تبلیغات
خاطرات جنگ - مطالب رضا عقیلی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




هیچوقت آن روزهای خدایی و خاطره انگیز را فراموش نمی کنم که جوانان و نوجوانان با شور و اشتیاق لباس رزم می پوشیدند و پوتین های بعضاً بزرگتر از اندازه پایشان را به پا کرده و ساک به دوش برای اعزام به جبهه مهیا می شدند. دو نفر از بچه ها بودند که به خاطر کم بودن سنشان در شناسنامه هایشان دست برده و خودشان به این کار می خندیدند. رزمنده ها در روزهای اعزام خیلی زود یک دیگر را پیدا می کردند و چند روز قبل از اعزام آنها را می دیدی که به صورت گروهی با هم  تجمع کرده و حتی برای خواب هم به خانه نمی رفتند تا مبادا راحتی و آسایش خانه و محبت مادر یا ایراد گرفتن های پدر، مانع اعزامشان به جبهه شود. صحنه ای فراموش نشدنی که در اعزام سپاهیان محمد ( ص ) در سال 65 دیدم این بود که نوجوانی شاید پانزده ساله با همان لباس و پوتین و ساکی که توصیف کردم در خیابان هراسان می دوید و پدرش هم به دنبال او دوان بود تا مانع رفتن فرزندش به جبهه شود. و بلاخره این نوجوان توانست با دیگر همرزمانش در مینی بوس نشسته و خود را به دیار عاشقان برساند.

ولی الان زمانه تا چه حد عوض شده است. تاکنون چندین مورد شنیده ام که جوانان از پدرانشان گله مند بوده اند که چرا به جبهه نرفتند تا مجروح و یا اسیر شوند و آنها بتوانند از امتیازهای فعلی آن بهره مند شوند. و باز هم شنیده ام که برخی گفته اند اگر دوباره جنگ شود، همسران و برادران خود را به جبهه می فرستند تا برای فرزندانشان سهمیه ای ایجاد شود.

آیا در آن روزهای سخت که روزهای مردانگی بود و عافیت طلبان و سود جویان مجالی برای عرض اندام نداشتند، آنها که به نیت شهادت وضو گرفته و وصیت نامه می نوشتند، و در جبهه هم به هر صورتی می خواستند به گردان های قوی تر و عملیاتی لشکر بروند تا شانس بیشتری برای شرکت در عملیات و پیوستن به یاران شهید را پیدا کنند، تفکر پوچ عافیت طلبان و سودجویان امروزی را داشتند؟

آن نوجوانی که آن روز با چشم گریان از دست پدر فرار می کرد تا بیشتر کتک نخورد و بتواند سوار مینی بوس برای رفتن به جبهه شود، چه در سر داشت و امروزه برخی در ذهنشان چه چیزهای می بافند. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 دی 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
    فرم ثبت نام

لطفا گذرنامه را تکمیل کنید:

نام: انسان

نام خانوادگی: آدمیزاد

نام پدر: آدم

نام مادر: حوا

لقب: اشرف مخلوقات

نژاد: خاکی

صادره از: دنیا

ساکن: کهکشان راه شیری ، منظومه شمسی،کره زمین

مقصد نهایی: قیامت

ساعت حرکت یا پرواز: هر وقت خدا صلاح بداند

مکان: بهشت. در صورت سقوط، جهنم

وسایل مورد نیاز:

1- دو متر پارچه سفید (کفن)

2- اعمال صالح و تقوی و ایمان


 

3- انجام واجبات و ترک محرمات


 

4-امر به معروف و نهی از منکر


 

5- نماز اول وقت


 

6- دعای والدین و مؤمنین


7- پیروی از اﺋمه اطهارعلیهم السلام


8- احسان به خلق الله



♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

توجه:

1- خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز بپردازید.


2- لطفا از آوردن ، مقام، منزل، و ... حتی به داخل فرودگاه خودداری نمایید.


3- حتما قبل از پرواز به بستگان خود تاکید کنید تا از آوردن دسته گلهای بزرگ، سنگ قبر گران قیمت و تجملاتی و نیز برگزاری مراسم پرخرج و ... خودداری نمایید .


4- جهت یادگاری اموال خود را قبلا به فرزندان و فقراء و نیازمندان تقسیم نمایید .


5- از آوردن بار اضافی از قبیل: حق الناس، غییبت، تهمت، دروغ و هر نوع گناه دیگری خودداری کنید.


* برای کسب اطلاعات بیشتر به قران و احادیث معصومین مراجعه فرمایید.

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥


تماس و مشاوره شبانه روزی: رایگان و بدون وقت قبلی می باشد. در صورتی که قبل از پرواز با مشکلاتی برخورد کردید با شماره تلفن های زیر تماس حاصل فرمایید.


