درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا عقیلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاطرات جنگ




   

عراقی ها به خاط اینكه ما را تحت شكنجه روحی قرار دهند می خواستند ما به امام خمینی توهین كنیم ،گفتند: هنگام آمار گیری و نظام جمع و بشین وپاشو  بایستی ندای مرگ بر خمینی سردهید. ما شدیدا" ناراحت شدیم و با هماهنگی وهوشیاری بچه ها سعی كردیم راه چاره ای پیدا كنیم مشورت كردیم ودر نهایت پیشنهاد شد بجای مرگ بر ، "مرد است خمینی " سر دهیم ؛ وقتی ما "مرد است خمینی " سر می دادیم عراقی ها خیلی لذت می بردند وفكر می كردند ما تسلیم شده ایم و شعار مر گ بر سر می دهیم، تا اینكه بعد از مدتی قضیه توسط بعضی از عوامل نفوذی وطن فروش لو رفت . عراقی ها كه حسابی ضایع شده بودند سعی كردند خواری و ضلالت خود را با تنبیه جبران كنند از اینرو برای تلافی آن در فصل گرما آب را بر روی ما بستند، اسرای ایرانی كه حدود هزار ودویست نفر بودند مجبور شدند بدون پیراهن بر روی زمین گرم وسوزان محوطه اردوگاه دراز بكشند و دیگر رمقی برای كسی نمانده بود تا اینكه به یاد كربلا و سالار شهیدان فریاد "یاحسین " سردادند و خود را شارژ روحی كردند و روحیه دشمن را ضعیف.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
یکی از مشکلات اصلی ما در اسارت اصلاح ریش بود چون از یکطرف به یک اردوگاه 160نفره ۲ تا ۳ تیغ می دادند و از طرفی می گفتند، همه  مرتب باید ریششون را اصلاح كنند.واگر كسی یه كمی ریشش بلند می شد مورد شكنجه قرار می گرفت ریش من گرچه  نصف و نیمه بود وهنوز كامل نشده بود اما بعضی موقع زور این تیغهای خسته به آن نمی رسید. و مشكل دیگر ما این بود كه هر موقع سرباز عراقی را می دیدیم باید بلافاصله احترام می گذاشتیم ، البته من همیشه سعی می كردم كه جلوشان ظاهر نشم  تا احترام بذارم. ولی روزی در یكی از روزهای داغ تابستان در محوطه اردوگاه نشسته بودم و بد جوری تو خود بودم (در فكر آزادی و بازگشت به ایران بودم ) و متوجه آمدن كسی نبودم ، یهو دیدم سرباز عراقی به ریش نصف و نیمه ما دستی كشید و با تشبیه ریش ما به ریش رئیس جمهور وقت وبا  گفتن: رفسنجانی ! رفسنجانی !رفسنجانی!(كه آن موقع آقای رفسنجانی رئیس جمهور كشورمان بود) دوتا كشیده آبدار نثار ما كرد. كه صدای آن هنوز توگوشم مانده. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
اولین روز بازجویی بود،یكی از بچه های خوزستان كه عرب بود به ما یك جمله عربی یاد داد (نعم سیدی ) و گفت عراقیها هرچی از شما پرسیدند بگید "نعم سیدی"  تا شما را كمتر اذیت كنند ؛ وقتی نوبت من شد بازجو یك سوال عربی از من پرسید  ، من در جواب گفتم "نعم سیدی " كه با سیلی بی رحمانه آن شخص مواجه شدم همین سوال دوباره از  من پرسیده شد و من دوباره گفتم "نعم سیدی" وباز شدیدتر از دفعه قبل مورد ضرب وشتم قرار گرفتم چندین بار این سوال از ما پرسیده شد و من فقط  در جواب می گفتم" نعم سیدی " و هر بار شدیدتر از بار قبل مورد نوازش مشت ولگد آنها قرار می گرفتم ،من حیران مانده بودم که چرا اونا این کارو می کنند، تا اینكه آن اسیری كه این جمله را به ما یاد داده بود تا مااز شكنجه در امان باشیم جلو آمد گفت  تو پاسداری یا سرباز؟ ما هم گفتیم سرباز گفت او از تو می پرسد" الحرس الخمینی " و تو می گویی " نعم سیدی "  

ومن تازه متوجه شدم عوض اینكه از زیر شكنجه در برم موجب عصبانیت شدید آنها می شوم .

