورد تا اسیر ایرانی را در هم بشکند. وحشت اردوگاه هم به این هر دو کمک می‌کرد. قدم زدن آرام، هنگام بیرون‌باش و در میان سربازان خشن و کابل‌هایی که بالا و پایین می‌رفت، نشانه‌ی متانت اسیر ایرانی بود که تسبیحی گِلی یا هسته خرمایی را در دست خود می‌چرخاند و زیر لب ذکر خدا می‌گفت و روح را در عالم معنا پرواز می‌داد.
تسبیح گِلی، نخستین مصنوع دست اسیر بود که با خاک سرزمین تکریت به راحتی ساخته می‌شد و در جانماز کوچک او دیده می‌شد.
ساخت هر تسبیح و کیفیت آن، بستگی به محیط‌ها و شرایط مختلف اسارت داشت.
انواع تسبیح‌ها عبارت بودند از: هسته خرمایی، گِلی، سنگی، فلزی، پلاستیکی و تسبیح‌هایی که در اواخر اسارت با نوک خودکار ساخته می‌شد.
مقداری از خاک اردوگاه را با آب خیس کرده، آن را ورز می‌دادند. سپس دانه‌های تسبیح را به شکل‌های دلخواه و هم سان می‌ساختند. آن گاه با نوک سوزن، دانه‌ها را طراحی و تزیین می‌کردند.
نخ جوراب‌های کشی را باز و چند لایه کرده، تا پس از تابیدن، به عنوان نخ تسبیح از آن استفاده نمایند.
منگوله‌ی تسبیح را با نخ‌های کشیده شده از تکه پارچه‌ها یا حاشیه‌ی پتو می‌ساختند و سیم آن را از رشته‌ی سیم‌های برق یا از ترانس‌های سوخته‌ی مهتابی مخفیانه به دست می‌آوردند و آن را دور سوزنی به شکل فنر می‌پیچیدند.
هسته‌های خرما را که عراقی‌ها برخی اوقات برایشان می‌آوردند، چند روزی در آب می‌گذاشتند تا نرم شود. سپس با یک تیغ، دور از چشم دشمن، به آنها شکل می‌دادند.
دانه‌های تراشیده شده را با یک درفش کوچک ( ساخته شده از سیم خاردار ) سوراخ می‌کردند. بعد، این دانه‌ها را به آرامی روی زمین سیمانی می‌ساییدند تا به شکل دلخواه درآید. پس از آن با کمی روغن‌مالی یا سرخ کردن آن ها روی چراغ نفتی، دانه‌های ظریف تسبیح به دست می‌آمد.
دقت و حوصله‌ی برخی از اسرا، وادارشان می‌کرد تا تسبیح‌های نقره‌کوب بسازند؛ سوراخ نمودن تک‌تک دانه‌ها با یک سوزن داغ و قرار دادن سیم مسی در آن سوراخ‌ها و کوبیدن هر دانه با احتیاط و ظرافت، مراحلی بود که می‌بایست به خوبی انجام شود.
گاه می‌شد که اسیر ایرانی، هنر خود را روی یک تسبیح آن چنان متجلّی می‌ساخت که دیدن آن و نقره‌کوبی طراحی شده بر روی دانه‌ها، همه را به شگفتی وا می‌داشت.
¯ ساخت تسبیح‌های سنگی به وقت بیشتری نیاز داشت. آن ها نخست سنگ‌های ریز و یک‌رنگ را به سختی پیدا می‌کردند؛ سپس آن ها را یکی‌یکی بر زمین سیمانی و خیس می‌کشیدند. این کار روزها طول می‌کشید. بعد با مته‌ی دستی – که آن را مخفیانه می‌ساختند – دانه‌ها را با احتیاط سوراخ می‌کردند.
¯ تسبیح‌هایی هم با نوک خودکار ساخته می‌شد. ساخت این گونه تسبیح‌ها زمانی رایج شد که خودکار از دایره‌ی ممنوعیت آزاد گشت.
تسبیح‌های چوبی هم از شاخه‌های نازک چند درختی که سال‌های اول اسارت در وسط اردوگاه تکریت به چشم می‌خورد، ساخته می‌شد.
نخست شاخه‌های دلخواه را در آب خیس می‌کردند تا نرم شود؛ سپس پوست روی آن را گرفته و با دقت و ذوق هنری، آن ها را به شکل‌های دلخواه می‌ساختند.آن گاه دانه‌ها را در روغن سرخ می‌کردند تا زیباتر شود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    ...   3   4   5   6   7   8   9