(بقره / 186نساء / 45توبه / 129اعراف / 55طلاق / 2 و 3)


(امیدواریم سفر آسوده در پیش داشته باشید)

با تشکر از سرپرست کاروان: حضرت عزراﺋیل





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دوستان رفته من خسته جگر جا ماندم         آه و صد آه کز آن قافله تنها ماندم
 آخر انصاف نه این است رفیقان مددی          با شما بودم و از جمع شما وا ماندم
ای شهیدان به من خفته نظر اندازید         که در این دایره من بس تک و تنها ماندم
 در بر فاطمه عذر گنهم را خواهید          که من از قافله ی کرببلا جا ماندم
 در جنان خرم و خندان و به من می خندید       خنده دارم که در این ظلمت دنیا ماندم
دوستان دست بر آرید و دعایم بکنید       که جدا من ز علی اکبر لیلا ماندم
 رو سفیدید شما نزد حسین بن علی        من آلوده که در حسرت مولا ماندم
شادمانید شما پیش حسین و عباس         چکنم من که ز دیدار دو آقا ماندم
دل من تنگ حسین است و ابوالفضل رشید       گنهم چیست که دور از بر سقا ماندمهان به عباس بگوئید قبولم سازد       که من از جمع شما ز عالم بالا ماندم
 هان شفاعت بکنید روز قیامت از من       که شما رفته و من در غم و اینجا ماندم
 یادتان می کنم و با غم دل می گویم        حیف و صد حیف کز این قافله من جا ماندم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

به اسارت كه درآمدیم، همه‌مان را در یك جا جمع كردند. در همان حال توپ‌خانه‌ی ایران هم گاه گاهی بر سر عراقی‌ها گلوله‌های آتشین می‌ریخت و موجب هلاكت بعضیشان می‌شد. آن‌ها هم به تلافی به طرف اسرای ایرانی تیراندازی می‌كردند. یكی از رزمندگان اسیر كه در جبهه از خود شجاعت فراوانی نشان داده و تقریباً مسن‌ترین افراد در آن جبهه بود، احساس تشنگی كرد و از سرباز عراقی كمی « ماء » ( آب به زبان عربی ) خواست. عراقی‌ها در آن شرایط در به در دنبال ایرانی‌هایی می‌گشتند كه عرب‌زبان باشند تا بتوانند از منطقه‌ی عملیاتی رزمندگان اسلام اطلاعات كسب كنند. به همین سبب وقتی رزمنده‌ی پیر گفت ماء، عراقی‌ها دور او جمع شدند. یكی از آن‌ها كه چند كلمه فارسی می‌دانست، گفت: انت عربی دانست؟ پپیرمرد گفت: نه به خدا؛ تنها همین یك كلمه را دانست. بعد از كمی جر و بحث افسر عراقی دستور داد كمی آب برایش آوردند. وقتی پیرمرد آب را نوشید، رو به عراقی كرد و گفت: «رَحِمَ الله والِدَیْكَ » ( رحمت خدا بر پدر و مادرت ) این جمله را پیرمرد از مجالس فاتحه و روضه یاد گرفته بود. در این جا بود كه افسر عراقی با خشم فریاد زد: « والله انت عرب » ( به خدا تو عرب هستی ) پیرمرد دستپاچه جواب داد: باور كنید تنها همین را دانست. بعد حسابی او را كتك زدند تا اقرار كند. ولی وقتی با انكار پیرمرد روبه رو شدند، او را رها كردند. یكی از برادران به شوخی به او گفت: تو را به خدا تا همه‌ی ما را به كشتن نداده‌ای، این قدر عربی حرف نزن. پیرمرد كه حسابی از جریان پیش آمده و حرف برادرمان ناراحت شده بود، تا شهر العماره‌ی عراق كلامی نگفت.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

 

 
ساعت۳۰/۱۰ شب بود و خاموشی را زده بودند. خاموشی که چه عرض کنم تمام برق های آسایشگاه و داخل محوطه همه روشن بود ولی قانون بود که از ساعت ۹ شب همه دراز کشیده و خواب باشند.
به هر حال تمامی بچه ها خواب بودند. من دراز کشیده کامل نبودم پاهایم دراز بود ولی تنه ام را روی دست چپم انداخته بودم.  من در حال فکر ایران و خانواده ام بودم وهمانطور که در حال فکر بودم جسمم در اردوگاه بود ولی فکرم در ایران و خانواده. همانطور که در عالم خودم بودم سرباز عراقی که اسمش {سید عبدالله } بود. چون مسئول برق بود ما بهش{ ادیسون} می گفتیم.
ادیسون از پشت پنجره خطاب به من گفت: ساعت چند است؟ گفتم:ساعت ده و نیم. گفت: ساعت چند خاموشی است؟ گفتم: ساعت ۹. گفت پس چرا نخوابیدی؟ گفتم:خوابم نبرد.گفت:بیا بیا جلوی پنجره.
اول نمی خواستم بروم ولی به خود گفتم بهتراست بروم تا فردا جلوی همه تنبیه نشوم و به سجین {بازداشگاه در اردوگام} هم نروم. رفتم جلوی پنجره. گفت:سرت را بیاور جلو. سرم راجلو بردم .
ادیسون با دست چپش از داخل حفاظ پنجره گوش راستم را گرفت و دست راستش را همزمان عقب برد که در گوشم بخواباند. درست هنگام خواباندن سیلی به گوشم برق تمام اردوگاه قطع شد.
فوری مرا ول کرد و گفت برو بخواب ورفت که برقها را درست کند.
روز بعد مرا داخل محوطه اردوگاه دید گفت: دیشب برق اردوگاه، به داد ت رسید.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

 - هرکسی بانظرمن موافقه که هیچ اگرمخالفی هست منوقانع کنه. من میگم بیش از۹۰درصدمسئولین به خاطر مقام ودنیاطلبی این همه حرص می زنندو بیشترنه! تمام بحث ودعواهای سیاسی به همین خاطراست. اگرفقط یک سال تصمیم بگیرندبرای رضای خداکارکنند وفقط طبق احکام الهی عمل کنندایران بهشت می شود. ولی این جز آرزوی نشدنی چیزی نیست. پس اینانندکه که ازفرج ولی عصرواهمه دارند. چون باظهورایشان به جرات میگم یکی ازاینها موردقبول آقانخواهدبود.