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
بارها مسئولین رده بالا ونگهبانان عراقی می گفتند شما میهمان ما هستید!!!!(انتم ضیوفنا)

آخه کی میهمانش را داخل گودال فاضلاب میندازه وبعد وسط حیاط رو خاک می غلطاندش؟کدوم میزبان ؛میهمان را با کابل؛نبشی؛چوب؛فانسقه و...میزند یا با اتو می سوزاند؟کدوم میزبان درب توالتش را برروی میهمان میبنده وبدترین غذایش رابرای میهمان میبرد آنهم به اندازه ای که یکطرف شکمش را نگیرد؟؟!!!

کدام میزبان میهمانش را به اجبار وادار می کند که محوطه خاکی اردوگاه را هر روز صبح با کف دست از ابتدا تا انتها جارو کند؟! چه کسه بر روی میهمانش برق وآب را قطع میکند؟!

شایدبرای این بوده که قدر عافیت را هر چه بهتر بدانیم وشایدوشاید این هم از لطفشان بوده وما درک نمیکردیم!!!!          

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

چه رها چه
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
      به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.                                                                                                                                                                                                                                                                        





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
این روزها بغضی عجیب همراه من است، می خواهم در سیمای آسمانی شهدا، راز
صداقت را بپرسم، هنوز امید دارم تا راز وصال را دریابم، برایم سخت است
اینکه این روزها نا اهلان چه حرفها که نمی زنند، می گویند: بسیجی مال
زمان جنگ بود…حالا بسیجی ها را گروه فشار می نامند، و نمی دانند فشار
شکستن محاصره یعنی چه؟، اینجا همه چیز مدرن شده، جز عکس های آسمان سیمای
شهدا، که هنوز با ما مهربانند. حالا باید این عکس ها را سخت بر روی
قلبهایمان بفشاریم، تا مبادا آنها را از ما بربایند… 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()

اسارت یعنی قدر عافیت دانستن، اسارت یعنی به قناعت معنی دادن. اسارت و غربت، عشق به وطن، هموطن و خانواده را در دل شعله‌ور می‌کند، اسارت عاطفه خانوادگی را پر معنی می‌کند. به عنوان مثال مادر یعنی صفای دل، پدر یعنی آرام‌بخش خانواده، فرزند یعنی حلاوت زندگی، برادر یعنی پشتیبان، خواهر یعنی غمخوار، همسر یعنی وفادار.

وفاداری یعنی پایداری در سختی‌ها و در پی آن کسب عزت و سعادت دنیا و آخرت، پس همسر نسبت به دیگران نقش مهمتری دارد. افسوس، پشتیبانی و عذاب وجدان در اسارت معنای دیگری داشت. پشتیبانی برای آنان که در حق دیگران به وب‍ه پدر و مادر و همسر کوتاهی یا ظلم کرده بودند. اسارت بود که عملاً به اسرا آموخت بدون رضایت پدر و مادر زندگی صفا و خوشی ندارد.

اسارت با تمام سختی‌ها و مرارت‌هایش بهترین دانشگاه خودشناسی و خودسازی بود. چون انسان بدون خودسازی نمی‌تواند موفق باشد.

دعا و مناجات‌های اسارت از نظر روحی و معنوی حال و هوای خاص خودش را داشت. این اسارت بود که عملاً به ما آموخت انسان چگونه از گل نازکتر، از کوه استوارتر و از فولاد مقاوم‌تر است. انسانی که فاقد ایمان و اراده باشد و امید و توکلش در اثر حرارت ذوب می‌شود ولی انسان با ایمان تا آخرین نفس پایدار می‌ماند. مکمل انسان‌های با ایمان، توکل به خدا، نماز با حضور قلب، انس با قرآن، تدبیر در آیات و معانی آن، پیروی از راه ائمه هدی(ع)، عبرت گرفتن از تاریخ، مشورت با انسان‌های عالم، آگاه، با ایمان و با تجربه، در واقع وجود انسان‌های آگاه و با ایمان در اسارت نعمتی بود برای دیگر اسرا.