چقدر دروغ. ریا.جاه طلبی. دعواهای کودکانه. این کلام حضرت امیرکه فرمودندمقام اگرماندنی بودبه تو نمی رسید راجدی نگرفته اند. چه کسانی که نورچشمی بودندالان کجاهستند! من به عنوان جانباز 50%درصدحتی سلام این افراد رودروغ میدانم. چقدرپایمال کردن حق؟! این نشان دهنده دنیاپرستی آقایان است. اگرقصدخدمت بودبه عظمت عرش قسم کشورتاالان بهشت روی زمین بود. پس وقتی بعضی ازماآرزوی مرگ می کنیم حق بدهید. چون اگراعتراضی بکنیم صدتاانگ سیاسی. ضدنظام به مامی زنند.پس دعاکنیدمنجی ظهورکندانشاالله





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

ای برادر جنگ جنگ دیگری ست

خاکریز اکنون به رنگ دیگری ست

سـنگـری دیگــر بـنا بـایــد کـنـیـم

دیـن خــود بــر دیـن ادا بـایـد کـنـیـم

سـنگـر دشـمن برون مرز نیست

اشـــتـهـای او بـــــرای ارز نـیـسـت

سـنگر دشمن درون خانه هاست

حـمـلـه اکـنون جـانب پروانه هاست

محـو ارزشها شعـاردشمن است

رخـنـه در انـدیـشه کـار دشمن است

مردها چون زن خـود آرایی کنند

ضـــد حـیـثـیـت صف آرایـــی کـنـنـد

پــوشـش زنها شـبیه مردها ست

ایـن تـفکـر شـیـوه بـی دردهـا سـت

کــو کـجا تـصـویـر مردان رشـید

شــیـر مــردان بــلا جــوی شـهـیــد

حــمله بـر افـکـار مـلت می کنند

نـوجـوان را بـی هـویـت می کـنـنـد

باز گردید ای تکا ور های جنگ

ای شجاعان ای دلا ور های جنگ

جـبـهـه فـرهـنگ را احـیـا کـنید

خــدعـه و نـیــرنگ را رسـوا کـنید

وارث خـون شـقـایق گوش کن

محـو شـد رنگ حـقـایـق گوش کن

غربیان بیگانه از خویشت کنند

تار و پــود روح تـشــویـشـت کنند

سم تبلیغات دشمن کاری است

ای بـرادر دارویــش بـیــداری است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید
از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید
باز باران شهیدان بود و من
باز شب ‌های «مریوان» بود و من
دست ‌هایم باز تا آهنج رفت
تا غروب «کربلای پنج» رفت
یادهای رفته دیشب هست شد
شعرم از جامی اثیری مست شد
تا به اقیانوس ‌های دور دست
هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد
مثنوی در شیشه مجنون نشست
آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد
اولین مصرع چو بر کاغذ دوید
آسمان در پیش رویم دست شد...
یک ‌نفر از ژرفنای آب ‌ها
آمد و با ساقی‌ام هم‌ دست شد
باز دیشب سینه‌ام بی ‌تاب بود
چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود
باز دیشب دیده، جیحون را گریست
راز سبز عشق مجنون را گریست
باز دیشب برکه‌ها دریا شدند
عقده‌ های ناگشوده وا شدند
خواب دیدم کربلا باریده بود
بر تمام شب خدا باریده بود
خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود
آسمان در چشم‌ها ترکیده بود
مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!
چون عروسانِ فریبا بود، حیف!
این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود
مرگ آنجا آخرین منزل نبود
ای غریو توپ‌ها در بهت دشت
آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»
در هوا این عطر باروت است باز
روی دوش شهر، تابوت است باز
باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟
پای این البرز هم ‌زنجیر کیست؟
پشت این لبخندها اندوه ماند
بارش باران ما انبوه ماند
همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!
بر دل ما داغ‌ تان چون کوه ماند!
یادها تا صبح زاری می‌کنند
واژه‌ هایم بی ‌قراری می‌کنند
خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت
یک نفر در خویش پایان می‌گرفت
ای سواران بلندای سهیل!
شوکران نوشان «گردان کمیل!»
ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»
خیل مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاه آسمان همراه‌ تان
ای امام عصر خاطرخواه ‌تان
ای در آتش سوخته! پرهای من!
ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!
ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!
از گروه عاشقان جا مانده‌اید
ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّی خوب مردن هم نماند
غرق در مانداب لنگرها شدیم
غافل از جادوی سنگرها شدیم
از غریو موج ‌ها غافل شدیم
غرق در آرامش ساحل شدیم
فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت
فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت
فرصت از اشک و از خون تر شدن
از زمستان نیز عریان ‌تر شدن
فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن
در دهان داغ آتش، گل شدن
یاد باد آن آرزوهای نجیب
یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب
اینک اما فصل تنها ماندن است
فصل تصنیف دریغا خواندن است
اینک اما غربتم عریان شده است
حاصل آغازها پایان شده است
اینک این ماییم، عریان و علیل
دستمان کوتاه و خرما بر نخیل
روی لبخندم صدایی گم شده است
پشت رؤیایم هوایی گم شده است
چشم‌هایم محو در بال کسی ‌ست
در خیابان‌ ها به دنبال کسی ‌ست
نخل ‌های سر جدا، یادش به‌ خیر!
ای بسیجی‌ها! خدا، یادش به ‌خیر!
فصل سرخ بی‌قراری‌ ها گذشت