سلام و درود الهی بر آزادگان سرافراز و سلحشوری که در برابر تمام مصائب و مشکلات اسارت طبق وظیفه شرعی عمل کردند و هرگاه صلاح دیدند طبق وظیفه شرعی تقیه و سکوت کردند یا اینکه فریاد زدند، شکنجه شدند، زیر شکنجه‌ها جانانه مقاومت کردند و حتی در چنگال دشمن بعثی مبارزه کردند و تا حد شهادت پیش رفتند ولی تن به ذلت ندادند. در واقع رنگ تیره اسارت را با رنگ خدایی روشن کردند. اسارت عملاً به ما آموخت اسیر واقعی کسی است که از هوای نفس پیروی کند. خداوندا ما را با قوانین قرآن بیشتر آشنا نما و در عمل به احکام قرآن یاری فرما، ما را با آئین پیامبر و اهل بیتش زنده بدار و بمیران، کشور ما ملت ما رهبر ما را از بلیات ارضی و سماوی مصون و محفوظ بدار. آمین

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پراز خاطرات ترك خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان گردنیم !
اگر خنجر دوستان خورده ایم
گواهی بخواهید اینست گواه :
همین زخمهایی كه نشمرده ایم !
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
نمیدونم عراقیها چه مشکلی با مراسم تاسوعا و عاشورا داشتند . ماه محرم که از راه میرسید نگهبانها رو دو برابر میکردند . هر گونه تجمع بیش از ۲ نفر ممنوع میشد . شبها تا صبح نگهبانها از جلوی خوابگاهها رد میشدند . مجبور بودیم برای ۲ پنجره اول و آخر نگهبان با آینه بزاریم تا به محض رسیدن نگهبانهای عراقی ، به اسرا خبر بدیم که مراسم رو متوقف کنند . یکی از شبهای محرم که مشغول برگزاری مراسم بودیم یکی از نگهبانهای عراقی بصورت سرزده از وسط حیاط طوری که نگهبانهای ما نتونستند ببیننش به پنجره نزدیک شد و اسرا رو در حال عزاداری دید . با تعجب دیدم با دو دست میله های پنجره رو گرفته و داره گریه میکنه !! وقتی متوجه شدیم گفت : حواستون باشه فرمانده امشب میخواد سر زده اردوگاه رو سرکشی کنه !!  



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
 

اشاره : رضا عقیلی متولد 20/5/1347فرزند حسین. در شهر مهاباد دریک خانواده متدین و مذهبی متولد گردید و از همان دوران کودکی در مساجد و هیات مذهبی حضور ی فعال داشت .. پس از گذراندن دوران کودکی ،تحصیلات ابتدایی را در مدرسه رودکی مهاباد گذراند و سپس وارد مقطع راهنمایی شد و در حین تحصیل به کمک پدر می پرداخت که به علت مشکلات و شرائط سخت اقتصادی مجبور به ترک تحصیل شد. دوره خدمت مقدس سربازی را در تاریخ 26 مرداد سال 1365 از طریق نیروی مقاومت بسیج شروع و بلافاصله پس از گذراندن دوره آموزشی عازم جبهه های حق علیه باطل گردید و در 29 فروردین سال 1367 توسط نیروهای بعثی عراق به اسارت در آمد و مدت سه سال در اسارت حزب بعث قرار داشت .آقا رضا پس از بازگشت از اسارت تحصیل را ادامه داد و اکنون دارای مدرک فوق دیپلم می باشد ، در آموزش و پرورش اصفهان خدمت می نمایدو حاصل ازدواجش دو فرزند می باشد .در آستانه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی به حضورایشان رفتیم تا با خاطرات خود ما و نسل امروز را با صدما ت و مشکلاتی که در دوره اسارت داشته آشنا نماید :
پس از سلام و احوالپرسی و تبریک این روز ،از جانبازو آزاده سرافراز خواستیم که از نحوه اسارت خود برایمان بگوید :