فرصت شب‌ زنده ‌داری ‌ها گذشت
این قلم امشب کفن پوشیده است
آرزوها را به تن پوشیده است
واژه‌هایم را هدایت می‌کند
از جدایی ‌ها شکایت می‌کند
«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود
غرق در باران «روح الله» بود
جام را با او زدید و گم شدید
پای شب هوهو زدید و گم شدید
بازگردید ای کفن‌ پوشان پاک!
غرق شد این نسل در امواج خاک
باز باران خزان ‌پوشان زرد
باز توفان کفن ‌پوشان درد
باز در من بادها آشفته‌اند
لحظه ‌هایم را به شب آغشته‌اند
آمدیم و قاف ‌ها در قید ماند
قلب ما در «پاسگاه زید» ماند
طالب فرهادها جز کوه نیست
مرهم این زخم جز اندوه نیست
عقده‌ها رفتند و علت مانده است
در گلویم «حاج همت» مانده است
زخمی‌ام اما نمک حق من است
درد دارم نی ‌لبک حق من است
پیش از این ‌ها آسمان گل‌ پوش بود
پیش از این‌ ها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند
بعضی از آن ‌ها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند
عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند
بزدلانی کز یم خون تر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند
آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناصه چیست
تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را
«باکری» را «باقری» را «کاوه» را
هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!
هیچ می‌دانی که «چمران» کیست؟ هان!
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی «دوعیجی» در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی‌سر است
تو چه می‌دانی که جای ما کجاست
تو چه می‌دانی خدای ما کجاست
با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
با همان‌ ها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند
پای خندق‌ ها اُحد را ساختند
خون‌ فروشی کرده خود را ساختند
باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم
با خمینی جلوه ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است
ما ز شور عاشقی آکنده‌ایم
ما به گرمای خمینی زنده‌ایم
گر چه در رنجیم، در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما
سینه پر آهیم، اما آهنیم
نسل یوسف‌های بی‌ پیراهنیم
ما از این بحریم، پاروها کجاست؟
این نشان! پس نوش ‌داروها کجاست؟
ای بسیجی‌ها زمان را باد برد!
تیشه‌ ها را آخرین فرهاد برد
من غرور آخرین پروانه‌ام
با تمام دردها هم‌خانه‌ام
ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید!
ای تمام نخل‌ها بی‌سر شوید!
ای غروب خاک را آموخته!
چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!
ای زمین، ای رمل‌ها، ای ماسه‌ها
ای تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها
جمعی از ما بارها سر داده‌ایم
عده‌ای از ما برادر داده‌ایم
ما از آتش‌ پاره‌ها پر ساختیم
در دهان مرگ سنگر ساختیم
زنده‌های کمتر از مردار‌ها!
با شما هستم، غنیمت ‌خوارها!
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی‌الامر شماست
با همان ‌هایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را در هم نورد
از نسیم شادی یاران بگو!
از «شکست حصر آبادان» بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در «فتح المبین»
از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو
ای شکوه رفته! از «مهران» بگو!
از همان‌هایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب‌ شکاران سحراندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گل‌ ها که می‌بردی بگو!
از «بقایی» از «بروجردی» بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
ای جماعت! جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است
لحظه‌ای از این همیشه بگذرید
اندر این آیینه خود را بنگرید
ابتدا احساس‌هامان تُرد بود
ابتدا اندوه‌هامان خرد بود
رفته‌رفته خنده‌ها زاری شدند
زخم‌هامان کم‌کمک کاری شدند
ای شهیدان! دردها برگشته‌اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
فصل‌هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشم‌هامان مست و جادوگر شدند
روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند
آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند
هفته‌ها در هفته‌ها گم می‌شوند
وهم‌ ها فردای مردم می‌شوند...
فانیان وادی بی ‌سنگری!
تیغ ‌های مانده در آهنگری
حاصل آن ماجراها حیرت است؟
میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
زخمی‌ام، اما نمک... بی‌فایده است
درد دارم، نی‌لبک... بی‌فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگیز از روحم گذشت
جان من پوسید در شب‌غاره‌ها
آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
شهید معنایی است به وسعت تاریخ، از اولین تا آخرین قطره خونی که در راه خدا بر زمین ریخته خواهد شد،خواستم بگویم شهادت زیباترین جلوه مرگ است ولی مگر نه آن که شهادت حقیقت زندگی است و شهیدان هرگز نمرده اند،بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند.

شهدا منتخبین خدا هستند و چه فخری بالاتر از آن که او مقرر کند که خون خدا شوی و خداوند جانت را به بهای بهشت و لقاء الله بخرد.و تو چه زیبا به اباعبدالله ع اقتدا کردی که حسین ع "ثارالله" بود و بهای "ثار" لقاء الله است.و شلمچه و چزابه و مجنون و فکه و طلاییه و هویزه و دارخوین و میمک و دو کوهه و اروند کنار و ...شاهدان عاشقی تان بودند که هر کدام بدن مطهری را به امانت گرفتند و دلی را آسمانی کردند. کاش زمین زبان داشت و با ما از عاشقی ها میگفت، از نافله ها، مناجاتها،خط شکنی ها،از سردار بی سر خیبر، از دستها و پاهای قطع شده،از چشمهای به امانت نهاده، از اروند، والفجر 8،آزاد سازی فاو،شب طوفانی اروند و سکوت رزمنده هایی که زیر لب "یا زهرا س"می گفتند و آرام به آب میزدند،همان غواصها که آب را شکافتند و بعضی غرق شدند و بعضی نصیب کوسه ها گشتند و بعضی ها آن طرف اروند روی سیم خاردار خوابیدند تا رفقایشان رد شوند و عملیات شکست نخورد، آری کاش شلمچه زبان می گشود و با ما از کربلای 5 میگفت و انهدام قوی ترین دژ دشمن.  خدایا! نمیدانم چگونه تو را سپاس بگویم که به ما منت نهادی و شهدای زنده را در میانمان گذاشتی که با زیارتشان آن روزها را فراموش نکنیم و یادمان باشد که انقلابمان حاصل خون صدها هزار شهید و جانباز و آزاده و ایثارگر است و ما هر روز و هر ساعت و دقیقه و ثانیه مدیون آلاله هاییم. خدایا! رسم قدردانی را یادمان ده که هر چه داریم از نفوس پاک و طیبه شهداست و رسم قدردانی از شهدای زنده را به ما بیاموز که اینان گواهان و شاهدان بازمانده از آن قافله عشق و روزهای خدایی اند که بوی یاران شهیدشان را می دهند.

شهادت زیباست،شهادت، کشته شدن در معرکه جهاد با دشمن دین است، و در شان و جایگاه جهاد و مجاهدت همین بس که خداوند، بارها،در قرآن کریم از مجاهدان یاد کرده و به بهشت برینشان مژده میدهد" ان الله اشتری من المومنین، انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه، یقاتلون فی سبیل الله ،فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا ........"هر چند بهشت تنها بهانه ایست برای من و ما،که مجاهدان را آرزویی نیست جز وصل یار و دیدار دلدار، و مگر اینکه زندگی،سراسر،عقیده است و جهاد که اگر جز این باشد حقیقتا مماتی بیش نیست.

مگر میتوان حقیقت جهاد را از حیات جدا نمود؟ و مگر نه اینکه خداوند، در ازل، از انسان عهدی گرفت و ما،"قالوا بلی" گفتیم و او"فتبارک الله احسن الخالقین"گفت، و شاید ما در ازل،عهد مجاهدت و شهادت با خدا بستیم و حال،آنقدر غرق دنیا گشته ایم که عهدمان را به فراموشی سپرده ایم،آری شهادت زیباست،جهاد در راه خدا زیباست،مجاهدت، زمان و مکان نمی شناسد و چه فرقی می کند: عراق باشد یا لبنان، ایران،سوریه،فلسطین،غزه،یا بحرین....که مگر نه اینکه"کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا" حقیقت جهاد است که به زندگی معنا می دهد و هر جا که ظلمی باشد جهاد نیز هست که به فرموده مولایمان علی ابن ابیطالب ع" کونوا للظالم خصما و للمظلوم عونا"

معرفت،عشق،جهاد و شهادت واژه هایی جدا ناشدنی اند و در پی معرفت و عشق است که جهاد و شهادت حاصل می گردد و وسعت جبهه حق نا منتهاست و مرز نمی شناسد و در جبهه حق همه برادرند و برابر و جهاد را هرگز پایانی نیست تا تحقق وعده خداوند" و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر، ان الارض یرثها عبادی الصالحون." "سوره مبارکه انبیاء"
آری جهاد و شهادت را هیچگاه پایانی نیست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 23 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

دانه فلفل سیاه و حال محبوبان سیاه

هردو جانسوزند آما این کجا و آن کجا

عده ای سرب و گلوله عده ای میلیاردها

هر دو تا خوردند اما این کجا و آن کجا

این یکی از سوز ترکش آن یکی اندر سونا

هردو میسوزند اما این کجا و آن کجا

عده ای بر روی مین و عده ای بر بال قو

هردو خوابیدند اما این کجا و آن کجا

این یک بر تخت ماساژ و آن یکی بر ویلچرش

هردو ارام اند اما این کجا و ان کجا

این یکی در عمق دجله آن یکی آنتالیا

هردو در آبند اما این کجا و آن کجا

این یکی را گاز خردل آن یکی را گاز پارس

هردو با گازند اما این کجا و آن کجا

عده ای کردند کار و عده ای بستند بار

هردو فعالند اما این کجا و آن کجا

باکری ها سمت غرب و خاوری ها سمت غرب

هردو تا رفتند اما این کجا و آن کجا

این یکی بر پشت تانک و آن یکی بر صدر بانک

هردو مسئولند اما این جا و آن کجا

شادی روح پاک شهدا صلوات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

میانگین سن بچه‌های اردوگاه هفده تا بیست سال بود، اما همه چهره‌ها تکیده و شکسته. جوان هفده ساله، گویی پیرمردی است هشتاد ساله.