با تشکر از شما و دست اندر کاران سایت ایثارگران مهاباد .در مورد نحوه اسارتم عرض کنم که اصولا قبل از اعزام به جبهه و آغاز عملیات ، مسئولان در رابطه با مجروحیت و شهادت ما را توجیه می کردند ولی در خصوص اسارت این گونه نبود ، ما بر اساس تجربیات ، کارت های شناسایی ، نقشه ها و مدارک را اختفاء کردیم و زمانی هم که به اسارت نیروهای عراقی در آمدم ، خود را این گونه توجیه کردم که خداوند خواست زنده بمانم و در شرائط خاص دیگری مورد امتحانش قرار گیرم .

در سال 1365 پس از اعزام از شهر مهاباد اصفهان ابتدا به پادگان 15 خرداد اصفهان منتقل شده سپس جهت گذراندن دوره های آموزشی به پادگان شهید محمد منتظری در شهر مورچه خورت واقع در 45 کیلومتری اصفهان و پس از آن در لشگر 14 امام حسین علیه السلام گردان یا زهرا سازماندهی شده و در ابتدا کار تک تیر انداز بودم و سپس آرپیجی زن و بعد کمک بی سیم چی و در نهایت بعنوان مسئول دسته خدمت می کردم و 18 ماه در جبهه های جنگ در عملیاتهای والفجر 10 و کربلای 4 و 5 در گردان یا زهرا حضور فعال داشته تا این که در منطقه فاو به اسارت نیروهای بعثی در آمدم . در خط مقدم و کارخانه نمک و سه راه مرگ عراقی ها پاتک زده بودند که من با 7 نفر از دوستان که روی فیبرهای قایق نشسته بودیم و منطقه را دید می زدیم نیروهای عراقی وارد آرپیجی زنها شدند و بعد از مبارزات بی وقفه با نیروهای رژیم بعث عراق با اصابت گلوله مستقیم دشمن به ناحیه سر و صورت من و 3 نفر از دوستان مجروح که بعد از آن جراحت حدود 500 متر از رودخانه اروند را به اشتباه گذرانده و پس از آن به اسارت در آمدیم و بقیه دوستان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .

در ابتدای اسارت از تعداد اسرای عملیات تعداد 11 نفر مجروح شده بودیم که ما را جهت مداوا و درمان به خط دوم عراقی ها بردند و پس از مداوا به شهر ام القصر آورده و با شکنجه های روحی و روانی منجمله ( تانکها عقب رفته و نزدیک نفر اول که می رسیدند ترمز زده ) و ما را آزار و اذیت می کردند. وبعد از آن ما را به شهر بصره بردند و سپس وارد اردوگاه تکریت شدیم ، اسرا را به 2 دسته رسمی و غیر رسمی تقسیم کرده و ما را جزء مفقود الاثرها اعلام کردند . صلیب سرخ از ما ثبت نام انجام نداد و در اردوگاه مخفیانه نگهداری می شدیم .

این آزاده سر افراز گفت :

شکنجه های سختی از سوی عراقی ها می شدیم . پس از استقرار در اردوگاه در اطراف آن سوله هایی درست کرده بودند برای مواقع اضطراری ، که اصلا مناسب انسان نبود و بیشتر به کار مرغداری یا گاوداری می آمد . کثیف و پر از جانوران ریز و حشرات کوچک گزنده بود . عراقی ها که از شورش و درگیری ها به شدت ترسیه بودند ، برای آنکه عجالتا در یک جای چهار دیواری و مسقف و محصور شده اسکان دهند ، سوله ها را برای استقرار اسرا در نظر گرفته بودند .

راه ورود به سوله ها راهروی بود که می شد با ستون یک از آن گذشت . راه گریزی هم نداشت یگانه راه ورود به مدخل سوله همین راهرو بود که در دوطرفش حدود 40 نفر سرباز عراقی با کابل صف کشیده و منتظر ورود ما بودند .