صبح که از آسایشگاه بیرون می‌زدیم، در حیاط هواخوری کسی حق نداشت پا به آفتاب بگذارد. در زمستان، آفتاب و در تابستان، سایه ممنوع بود.

باید تمام روز را در کنار دیوارهای بلند، زیر سایه سرد قدم می‌زدیم. روزها در حیاط هواخوری، همه دور هم جمع می‌شدیم و چنان به‌ هم می‌چسبیدیم که سرمای کشنده تکریت، درون‌مان نفوذ نکند.

آن‌هایی که بیمار و کم‌توان بودند را زیر پر و بال خود می‌گرفتیم. بیمارترها را وسط دایره قرار می‌دادیم و مرتب خودمان را تکان می‌دادیم که بیش‌تر گرم‌مان شود.

هر روز بیش از چهار ساعت را به ‌این‌صورت در حیاط هواخوری، سیر می‌کردیم. این‌طور برای چند ساعتی بدن‌ها انرژی می‌گرفت و داغ می‌شد تا بتوانیم سرمای داخل آسایشگاه را تحمل کنیم.

آسایشگاهی که شصت نفر ظرفیت داشت، صد‌و‌هشتاد تا دویست اسیر را در خود جا داده بود. سهم هر نفر پنجاه سانتی‌متر مربع، یا دو تا موزائیک بود.

وقتی به پهلو دراز می‌کشیدی، نفرکناری باید برعکس تو می‌خوابید؛ یعنی پاها سمت سر می‌افتاد. اگر این‌طور نمی‌خوابیدیم، همان یک‌ذره جا هم نصیب‌مان نمی‌شد.

چند نفری هم باید ایستاده و تکیه به دیوار می‌خوابیدند. کم‌غذایی و شکنجه، شانه‌های عریض را شکسته و کوچک و اندام‌ها را نحیف کرده بود. این خود اقبال بلندی بود که فضای بیش‌تری داشته باشیم.

از بوی‌ ترشح زخم‌ها، تهوع، بوی بد استخر‌های دستشویی که مجاور پنجره‌ها بود، حالت تهوع می‌گرفتیم.

صبح یک روز سرد زمستانی، یک سرباز عراقی به مسئول آسایشگاه سه عدد تیغ داد و گفت: من یک ساعت دیگر برمی‌گردم؛ باید در این یک ساعت، همه صور‌ت‌شان را تراشیده باشند. صد‌و‌پنجاه نفر باید با سه عدد تیغ صورت‌شان را بتراشند؟! یک نفر که دست‌های قوی داشت و بچه‌ها به او لقب تیغ‌تراش داده بودند، صورت‌ها را می‌زد.

اول نوبت آن‌هایی بود که ریش بلندتری داشتند. مثل یک قصابی که همیشه کف آن خون پاشیده باشند، کف آسایشگاه همیشه وقت صورت‌تراشی خونابه بود. فقط چند نفر اول صورتشان را راحت می‌زدند و بقیه باید رنج تیغ‌های کُند‌شده را تحمل می‌کردند. تمام صورت‌ها، سرخ و خونی می‌شد و تیغ به‌شدت صورت را می‌خراشید.

یک اسیر بلندقامت با چهره بور در آسایشگاه ما بود. موهای صورتش خیلی دیده نمی‌شد. صورتش بور بود و از دور، این‌طور به‌نظر می‌رسید که انگار ریش ندارد. فکر می‌کرد، عراقی‌ها که برای بازرسی می‌آیند، متوجه نمی‌شوند. سرباز عراقی که وارد آسایشگاه شد، همه را برانداز کرد و یک مرتبه با انگشت به همان اسیر بور اشاره کرد و گفت: تعال تعال لنا.

اول صبح، در‌ اوج سرمای زمستان، همه را از آسایشگاه بیرون کشیدند. یک استخر وسط محوطه بود، برای شنای تابستان خودشان که آبش هم دیگر یخ بسته بود. آن اسیر را پرت کردند توی آب یخ‌زده استخر. بنده خدا در آب یخ‌زده دست‌وپا می‌زد و فریاد می‌کشید. اشک‌مان جاری شده بود. خدایا این نامرد‌ها با ما چه می‌کنند؟!

کم‌کم صدایش خاموش شد و رفت زیر آب و یخ زد. شد مثل نعش ماهی مرده روی آب. وقتی بیرونش آوردند، تمام ماهیچه‌ها و بدنش منجمد شده بود. بردندش به درمانگاه و توی وان آب گرم گذاشتند تا کم‌کم یخش باز شد. بعد که برش گرداندیم به آسایشگاه، بیمار شد. بی‌رمق و بی‌حس شده بود و تا مدتی نمی‌توانست از جایش بلند شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

  سال هاست که حرفی در گوشه اتاق دلم مانده و قطره اشکی در گوشه چشمش... هر چند الان هم نمی گویم که شناخته شوم بلکه این بغض است که امانم را بریده و طاقتم را برده...!

سال هاست که هم خودم در کنج خانه ام غریبم ... و هم دلتنگی هایم در کنج این سینه ام!

هیچ کس مرا نشناخت ... حتی تو!

تو که در اطرافم بودی...  بستگانم... همسایه ام... همراهم... هم سفرم... هم شهری ام ... یا هم وطنم!

وقتی با سن کم و با وجود اشک های پدر و مادرم، زندگیم را رها کردم و برای دفاع از شهرم و دینم غیرت به خرج دادم، تویی که با خیال راحت درس می خواندی مرا نشناختی و ...

وقتی ازاسارت برگشتم نفس نداشتم ...آرامش و اعصاب نداشتم ... !

وقتی خاطراتم و صحنه های دلخراش مجروحیت هم رزمانم...جان دادن برادرانم... خواب را از چشمم گرفت...

وقتی پس از سال ها به خانواده برگشتم، چهره دگرگون و متحیر و حیران و آشفته کسی که می بایست مرا تا آخر این مسیر همراهی کند...


وقتی در مهمانی ها و جمع ها ، طعنه های رسیدگی و سهمیه و امکانات و... بر سرم خورد و درد ضربه چوب ها و شلاق های بعثی ها را به یادم آورد...

وقتی نفسم در خانه گرفت و سرفه تا دیدار یارانم و تا دم درب بهشت مرا برد و تو که همسایه ام بودی با خیالی آسوده خوابیدی...

وقتی فرزندم از پدر و همسرم از همسر جز یک جسم بیمار و رنجور چیزی نفهمید...

وقتی من پرپر شدن کسانی را که به آنها همچون برادر اُنس داشتم، به یاد می آورم و خون هایی ذره ذره و با زجر از تن پاکشان رفت ... و تو به آرامی با بدحجابی، بی اعتقادی و فراموشی و انکار من و هم رزمانم بر روی خون های مظلوم آنان قدم گذاشتی...


وقتی بغض تنهایی همسرم، فرزندم... غریبانه در سکوت شب،  تبدیل به اشک شد... و صدای گریه هایم عرش را لرزاند...

وقتی ندانستی در روزهای اسارت چه کشیدم از غریبی و مظلومیت و کتک و شکنجه و فشار و تنهایی و ...

وقتی حالم را نمی دانی ...

وقتی خواستند کتاب خاطراتم را چاپ کنم ، مانع شدی...

وقتی با روزهای زجر من، تو بزرگ شدی و مسئول شدی و رئیس شدی و مهم شدی و ... و دستت می رسید ، کاری برایم نکردی ...

وقتی به فرزندت نگفتی که من برای چه و برای که به این حال و روز درآمده ام...

وقتی فرزندت با فرزند من به دنیا آمد اما در آرامش و رفاه و رسیدگی و چشیدن احساس پدر ...

وقتی به فرزندت از رشادت، جسارت، درایت، دیانت، غیرت، شهامت و شهادت روزهای عاشقیم نگفتی...

وقتی فرزند تو اصلا" راه مرا نمی داند و علت قدم گذاشتنم را در این مسیر ... و پس از تنها سه نسل بعد از جنگ مرا نمی شناسد...

وقتی در این عصر غریبی، تنهاترم کردی و مرا نشناختی...

تو هنوز هم نمی دانی من کیستم

هیچ کس نفهمید من کیستم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

download



روحانی، پاسدار و بسیجی.

گاهی بچه ها را می بردند تا به حضرت امام توهین کنند. وقت و بی وقت نداشت. بیشتر به آدم هایی گیر می دادند که چهره معنوی تری داشتند. وقتی در عملیاتی شکست می خوردند و سرخورده می شدند، شروع به کتک کاری و اذیت و آزار می کردند. علاوه بر تنبیه های روحی، غذا هم داستان خودش را داشت. صبحانه، یک روز در میان، به صورت زوج و فرد بود. روزهای زوج، یک لیوان معمولی چای می دادند که چهار قسمت می شد.

سهم هر نفر، یک چهارم لیوان بود و همراه آن، تکه ای نان سمون خیلی خشک. روزهای فرد، آش شوربا می دادند. نهار هم مقداری برنج که خورشتش، آب پیاز و آب کدو و بادمجان بود. این طور نبود که برای هر نفر یک بشقاب باشد؛ نه، یک دیگ یا یک تشت کهنه و که هر پانزده نفر، مشترک با هم در آن غذا می خوردند؛ بدون قاشق. به هر نفر بیش از سه لقمه نمی رسید. ایثار و گذشت در اوج سختی، طوری بود که همیشه ته تشت، غذا می ماند و همه دعای شکرانه به جا می آوردند و خود را سیر نشان می دادند. غذایی که می دادند، نه نمک داشت، نه ادویه. بیش تر روزها را روزه بودیم. حتی آن ها هم که روزه نبودند، جلوی بچه های دیگر چیزی نمی خوردند. زیر پتو بودند که دیگران متوجه نشوند.