قبل از ورود به راهرو که ما آن را برای همیشه (( تونل مرگ )) نامگذاری کردیم ، اعلام کردند ، کسانی که پاسدار یا فرمانده یا روحانی هستند خودشان را معرفی کنند تا از کتک در امان بمانند . فی الواقع تمهید لو رفته ای بود و کسی فریب آن را نخورد .

وقتی وارد تونل شدیم ، عرب ها با ریتم می خواندند : (( واحد واحد ، عجب صبری خدا دارد )) و با خشم و کینه غریبی کابل ها و باتوم هایشان را بر سر و شانه و گرده ما فرود می آوردند . هیچ رحمی در کار نبود ، با چنان شدتی می زدند که هیچ ظالمی اگر بویی از انسانیت برده بود چنین نمی کرد ، مگر آنکه ذاتا پلید باشد . در جمع ما پیر مرد شصت هفتاد ساله ای بود با محاسن بلند که علمدار لشکر بود ، عربها خیال می کردند فرمانده است تمام محاسن سفید او را دانه دانه کندند . از دست ما کاری بر نمی آمد او قبل از من وارد تونل شد . دیدم که چطور تازیانه ها فرود می آیند و تن و بدن خسته اش را می کوبند . پیرمرد فقط حضرت زهرا ( س) را صدا می زد .

تونل مرگ ، در واقع رسمی بود که در ابتدای ورود به هر اردوگاه ، به ذنشانه اقتدار عراقی ها برگزار می شد . اول فکر می کردیم اگر زیر بازوی یکدیگر را بگیریم ، آنکه در میان ما قرار گیرد و به نشانه مجروح بودن بنالد و بلنگد ، ممکن است مورد ترحم واقع شود ، اما عراقی ها درست همان کاری را می کردند که ما انتظارش را نداشتیم . تصور اینکه اسیر ، پیر مردی است گرسنه و تشنه و ممکن است با ضربات کمتری مواجه بشود ، و عراقی ها از شدت آزارشان بکاهند ، خیلی زود رنگ باخت و بر شدت ضربات افزود اما به قول مشهور : التجره فوق العلم ، عاقبت دریافتیم که اگر فریادهای پر هیبتی سر بدهیم و یک دم از آن دست بر نداریم ، شاید به دلیل رعب و وحشتی که در دل عرب ها پدید می آورد خیلی زود دست از کتک زدن بر دارند و رهایمان کنند ، نتیجه ببخشد ، این تجربه نعمتی بود که روی دیوارها حک شد تا آنان که پس از ما می آیند از آن با خبر شوند .

آنها گاهی اوقات بچه ها را به کابل های برق متصل کرده و با کابل اسرا را کتک می زدند . روزهایی بود که آب در اختیار نداشته و برای اقامه نماز تیمم می کردیم . هر 45 روز یک بار باید با تیغ موهایمان را می تراشیدیم که این عمل ما را در سرما و گرما آزار می داد .

گرسنگی برای اسرا شبانه روزی بود و کار به جایی رسیده بودیم که در قنوت نماز ، دعا می کردیم که (( خدایا ما را سیر کن و صبر زیادی بر ما عطا کن )) .

هر 10 یا 20 روز یک بار با آب سرد به حمام می رفتیم در نتیجه به خاطر عدم رعایت اصول بهداشتی به بیماری های گوارشی مبتلا شدیم که هر چند روز یک بار یکی از بچه ها شهید می شد .

عراقی ها با بهانه های واهی بچه ها را شکنجه می کردند . برای مثال آنها گاهی می گفتند چرا نمی خوابید ، دراز کشیده ای ، ذکر می گویید و نماز می خوانید .

سیگار را به صورت مجانی در اختیار اسرای سن پایین قرار می دادند و آنها را مجبور می کردند که از آن استفاده کنند .

دوستان و همرزمانمان را جلوی چشمانمان شکنجه می کردند و ما جرات سخن گفتن نداشتیم . شب ها در آسایشگاه ها دوستان بسیاری از بیماری ها رنج برده و فریاد می زدند . چشم هایشان گود رفته بود اما نمی توانستیم حرفی بزنیم .