روزه که بودیم، نوعی صرفه جویی هم می شد. صبحانه و نهار را نگاه می داشتیم و با غذای شب همه را دو قسمت می کردیم؛ قسمتی را وقت افطار و قسمتی دیگر را برای سحری استفاده می کردیم. با هر لقمه غذا بیش از پنج لیوان آب می خوردم تا شکمم پر شود؛ آن هم نه آب تازه و سرد؛ آبی گرم که انگار راکد مانده بود و گاهی دچار دل درد و تهوع می شدم.

سبزه هایی که اسرا جلوی آسایشگاه کاشته بودند را یواشکی از زمین می کندیم؛ جوری که از ریشه در نیاید و نخشکد. وای به روزگارمان اگر عراقی ها می فهمیدند سبزه ها را خورده ایم. بعضی وقت ها برای سبزه ها نگهبان می گذاشتند.

شش ماه تابستان و پاییز تب دار و دردمند به زمین چسبیده بودم. دیگر زمستان رسیده بود و من کم کم از زمین کنده می شدم و می توانستم بدون اینکه سید زیر بغلم را بگیرد، بلند شوم و راه بروم. سرگیجه ها کم شده بود. تهوع هم همین طور. دیگر تنبیه و کتک کاری سربازان اردوگاه، ما را از کسالت و کرختی و یک نواختی زندگی در اسارت رها می کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 آذر 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
روزی که مرحوم حاج منصور نظری برای مرخصی به عقب برگشته بود و به شهرستان مهاباد رفته بود یکسری از مادرها وسایلی را برای فرزندان خود که در جبهه بودندو حاج منصور آنها را می شناخت داده بودند زمانی که حاج منصور نظری برگشت شهید سردار علی غلامی هر کدام از بچه ها را که در یک گردان بودند مثلا:حسن کرمانی که در گردان یا حسین(ع) و برادران عزیز مثل:ماشاءالله طهانیان زاده و حسن گنجی و مجید ذاکری و حسین باباییان در گردان تعاون جبهه همراه با فرمانده ی خود سردار علی غلامی بود خدمت می کردندرا    دو ر هم  جمع کرد.شهید سردار علی غلامی بچه های مهاباد را در یکی از سنگرها جمع کرد ناگهان متوجه شدیم علی کامرانی در جمع ما حضور ندارد ایشان در تدارکات لشکر بود . شهید سردار غلامی همراه با موتور به سراغ او رفت تا او را نیز بیاورد زمانی که علی کامرانی را آورد و از موتور پیاده شدند شروع به گریه کرد ما دوستان هراسان از او پرسیدیم که: علی چه اتفاقی افتاده است که گر یه می کنی؟ و او نیز در جواب گفت: مگر نمی بینید که حاج منصور نظری از مهاباد بر گشته و خاک مهاباد را با خود آورده و بوی مهاباد را میدهد. و مانیز همه خندیدیم و علی حاج منصور را می بوسید و می گفت:بوی مهاباد میدهد.                             
برای شادی روح سردار علی غلامی و همرزمش حاج منصور نظری صلوات.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 30 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
                                                                                                         در سال65 که اعزامی از مهاباد اردستان به اصفهان بودم به پادگان 15 خرداد اصفهان رفتم و به مدت دو هفته در پادگان محمد منتظری دوره ی آموزشی خود را گذراندم و از پادگان 15 خرداد به شهرک دارخویین اهوازاعزام شدم و در لشکر 14 امام حسین(ع) مستقر شدم در آن جا تعدادی از فرماندهان گردان و معاونین گردان برای جذب نیرو آمده بودند. وبه یاد می آورم شهید تورجی زاده و معاونش شهید اسدی نیز در آن جا حضور داشتند که اعلام کردند هرکس می خواهد در گردان یا زهرا(س) وارد شود دستش را بلند کند من به خیالم که گردان یا زهرا(س) همان گردان خواهران است سریع دستم را بلند کردم و با خودم گفتم : می روم در گردان خواهران و در عقب جبهه در بسته بندی های کمک به رزمندگان خدمت می کنم نمی دانستم که گردان یا زهرا(س) گردان خط شکن است زمانی که وارد گردان یا زهرا (س) شدم یکسری از بچه های رزمنده به استقبال ما آمدندو ما را در سوله ی خود بردند من مدام به خود می گفتم: یعنی واقعا این جا گردان یا زهرا (س) است و برای من سوال شده بود. بالاخره تاب نیاوردم و از یکی از برادران رزمنده پرسیدم:نام این گردان چیست؟ و آن رزمنده در جواب به من گفت: گردان یازهرا(س)است. گفتم: مگر گردان یا زهرا (س) گردان خواهران نیست؟ گفت : نه. نام این گردان یازهراست. و گردان خط شکن است. لشکر هر موقعی که بخواهد عملیات کند یک گوشه ی عملیات به عهده ی گردان یازهرا(س) است. من تازه متوجه شدم که خیال هایم اشتباه بوده. این بود اولین خاطره ی من از اعزام به جبهه های حق علیه باطل.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 30 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    ...   5   6   7   8   9