* ناخن هایمان را برای کوتاه شدن به دیوار می کشیدیم

وضعیت بهداشتی در اردوگاهها اصلا قابل تحمل نبود و حتی وسیله ای برای کوتاه کردن ناخن هایمان نداشتیم و مجبور بودیم که ناخن هایمان را روی دیوار بکشیم تا ساییده شود .

این جانباز فداکار ادامه داد : زمانی که قطعنامه 598 در سال 67 توسط ایران پذیرفته شد ، نیروهای عراقی خیلی خوشحال شدند اما ما در اسارت خوشحال نبودیم چون نتایج قابل توجهی را کسب نکرده بودیم . در آن لحظات چون امام خمینی ( ره ) با پذیرش قطعنامه موافقت کرده بود پذیرفتیم که این هم ، یک نوع پیروزی است .

در آسایشگاه ، افسران ارتش حضور داشتند که به ما می گفتند اگر امروز آتش بس شد توقع نداشته باشید که فردا ما از اسارت نجات پیدا می کنیم تا مذاکرات به پایان برسد 2 سال طول خواهد کشید و حرف آنها هم درست بود .

ما در اسارت انتظار داشتیم که 20 سال دیگر این وضعیت ادامه پیدا خواهد کرد تا اینکه در سال 69 تلویزیون عراق اعلام کرد روزی هزار نفر از اسرا را به ایران اعزام خواهیم کرد که بنده به همراه دوستان در 5 شهریور سال 69 به ایران عزیز بر گشتم .

این آزاده دفاع مقدس در خصوص مشقتی که والدین او در زمان اسارتش تحمل کردند ، اظهار داشت :

از موی سفید پدر و مادرم می توان تشخیص داد که آنها چقدر انتظار کشیده اند ، به خصوص افرادی که مثل ما مفقود الاثر اعلام شده بودیم ، هنگامی که وارد ایران شدم پدر و مادرم تازه باور کردند که اسیر بودم ، آنها بیشتر از بی خبری رنج می بردند .

وی بیان داشت : والدینم را حتی چندین بار به بیمارستان های شهر اهواز برای جستجو و یافتن من فرا خوانده و حتی به معراج شهدا رفته تا از فرزند گمشده خود نشانی پیدا کنند که بعدها سردار شهید علیرضا غلامی فرمانده گروه تفحص لشگر 14 امام حسین که در زمان جنگ مسئول تعاون و از اقوام بود ند عکسی را دال بر اسارت این حقیر که از طریق ماهواره گرفته شده بود به والدینم نشان داده بودند تا تسلی خاطر آنها شود .

این آزاده در خصوص نحوه رهایی از اسارت ، گفت :

چند ماهی قبل از روزهای 25 و 26 مرداد شنیده می شد که صحبت از آزادی است ، این اخبار چون خنثی بود از رادیو عراق پخش می شد اما خبر نداشتیم اسرای مفقود الاثر چه زمانی آزاد خواهند شد که در نهایت عده ای از اسرا در 25 و 26 سال 69 آزاد شدند .

وی ادامه داد : همه مردم تصور می کنند که اسرا بعد از آزادی خوشحال می شوند ، ولی ما خوشحالی را همراه معنویت داشتیم و یکی از هم و غم های ما این بود که چگونه معنویت خود را در آزادی حفظ کنیم و چگونه در زمان آزادی وظایف خود را انجام دهیم ، ناراحت بودیم از اینکه خدای نکرده با مسائل دنیوی اخت بگیریم . در اسارت هم اهل قرآن و نماز بودیم ، در آن زمان تمامی ذکرها را در یک جمله جمع کردم که اگر آزاد شدم این ذکر را همیشه بگویم تا مدام به فکر روزهای سخت زندگیم بیفتم . (( الهی حبلی کما لا انقطاع علیک )) .

این آزاده دوران مقدس در خصوص بیماری هایی که در حال حاضر به آن مبتلاست ، گفت : در اردوگاه تکریک به علت تحمل گرسنگی به بیماری های گوارشی و مواد شیمیایی به بیماری های ریوی و پوستی مبتلا می باشم که مفتخر به50% جانبازی می باشم که مهم ترین سرمایه هر انسانی هستی و وجودش است و بچه هایی که به جبهه رفتند با عشق و علاقه وصیت نامه خود را نوشتند و برای همه چیز آماده شدند ، مردم باید آگاه باشند که آنها برای مرز و بوم و کشورمان همچنین برای دفاع از ناموس ، قرآن کریم و دین رفتند و در حال حاضر هر کدام سر نوشتی پیدا کردند پس با هوای نفس و غفلت ، تلاش آنها را برای کسب اسلام پایمال نکنند .

هر آزاده ای باید بداند که فعالیت هایش انجام وظیفه بوده و به اجبار به جبهه نرفته است باید ارزش های خود را حفظ کرده و شرایط و حال و هوای اسارت را برای خود نگه دارد بنابراین اگر در اسارت اهل ذکر و خواندن قرآن بودیم ، در این زمان هم این راه را ادامه دهیم همچنین با توکل بر خدا در عرصه های فرهنگی تلاش کنیم

جناب آقای عقیلی اطلاع دارید که جمعی از خانواده شهداء و رزمندگان دفاع مقدس مهاباد گنجینه شهداء را ایجاد نموده اند جنابعالی در این خصوص چه نظری دارید ؟

امروز زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست،چرا که شهید نه فقط خود عروج می کند بلکه دیگران را نیز به معراج می برد واحداث گنجینه شهدا نه‌تنها هزینه کردن نیست بلکه سرمایه‌گذاری است؛ لذا با این حرکت می توانیم شهدا را به نسل‌های جوان معرفی ‌کنیم.

همه ما مدیون خون شهدا هستیم و عزت امروز اسلام از برکت خون شهیدان است؛ لذا این مراسم ها باید به گونه‌ای برگزار شوند که لایق مقام والای شهدا باشند.

در اینجا من فرصت را مغتنم می شمارم واز تمامی دست اندرکاران گنجینه شهداء تشکر می کنم و انشاا… در قیامت با شهدا محشور گردند.

.

حرف آخر

اسارت تجربیات زیادی داشت و باید این تجربیات در اختیار جوانان و نسل آینده قرار گیرد ، انتقال این تجربیات به دانشجویان دانشگاه های افسری و نظامی در این برهه از زمان به صورت کتب درسی الزامی است .

آموزش دادن در رابطه با کمبود غذا ، کمبود امکانات بهداشتی و درمانی و آموزش هایی از این قبیل باید به نسل آینده منتقل شود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
                                      ایستاده از سمت چپ نفر چهارم          نشسته از سمت چپ نفر اول            ایستاده از سمت راست دومی                        در اسارت: نفر اول


وایساده از چپ نفر چهارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
هنگامی که سیلی می­ زدند، باید راست می­ ایستادیم و سر را بالا می­
گرفتیم و آن­ها هم تا هنگامی که دستشان درد نگرفته یا سِر نشده بود بر
چهره­ ی ما­ می­ کوبیدند. گاهی دو دست را با هم از دو سو بر گوش­ ها می­
کوبیدند که حالتی چون موج انفجار در سر ایجاد می شد و موجب پارگی پرده­ ی
گوش می­شد. اگر کسی سرش را بالا نمی­گرفت یا به زمین می ­افتاد، باید
دوباره بلند می­ شد، راست می­ ایستاد و سر را بالا می ­گرفت تا دوباره بر
چهره ­ش بکوبند. از آن­جا که بیش‌تر نگهبانان اردوگاه دُرشت بودند و
دستان بسیار سنگینی داشتند، نوجوان­ ها نمی­ توانستند هنگام سیلی خوردن
روی پا بایستند و پس از هر سیلی که نقش بر زمین می­ شدند باید دوباره روی
پا می­ ایستادند تا سیلی بعد را بخورند. آن­ها هنگام سیلی زدن انگشتان
خود را باز می ­کردند تا پهنای دستشان صورت، گردن و گوش را سرخ و کبود
کند. گاهی فک بچه ­ها بر اثر ضربه ­ی سیلی جابه­ جا می­شد؛ به­ گونه ای
که خوردن غذا را دشوار می ­کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
ای کاش هنوز هم در اسارت بودم .

تا حرص و ولع جمع اوری پول و ثروت را هرگز نمیدیدم !


تا برچیده شدن مهربانی و برادری را درک نمیکردم !


تا گم شدن در صحرای بی عاطفگی را لمس نمیکردم !


تا درد سر درگمی را احساس نمیکردم !


تا ناله کمر درد بیماربر بیمارستان را نمیشنیدم !


آنجا آزادی نداشتم اما انسانیت و احساس پاک آدمیت را معنای زندگی

میدانستم ، اینجا معنایی برای زندگی نمی یابم .

آنجا از درد گرسنگی بروی شکم میخوابیدم ، اینجا از درد بی احساسی نمی

دانم چطور بخوابم !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
یكی از مسائل بهداشتی كه آزادگان در اسارت با آن در گیر بودند مشكل استفاده از توالت و رفع حاجت بود در محوطه آسایشگاهی با نهصد نفر اسیر تنها هشت دهنه توالت بود كه آزادگان از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر فرصت داشتند از آن استفاده كنند و به دلیل تراكم استفاده كنندگان، صبح  بعد از آمارگیری كه به هوا خوری می رفتیم بلافاصله در صف دستشویی می ایستادیم و هركس حدود یك تا دو دقیقه فرصت داشت تا كارش را انجام دهد و درصورت طول كشیدن بشدت به درب دستشویی كوبیده می شد تا كسی كه در داخل است بیاید بیرون و بقیه افراد نیز از فرصت استفاده كنند كسی كه موفق می شد احساس راحتی می كرد  و اگر كسی موفق نمی شد به دستشویی برود با توجه به اینكه داخل آسایشگاه دستشویی نبود باید تا صبح روز بعد صبر می كرد ، كه این كار از عهده بعضی ها خارج بود بنابراین به فكر چاره افتادیم و یك قوطی خالی روغن نباتی  تهیه كردیم تا آنهایی كه مشكل داشتند در آن دستشویی كنند یك قوطی جوابگو نشد و هر روز به تعداد قوطی ها اضافه می كردیم و قوطی ها تا صبح پر می شد تا اینكه تعداد این قوطی ها به ده دوازده رسید ؛ گرچه مشكل ما با این كار تا حدودی رفع شد اما بوی  آن را تا صبح باید تحمل می كردیم و صبح  با خودمان می بردیم و در دستشویی خالی می كردیم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()
  سهمیه نان روزانه هر اسیر دو عدد نان كوچك بود كه به آن سمون می گفتند كه به شكل باگت بود كه اكثراً نپخته و خمیر بود و عده ای آن را نمی توانستند به صورت نپخته بخورند و آن را جلوی آفتاب می گذاشتند تا خشك شود نان سهمیه روزانه برای صبحانه و شام بود ؛ صبحانه برای هر چهار نفر یك استكان چای نه چندان شیرین بود كه درون لیوان پلاستیكی كوچك ریخته می شد كه با نان خالی می خوردیم  و اثری از پنیر و .. نبود ؛ غذای ناهار حدود ده قاشق برنج بود كه معمولاً خورش آن  آب برنج ،كلم ،كرفس،بادمجان ، برگ چغندر ، گوجه فرنگی یا پیاز بود كه غذای هر بیست نفر  در ظرف مخصوص به ابعاد 30 در 40 سانتی متر ی ریخته می شد كه آن را درون ظرف به 20 قسمت تقسیم كرده و سهم خود را به علت نداشتن قاشق با دست می خوردیم؛شام نیز معمولاً مقداری آبگوشت بود كه گوشت آن برای هر نفر حدود بیست گرم بود كه غذای هر بیست نفر را در داخل همان ظرفهای ناهار می ریختند و ما سهمیه نان روزانه را در آن خیس كرده و می خوردیم. سهمیه غذای 20 نفر اندازه غذای 5 نفر معمولی بود كه  به همین جهت اكثر بچه ها دچار سو تغذیه و بیماریهای مختلف  شدند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 آبان 1393 :: نویسنده : رضا عقیلی
نظرات ()


( کل صفحات : 9 )    ...   6   7   8   9   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic